نويسندگان
لینک دوستان

هفته پیش با آوینا و خواهرم و پردیس چند شب رفتیم هیئتهای پیش خونمون.

آوینا جونممم که عاشق سنج و دمامه. هر وقت میزدن از خوشحالی و هیجان آروم نمی نشست . تازه کلی اون وسطا می رقصید واسه خودش.

روز عاشورا هم حدودا ساعت یازده صبح با امید و آوینا رفتیم بیرون. تجربه خیلی خوبیه که این ساعت بریم. هم بچه خسته نمیشه. هم خیلی از مراسمای سنتی رو می بینیم و بعدشم که اذان و نماز و ناهاره.

مخصوصا تو شهر ما که بیشتر شربت میدن و آوینا خاونمم که عاشق نوشیدنی و شربته هر لحظه امکان داره که جیشش بگیره.

من خودم با وجود اینکه زیاد مذهبی نیستم ولی عاشق روز عاشورا و دیدن مراسمای عزاداریم. از بچگی تا به الان یادم نمیاد که سالی رو نرفته باشم.

با مامان امید اینا ناهارمونو گرفتیم و رفتیم خونشون خوردیم.

عصرشم رفتیم خونه عمه جون مرحومم. هر سال عمم کلی غذا و شربت و شله زرد نذری می گرفت و هممون میرفتیم اونجا و کلی نوش جان می کردیم. اما امسال دیگه خبری از نذری نبود.

درسته خونشون دیگه صفای اون موقع ها رو نداره ولی هر وقت میرم  اونجا یه آرامش خاصی بهم دست میده.

خدا رحمتشون کنه.

*******************

دیگه اینکه هوای بندرعباسم بالاخره خنک شد . دیروز یکمی بارون بارید. 

دیروز ساعت 2 از اداره مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه خواهر امید اینا که غذای نذری بیارم واسه نارهارمون. 

امید نرفت غذا بیاره. به این دلیل که کل خونه رو جارو و بخارشو کشیده بود. فرش جدید رو پهن کرده بود . میز ناهار خوری رو جابجا کرده بود. خلاصه کلی کار کرده بود و خسته بود.

راستی خونمون بالاخره با فرش جدید و پرده جدید تغییر دکورش کامل شد. سر فرصت عکساشو میزارم.

دیگه اینکه عصر شنبه با امید آوینا رو بردیم آزمایشگاه . دختر نازم همکاریش عالی بود. تا زمان بستن دستش واسه خونگیری اصلا گریه نکرد . فقط وقتی سورنگ رو تو رگ دستش فرو کردن گریه کرد. الهی قربونش برم . اصلا طاقت دیدن اشکای آوینا رو ندارم.

بعدش رفتیم چند تا فروشگاه سیسمونی همون اطراف.

آوینا هم پیش باباش بود ولی کلی شیطونی کرد. اونا رو فرستادم خونه مامان امید و خودم تنهایی و با خیال راحت کلی خرید کردم واسه نی نی نازمون.

دیشبم یه سر رفتیم خونه داداش کوچیکه که خونشونو بینیم. تازه اجاره کردن. خوب و جا دار بود. فقط کابینتاش خیلی کم بود.

شب که اومدیم خونه با وجود خستگی زیاد از ترس اینکه مبادا فردا امید ناهار از بیرون بگیره ( از غذاهای آشپزخونه های بیرون خیلی بدم میاد. فقط غذاهای رستوران طرف قرارداد اید اینا رو قبول دارم. معمولا غذاهاش سالمه و استاندارد پخت میشه و با مواد مرغوب ) ماکارونی درست کردم و بعدشم آشپزخونه رو مرتب کردم و سریع خوابیدم.

گوشیم دست آوینا بود. شارژشم تموم شده بود. نتیجش این شد که امروز دیر از خواب بیدار شدم..

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس