این روزا ...

این روزا هوا خیلی خوبه. جون میده واسه تفریح و گردش همین اطراف بندر.

ما که از خدامونه فقط امید پیشمون باشه و هر روز بریم تو این هوا حالی ببریم.

هفته پیش بعد از سونوگرافی دلنشین و دیدن ملینای نازنازی که داشت دستاشو می خورد و گرفتن کلی عکس و فیلم رفتیم بازار و کلی واسه نی نی خرید کردیم.

وسطای خرید بود که مامان امید زنگ زد که دخترک شیطون ما حوصلش سر رفته. امید رفت پیشش و منم تنهایی مشغول ادامه خرید شدم.

روز بعدم باز رفتیم بازار و النگوهای آوینا رو عوض کردیم و یه گوشواره خوشکل واسه ملینا خریدیم. بعدشم کلی خرید واسه نی نی جون.

دیگه چیزی نمونده که روی ماهشو ببینم. خریداشم تقریبا داره تموم میشه.

خریدامون که تموم شد بارون شروع کرد به باریدن. وای چقدر لذت بخش بود.

خواهرم که خونشون توانیره زنگ زد که پاشین بیاین. ما هم از خدا خواسته اول رفتیم عکاسی و عکسای تولد دو سالگی آوینایی رو بعد از 5 ماه تحویل گرفتیم و بعدشم دنبال داداش کوچیکه و خانومش.

شب رو موندیم. داداش بزرگه و دخترش مهسا هم بودن. عصر روز بعد برگشتیم. بازم بارون بارید.

شب امید واسم نون محلی پخت با مهیاوه. وایییییی خیلی چسبید.

/ 2 نظر / 6 بازدید
مامان سهراب

چه خوب...من چون دختری از بندرعباس هستم و به دلایلی در حال حاضر در تهرانم و دلتنگی غربت واقعا اذیتم میکنه با خوندن کامنت های شما کلی دلم به سمت زادگاهم پر میزنه....انشالله همیشه دل خوش داشته باشید

سحر مامان اوينا

اي جانم اوينا رو ببين بزرگ شده و خوشگل دومي هم كه تو راهه به سلامتي بدنيا بياد و خوشحالتون كنه اسمش هم خيلي قشنگه خريداش هم مباركش باشه