نويسندگان
لینک دوستان

دیدید بعضی موقعها خیلی خیلی خیلی خسته این ولی هر کاری می کنین خوابتون نمیبره.

منم الان همین جوریم. 

دیشب یه مهمون عزیز داشتم. همکار و دوست خوبم که با پسرش اومدن خونمون. تو تدارکات مهمونی بودم که خواهرم زنگ زد و گفت پدر زن داداشم فوت شده.

خیلی ناراحت شدم. چون آقای بسیار مومن و مهربونی بودن.

از اونجا که زنداداشم بارداره و فوق العاده احساسی بهش گفته بودن که بابات تو بیمارستانه و حالش تقریبا رو به بهبوده.

داداشمم گفت که خانومش چون من مهمون دارم بیاد خونه ما . گفت حسابی روحیشو شاد کن که تو فکر باباش نره. آخر شب میام خونتون و  آروم آروم بهش میگم.

خیلی حس بدی بود. چون زنداداشم خیلی اوکی بود . آرایش کرد. موهاشو سشوار کرد. ولی همون لحظه من میدونستم که باباش فوت شده.

خلاصه بعد از تموم شدن مهمونی داداشم اومد خونمون و بعد از 2 ساعت موفق شد بهش بگه.

خیلی صحنه بدی بود. همش جیغ میزد و گریه می کرد. اصلا نمیتونست باور کنه.

بهش گفتیم تو رو خدا به فکر خودت و بچت باش.  اصرار داشت بره خونه مامانش..

رفت اونجا و شب تا صبح بیدار موند و همش گریه کرد. .

امروز ظهر بعد از مراسم خاکسپاری با داداشم اومدن خونمون . خوابید و بعد از خوردن ناهار دوباره اصرار داشت بره خونه مامانش.

خونه هم فوق العاده ریخت و پاش بود.

آوینا رو بردم خونه مامان امید اینا و بعدش رفتیم خونه مامان زنداداشم. هنوز نرسیده بودیم گریه هاش شروع شد.

بعد از گفتن تسلیت مامان و بابام رو رسوندم خونشون.

بعدش یادم اومد که زنداداشم دامن مشکی لازم داشت. رفتم بازار و واسش خریدم. کلیم واسه خودمون خرید کردم.

دامن رو بردم بهش دادم. یادم اومد جواب آزمایشش رو هم برم بگیرم. بعد از آزمایشگاه رفتم دنبال آوینا . ملینا جیگری هم که همش دنبالم بود اصلا اذیتم نکرد..

بعد خواهرم زنگ زد که یکی از دختر دایی هام از شهرستان اومده. بیا خونه مامان دور هم باشیم. دوباره رفتم خونه مامانم اینا.

اونجا موندیم و ساعت حدودا یازده و نیم با این دو تا فسقلی رفتم سمت خونه. حالا ملینا ول کن نبود و همش گریه می کرد. یه عالمه واسش لالایی خوندم. آوینا خوابش برد. ولی ملینا نه. با کلی شعر و لالایی بالاخره خوابید.

حالا که رسیدم خونه هر کاری کردم آوینا بیدار نشد. مجبور شدم از پارکینگ تا خونه رو با دو تا بچه ی خوابیده و ساک ملینا و خریدام برم .

الانم که دارم می نویسم کم کم داره خوابم میاد. خونه هم در حد انفجار شلخته و بهم ریختست.

آخه امید کاش زود تر منتقل شی بیای اینجا و همیشه پیشمون باشی. دیگه رسما دارم کم میارم.

[ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس