نويسندگان
لینک دوستان

سلامممممممم.

من و نی نی جون و امید عزیزم هر سه مون به لطف خدای مهربون خوب خوبیم.

نی نی مون الان بزرگ شده. دیگه الان 5 سانتی شده. قلبونش برم من.

دکی بهم گفته از 15 مهر به بعد بیا. اگه دیگه سونو واسم ننوییسه خیلی ناراحت میشمممممممم.girl_cray2.gif

اینم عکس مشابه نی نی  در هفته 12: 

Free Photo Sharing by ThumbSnap

راستی قرار وبلاگی رو رفتیم. من و شیما و فهیمه و نیلوفر دوست شیما.

خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم. خندهخنده

آزاده جون هم دقیقه نود اس ام اس داد که نمی تونه بیاد. الان میرم سر وقتش و حالشو میگیرم. عصبانی

اون شب که قرار داشتیم از پاساژ ستاره شهر یه مانتو واسه اداره و یه تونیک خیلی خوشمل بنفش و یه شال یاسی رنگ خریدم. تو پست بعد عکسشو میزارم.

راستی این چند وقته دوستای قدیمی به سراغم میان. چند روز پیش تو خونه نشسته بودم که تلفن خونه مامان اینا زنگ خورد . با من کار داشتن . الهام یکی از همکلاسیهای سال اول دبیرستان. یعنی 12 سال پیش . آخه شماره موبایلمو نداشت. چون اون موقع ها من موبایل نداشتم. از 12 سال پیش شماره خونه مامان اینا رو نگه داشته بود. جالب اینجاست که باهاش زیاد صمیمی نبودم و فقط همون یه سال با هم همکلاس بودیم.

خلاصه کلی ذوقیدم و خیلی خیلی از این کارش خوشحال شدم. قرار شد یه وقت بزاریم و با چند تا از بچه های همون سال بریم خونشون.

تو بازار که داشتم دنبال مانتو می گشتم دوست دوران راهنماییم رو دیدم. زیاد تغییر نکرده بود . واسه همین سریع شناختمش و گفتم خانوم خادمی ؟!!! اونم گفت بله.

اصلا منو نشناخت . خودمو که معرفی کردم شناخت و بهم گفت چقدر عوض شدی. اصلا نشناختمت.

حق داره آخه من اون موقع ها خیلی لاغر بودم و الان کلی تپلی شدم دیگه.

 و کلی از دیدن همدیگه خوشحال شدیم و تند تند همه سوالا رو پرسیدیم از هم. (کار و ازدواج و درس و .....)

وقتی فهمید نی نی دارم کلی ذوق کرد.

دیگه دیگه اینکه دیشب خواهرم واسه پردیس جشن ورود به دبستان گرفته بود. به مناسبت رفتن به کلاس اول .

ما هم رفتیم و یه کیک رنگین کمان واسش پختیم.

خیلی خوش گذشت . اکثر دوستاش اومده بودن .

(چیستان - مسابقه ماست خوری - بادکنک بازی - نقاشی - قایم موشک و .....) با کلی جایزه.

داداشم واسشون ارگ میزد و می خوند و اون کوچولو ها هم می رقصیدن.

آخرشم خواهرم واسه ما آدم بزرگا مسابقه ماست خوری برگزار کرد و بنده  چون داداشم کنارم بود و از عمد داشت با صدای بلند می خورد خیلی خندم گرفت قهقهه و متاسفانه از دور مسابقات حذف شدم. گریه

در اولین فرصت که رفتم خونشون عکسا رو میارم و اینجا واستون میزارم......

[ شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس