نويسندگان
لینک دوستان

با سلام . خوب هستین؟  خوب خدا رو شکر . ما هم خوبیم. روز پنج شنبه با اجازتون ما 2 بار تصادف کردیم . هر دو بار هم شبیه هم . تصادف اول : داشتم از اداره می رفتم خونه . با سرعت 60 دنده 3 تو خط سبقت. یه یارویی مثل جن یهو پرید جلوی ماشین و سریع رفت. منم سریع یه ترمزی گرفتم با صدای بلند. بعدش یه صدای وحشتناکی شنیدم . بله یه وانت محکم زد به پشت و فرار کرد. منم گیج و ویج . تو عمرم اصلا تصادف ندیده بودم . فکر کردم پشت ماشین داغون شده . با دستان لرزان و گریه کنان راهنما زدم سمت راست. پارک کردم. دیدم سپر عقب فقط یکم خراشیده شده. گفتم خدا رو شکر . همین که به اون آقاهه نزدم باید روزی 1000 بار خدا رو شکر کنم. خلاصه همین جور گریه کنان رفتم خونه. همه که تو خیابون منو می دیدن فکر می کردن شکست عشقی خوردم که این جوری دارم گریه می کنم.

خلاصه رفتیم خونه و ناهار رو هم تند تند نوش جان کردیم و رفتیم دانشگاه. موقع برگشتن از دانشگاه خواهرم با مریم سوار ماشین بودن . تصادف دوم : از تقاطع که دور زدیم یه پژو سر پیچ به خاطر یه مسافر ایستاد . منم با رعایت فاصله قانونی سریع ایستادم . باز دیدم یه صدای وحشتناکی اومد. دوباره راهنما و  پارک. بله این دفعه یه پژو با سرعت خیلی زیاد از پشت زده بود به وانت. وانتی هم زد به من . خدا رو شکر که من نزدم به اون پژو جلوییه. نمی دونم چرا همش این وانتا باید ماشین منو بزنن. این دفعه چراغ عقب خورد شد.  خلاصه اون پژو اولیه که مقصر بود با اجازتون فرار کرد. دوباره با دستان لرزان از خیر خسارت گرفتن اون وانتی هم گذشتیم رهسپار خونه شدیم. همش پیش خودم می گفتم که امروز خدا کلی به من رحم کرد. خدایا واقعا ازت ممنونم. خطر 2 بار از بیخ گوش ما رد شد.

بعدشم شب مریم ، فرشته ، مطهره ، مامان پردیس و پردیس کوچولو اومدن خونه ما(مجردی) آخه اینا وقتی امید شیفت باشه خیلی میان خونه ما. ایشالله بعدا جبران می کنم. خلاصه بارون اومد Weather Man. ما هم چنان بارون ندیده ClapYahبا اصرار مامان پردیس که اردک ها پاشین بریم بیرون . هوای به این خوبی. همیشه عقاب باشین و اردک نباشین (از سخنان گوهر بار جناب دکتر آ ز م ن د ی ا ن)  و از این حرفا . ما همه جوگیر شدیم و رفتیم تو بارون . با اجازتون دوباره ماشین سواری تو این خیابونای خیس. اگه مامانم می فهمید ما رو می کشت. خیلی وسواسیه. خلاصه خیلی حال کردیم. بعدش بارون بند اومد و رفتیم خونه. بعد 1 ساعت دوباره بارون بارید ساعت 1 شب بود.  مریم به اعظم گقت : این دفعه اردک که هیچ ، اگه به من موش صحرایی هم بگی دیگه نمیام. می خوام بخوابم. خوب د یگه قصه ما به سر رسید...... بای

[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس