نويسندگان
لینک دوستان

صبح دوشنبه (٢٢/١/٩٠) نوبت سونو داشتم. بماند که با چه مکافاتی نوبت گرفتم. همه نوبتاشون پر بود. این آخرین سونوی من بود. خانم دکتر گفت ماشاالله دخملت رشدش خوبه و تپلیه. وزنشو ٣۶٠٠ تا ۴ کیلو زد. عصرش جواب سونو رو نشون دکترم دادم. گفتش که چون نی نی تپلیه سزارین میشی و احتیاج به معاینه داخلی نیست. اینقدر خوشحاللللللللللل شدم که می خواستم دکی رو ماچ کنم و گفت فردا برو یه سری آزمایش انجام بده و عصرش برو بیمارستان کارای بستری رو انجام بده تا چهارشنبه ٢۴/١ سزارین شی.

از اون شب به بعد دیگه  خواب نداشتم از خوشحالی. سه شنبه صبح با امید رفتیم آزمایشگاه و عصرشم بیمارستان برای کارای بستری.

چهارشنبه صبح ساعت ٣٠/۵ از خواب بیدار شدیم. نماز خوندم و کلی برای سلامتی دخملی دعا خوندم. تند تند لباس پوشیدیم. مامانم هم آماده شد . قبلش آخرین عکسا و فیلم دوران بارداری رو گرفتیم. بابام از زیر قرآن ردم کرد. و ساعت ١۵/۶ صبح به سمت بیمارستان حرکت کردیم. دکی گفت ٣٠/۶ باید اونجا باشین. هنوز هوا یکمی تاریک بود .  بارون نم نم می بارید. تو دلم کلی شور و هیجان داشتم و مدام چشام پر از اشک می شد از خوشحالی. باورم نمیشد دخترمو چند ساعت دیگه میبینم. 

رسیدیم بیمارستان. خودمو معرفی کردم. راهنماییم کردن بخش زایمان. اونجا لباسمو عوض کردن و یه لباس صورتی تنم کردن. خیلی خنده دار شده بودم. امید رو دیدم تو راهرو و بهش لبخند زدم و وارد اتاق دیگه ای شدم. آرایش ملایمی داشتم. می خواستم بشورمش گفتن نیازی نیست. بهم سرم وصل کردن. تو عمرم اولین بار بود بهم سرم وصل می کردن و گفتن رو تخت دراز بکش. ٢ بار صدای قلب نی نی رو گذاشتن و فشارمو کنترل کردن. ساعت ٣٠/٨ بهم گفتن بیا اتاق عمل. با پرستار رفتیم اتاق عمل.

البته یه راهرویی بود و اونجا چند تا اتاق عمل وجود داشت. متخصص بیهوشی اومد و خودشو معرفی کرد. بعدش رفتیم وارد اتاق عمل شدیم. اصلا فکر نمی کردم این جوری باشه. با اینکه بیمارستان خصوصی بود ولی اتاقش خیلی شلخته بود و کلا با تصوراتم فرق داشت. رو تخت دراز کشیدم. تختش خیلی باریک بود و همش فکر می کردم دارم میفتم از اون ور. یکی از آشناهای مادربزرگ امید اونجا بود و از قبل کلی سفارش منو بهش کرده بود. کلی هوامو داشت. دستش درد نکنه.

متخصص بیهوشی گفتش که بی حسی از کمر می خوای یا بیهوشی و من با شجاعت کامل گفتم بی حسی . می خوام اولین نفری باشم که بچمو میبینم. آمپول بی حسی بهم زدن . اصلا بی حس نشدم . اتاق سرد بود و دست و پام داشت می لرزید. در نهایت بیهوش شدم. اونم در عرض ٣ ثانیه و چشامو که بستم دیگه هیچی نفهمیدم.

 بعدش به هوش اومدمم و قسمت ریکاوری بودم. همه آدما رو ٢ تا ٢ تا میدیدم. دستمو گذاشتم رو شیکمم دیدم داره ته میره خوشحال شدم و فهمیدم که زایمان کردم. به یکی از آقایون خیلی شل و ول میگم آوینا سالمه. اونم میگه چی؟؟؟ آره سالمه. بعد وارد آسانسور و بعدش اتاق شدم. امید اتاق خصوصی رزرو کرده بود. دیدم امید داره فیلم میگیره. بهش میگم بچه سالمه. اونم میگه آره. همش تو حالت خواب و بیداری بودم و دوست داشتم بخوابم.

همون موقع آوینا رو اوردن پیشم و رو سینم گذاشتنش. هنوز چهرشو ندیده بودم داشتم انگشتای دست و پاشو میشمردم و بعدش دوست داشتم بخوابم. آوینا خیلی کوچولو بود.  حس خوبی بود با دیدن آوینا. ولی یه جورایی بی احساس بودم . فکر کنم اثرات داروی بیهوشی بود. کم کم خواب از سرم پرید و بیشتر تونستم دخترمو ببینم . مامان بابای امید. خواهرش ،‌جاریم خواهرام و داداشم اینا اومدن ملاقاتم. ملاقاتی زیاد داشتم. عصرشم همکارام اومدن و کلی خوشحالم کردن.

عصر روز بعد ساعت ۴ امید کارای ترخیص روز انجام داد و مرخص شدم. بازم بارون نم نم می بارید ولی زود تموم شد.. از خدا تشکر کردم بابت بارون رحمتش و اونو خوش یمن دونستم.

خونه مامانم اینا که رسیدیم بچه ها با شکلات و شیرینی و اسپند دود کردن اومدن استقبالمون و داداشم با ارگش همون شعر معروف رو (آوینا بدنیا اومد .... ) واسه آوینا نواخت و خوند.

از درد بعد از عملم بگم که خدا رو شکر درد زیادی نداشتم و اونجور که بهم گفته بودن درد زیادی داره اصلا به اون شکل نبود. فقط پایین اومدن از تخت واسم سخت بود و روزای اول همش عضلات و ماهیچه های شیکمم میگرفت. دست دکترم درد نکنه. جای بخیه هامم خیلی ظریفه و خیلی پایین.

از خدا می خوام تمام مادرای منتظر به همین زودی صاحب یه نی نی ناز و سالم بشن. الهی آمین .....

در پایان از خدای خودم متشکرم از اینکه دختر سالمی رو بهمون داد و زایمان راحتی داشتم.

بازم عکس :

این شاخه گل زیبا  رو امید امروز که از سر کار اومد برام گرفته بود :

عزیزم خیلی دوست دارممممممممممممممم. 

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

آوینای ٢۶ روزه مشغول تماشای تلویزیون:

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

[ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس