خاطرات زایمان

دوشنبه عصر با امید و آوینا رفتیم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم.

شب رفتیم بازار و باید اعتراف کنم که تا شب قبل از زایمانم هم رانندگی کردم. امید جایی کار داشت و قسمت پارک ممنوع پارک کرد. پلیسم اومد جریمه کنه. مجبور شدم با اون شیکمم  رانندگی کنم. 

البته تا دو روز قبلش که مرتب رانندگی می کردم. چون اکثر خریدا رو باید سریع انجام میدادم و تا امید میومد از شهر محل کارش دیر میشد.

خلاصه اون شب تا دنبال مامانم رفتیم و اومدیم خونه 12 شب بود و تا منم حموم رفتم و یه سری وسایل فردا رو حاضر کردم و کارامو انجام دادم شد 3 شب. 

با یاد خدا و کلی هیجان خوابیدم. 6 صبح بیدار شدم. مامان و امید رو بیدار کردم. نماز خوندم.

مانتومو پوشیدم . آرایش کردم. آوینا هم بیدار شد. از قبل بهش توضیح داده بودم که باید خونه خالش بره و ساعت 11 بیاد بیمارستان. خیلی راحت پذیرفت . آوینا رو بردیم خونه خواهرم و رفتیم بیمارستان.

تقریبا همه چیز مثل تولد آوینا پیش رفت.

رفتیم بیمارستان . دکتر گفته بود ساعت 45:6 اونجا باشیم ولی ما حدود نیم ساعت تاخیر داشتیم. امید رفت قسمت  پذیرش. بعد بهم گفتن برو برای عمل حاضر شو. با مامانم رفتیم تو یه اتاق. لباسمو عوض کردم و لباس صورتی بیمارستان رو پوشیدم. رفتیم تو یه اتاق دیگه.

دو نفر دیگه که قبل از من اومده بودن هم بیمارای دکتر من بودن. یعنی من شدم نفر سوم.. بهم انژوکت وصل کردن. از این قضیه خیلی می ترسیدم. سرم وصل کردن و گفتن دراز بکش تا صدات بزنیم.

 حدود دو ساعت فقط دراز کشیده بودم و حوصلم سر رفته بود.

اگه میدونستم اینقدر دیر میشه تو خونه کلی از خودمون عکس و فیلم میگرفتیم.

ساعت 9 و نیم صدام زدن که برم اتاق عمل. این دفعه یه اتاق عمل دیگه منو بردن. تو مسیری که میرفتم چند تا اتاق عمل دیدم که کلی استرس بهم وارد شد.. چند نفرو همزمان داشتن عمل می کردن. اون دو بیمار قبل از منم زایمان کرده بودن و بیهوش خوابیده بودن.

به متخصص بیهوشی گفتم که منو بیهوش کنن چون تو زایمان قبلی بی حسی جواب نداده بود بهم.

خیلی اتاق سرد بود. طوری که دندونام داشت بهم می خورد و می لرزیدم. 

اونا هم کاراشونو انجام میدادن. یه آقایی اون ماسک بیهوشی رو جلوی بینیم گرفت و بیهوش شدم.

به هوش که اومدم سریع فهمیدم که زایمان کردم. تمام توانمو به کار گفتم و آب دهنمو قورت دادم و به پرستار گفتم بچم سالمه؟ هیشکی انگار صدامو نمیشنید. منو تو آسانسور گذاشتن و بردن اتاق. این دفعه اتاق خصوصی نگرفتم .

امید و مامانمو دیدم . میگفتم بچم سالمه. انگشتاشو شمردین. دست و پاش سالمه؟  اونا هم میگفتن سالمه. نگران نباش.

همش دوست داشتم بخوابم. کلی درد داشتم و زیر شیکمم بدجوری اذیتم میکرد. مامانم میگفت به خاطر زایمان دومه که این جوری میشی.ملینا رو اوردن واسه شیر. به سختی بهش شیر دادم. اصلا درست نتوستم ببینمش تا بعد از ظهر. درد بخیم بهتر شد ولی اون پیچ و تاب زیر شیکمم به محض شیردهی خیلی زیاد میشد. حدودا ساعت 12 آوینا رو اوردن پیشم.

کلی از دیدن خواهرش هیجان زده شد و تعجب کرد. کادوشو که مثلا ملینا واسش از پیش فرشته ها اورده بود رو بهش دادیم و کلی بوسش کردم. خیلی دلم واسش تنگ شده بود.

خلاصه تا ده شب همش دراز کش بودم که پرستاره اومد و گفت باید راه بری و فقط کمی مایعات بخوری. از گشنگی هلاک بودم. به سختی از تخت اومدم پایین و راه رفتم. اعتراف می کنم تو این زایمان بیشتر اذیت شدم. انگار تحملم کمتر شده بود. با اینکه بیمارستان خصوصی بود ولی امکانات و رفتار پرستارا هم خیلی بد بود.

مامانم شب رو پیشم موند.

یه چند باری هم دچار لرز شدید شدم. ملینا هم همش گریه میکرد و به سختی شیر میخورد.

طبق بخشنامه جدید هم باید دو روز بیمارستان می موندیم. همش دوست داشتم برم خونه.

به خاطر گروه خونیم که منفی بود باید آمپول رگام می زدم. امید کل بندرعباس رو گشت اون آمپوله اصلا گیرش نیومد. از طریق یه آشنا با پست سفارشی از تهران با پرواز  واسمون اوردن که هزینشم خیلی بالا بود. فقط آمپولش 175 هزار تومان بود.

خلاصه پنج شنبه آمپوله رو زدیم و امیدم رفت کارای ترخیص رو انجام بده. همون لحظه یه خانومی رو اوردن که تازه زایمان کرده بود.

با هم اتاقیا که کلیم با هم دوست شده بودیم میگفتیم یه لحظه هم حاضر نیستیم جای الان این خانومه باشیم. چون کلی درد رو باید تا 48 ساعت آینده تحمل می کرد.

مانتومو پوشیدم و آرایش کردمو و لباس ملینا خانوم رو هم تنش کردیم و پیش به سوی خونه.

تو خونه از قبل به خواهرام و زن داداشم منتظر ما بودن. از شانس بد من آسانسور اون روز خراب شده بود و چهار طبقه رو باید با پله مرفتم. امید زودتر رفت و یه اهنگ شاد واسمون گذاشت. وقتی رسیدیم کلی ازمون استقبال گرمی شد. و ملینا خانوم به خونه خودش اومد.

مامانم تا 10 روز پیشم موند. امید که دو هفته مرخصی تشویقیش تموم شد رفت سر کار و مامان دوباره اومد پیشم. امروزم که امید دوباره میره شهر محل کارش مامانم اصرار داده بیاد. ولی آوینا با شیطونیاش خیلی اذیتش می کنه و می خوام بگم نیاد. می خوام خودمو محک بزنم که میتونم از دو تا بچه به تنهایی مراقبت کنم یا نه.

ملینا دختر خوبیه و گریه هاش خیلی کمتر از بچگی های آویناست. کلا بچه ی آرومتریه نسبت به آوینا. رفتار آوینا با ملینا خوبه و کاری بهش نداره . تو این 9 ماه کلی رو آوینا کار کردم و آمادش کردم واسه ورود بچه دوم. اونم واکنشش نسبت به ملینا خوبه و اصلا اون جور که فکر میکردم نیست. حتی نشونم میده که خیلی دوسش داره. 

اما چیزی که خیلی اذیتم می کنه شیطنتای بیش از حد آویناست. اصلا حرف منو گوش نمیده. نمی دونم شاید حسادتشو داره این جوری نشون میده.

/ 10 نظر / 44 بازدید
نوشین مامان هستی

خب به سلامتی که عزیز دلمون اومد خونه و شد عزیز دل شما [ماچ][ماچ] حالا شیطونیای آوینا مونده گلم صبرت رو زیاد کن که کم نیاری[قلب]

منتظر

سلام چند ساله که دارم می خونمت خیلی تبریک میگم

الهه

مبارك باشه عزيزم اميدوارم دخترات هميشه سربلند باشن

مامان علي

سلام خانمي قدم نورسيده مبارك ميكم شما تو بارداريت چه قد اضاف كردي ماشالله ملينا تپله منم بچه دوممو باردارمهفته سي و چهار خودم يازده كيلو اضافه كردم اما وزن بچم جالب نيست ملينا وزنش چه قد ر بود البته اگه اشكالي نداره

مامان آوا

سلام .نی نی جدید مبارک. شک نکن که دومی حسودی می کنه من بجه دومم یکساله است واعتراف می کنم که پوستم داره کنده میشه اونم زنده زنده.از نظر اعصاب آدم کم میاره والا بقیه کارا انجام میشه کمتر یا بیشتر.

مينا

قدم نو رسيده مبارك خانومي...

yasy

سلام عزیزم. قدم نورسیده مبارک. عزیزم فکر کنم آوینا جون شما چند ماهی از یاس من کوچیکتره. دختر من هم خیلی شیطون شده. و دقیقاً اصلا حرف منو گوش نمیده. البته وقتهایی که خونه مادر شوهرم باشیم بیچاره می شم. چون اونا خیلی تحویلش می گیرن و زیاد از حد بهش محبت می کنن. و این خانوم چون اونجا پادشاهی می کنه هیچ حرفی از من نمیخونه و وقتی میایم خونه دوباره باید یه هفته روش کار کنم تا برگرده به حالت اولش. که اونوقت دوباره باید بریم اونجا و همون آش و همون کاسه. عزیزم بیشتر رفتار بچه ها مربوط به سنشونه. و همه دوره ای است. فقط باید صبر کنی و آرامش خودتو حفظ کنی تا این دوره تموم بشه.

مهشید

سلام عزیزم از آشنایی باهات خیلی خوشحالم اسم پسر منم مث همسر شما،امید آقاست خاطره زایمانت رو خوندم و کلی حالی به حالی شدم یادش بخیر چقدر درد کشیدیم منم سزارینی بودم البته با بی حسی بهم سر بزن [قلب]