نويسندگان
لینک دوستان

پنج شنبه هفته پیش به یه تولد مجردی دعوت شدیم. 

تولد هستی دختر پسر عمم.

فقط  چند تا از خانومای فامیل بودن و بچه هاشون.

جشن خوبی یود . واسه ما بزرگترا هم مسابقه استپ رقص گذاشتن که من نفر دوم شدم .

شبم همونجا موندیم. طبق معمول وقتی ما خانوما دور هم باشیم شب زنده داری داریم دیگه. 

تا ساعت چهار شب بیدار بودیم . بچه ها هم همین طور.

تا بعد از ظهر روز بعد اونجا بودیم. کلی حرف زدیم.

خوبی این دور همیا اینه که چون هممون تقریبا بچه های همسن و سال داریم کلی اطلاعات رد و بدل می کنیم که واسه خودمون و بچه هامون مفیده.

[ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

چهارشنبه شب من و امید و بچه ها باتفاق خواهرم و خونواده شوهرش و دختر عموهای شوهرش به ولایت مادریم رفتیم.

فضای بیرون چادر زدیم.

طبق معمول آقایون دیگه طاقت نیاوردن و رفتن لالا.

اما ما خانوما تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم. یه عالمه حرف زدیم.

بعدش رفتیم بخوابیم.

من بخاطر خوردن کافی میکس هر کاری کردم نتونستم بخوابم و تا صبح بیدار بودم.

صبح زود هوا عالییییی بود. هنوز خورشید طلوع نکرده بود.

صدای آب جوب و  هوای کاملا تمیز واقعا دل انگیز بود.

 

با دختر عمم یه چرخی اون دور و برا زدیم .

 

از همه در حالخوابیدن عکس گرفتیم.

بعد از بیدار شدن همه صبحانه خوردیم و با امید و بچه ها اون اطراف یه دوری زدیم و یه عالمه عکس گرفتیم.

دختر عمو آش نذری باید میپخت که همگی کمکش کردیم .

آش بادمجون که تا حالا نخورده بودم و خیلی خیلی خوشمزه بود.

بچه ها هم حسابی آب بازی و خاک بازی کردن.

آوینا که کلی لباس کثیف کرد.

عصرشم رفتیم سر مزار دختر عمه و عمم و بقیه اموات.

بعدشم به یه امام زاده همون اطرف بود رفتیم . هواش خیلی خنک بود. اما واسه بچه ها سرد بود. یه 2 ساعتی رو اونجا موندیم و بعدشم حرکت بسمت خونه.

[ جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

امروز روز عاشورا بود و اولین سالی بود که تو عمرم این روز رو تو خونه بودم و نرفتم بیرون.ناراحت

دلیلشم این بود که امید رفته بود شهر محل کارش و ماشین رو هم برده بود. 

منم اگه می رفتم با دو تا بچه، هم خودم اذیت میشدم همه بچه ها.

خلاصه خونه رو دیشب حسابی تمیز کردم و با خیال راحت با این دو تا وروجک تا ساعت یازده و نیم ظهر خوابیدیم.

صبح پا شدیم و صبحانه خوردیم و به امید رسیدن غذای نذری همسایه خواهرم اینا نشستیم. نیشخند

رفتم یسر تو "واتساپ" دیدم دوستم بهاره اونم نرفته مراسم عاشورا.

بهش گفتم بیا خونمون . شوهرتم بگوو بیاد.

اونا هم غذای نذریشونو اوردن و با هم خوردیم.

کلی هم خوش گذشت بهمون. غذای نذری ما هم خیلی دیر رسید. موند واسه ناهار فردا.

دوستم و شوهرش تا عصر موندن و بعدش رفتن. خواهرم ( مامان یاسمین ) و شوهرشم اومدن.

بعدش داداش بزرگم و خانومش اومدن و واسمون پلو گوشت مخصوص عاشورا رو اوردن.

اون یکی خواهرم (مامان پردیس) که همسایمونه هم گفتم بیا .

خلاصه دور همی کلی خوش گذشت.

نیم ساعت پیشم همشون رفتن. 

الان خونمون در حد انفجار کثیف و بهم ریختست.گریه

بیچاره امید فردا صبح که از سرکار میاد با یه خونه داغون روبرو میشه.نیشخند

حس تمیزیش نیست. همون فردا دیگه..

[ چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

یکشنبه هفته پیش آوینا و ملینا رو گذاشتم پیش امید و به نیت گرفتن یک ماه مرخصی استحقاقی و بعدشم نوشتن استعفا رفتم اداره.

دلم حسابی واسه محیط اداره و همکارام تنگ شده بود.

با وجود اینکه همه فکرامو کرده بودم بازم تو آسانسور با خودم فکر می کردم دارم کار درستی رو انجام میدم ؟؟

اگه پشیمون شدم چی ؟؟؟

و ...

خلاصه رفتم اتاقمون و تصمیمو گفتم.  رییسمون لطف کرد یک سال مرخصی بدون حقوق بهم داد.

خیلی بهتر شد. چون یک سال  فرصت بهم داده شد برای گرفتن تصمیم نهایی.

همین جا از رییسمون کمال تشکر رو دارم.

***********************

پنج شنبه تولد دختر و پسر دختر عمه مرحومم بود. خیلی خوش گذشت.  خصوصا به آوینا و ملینا. اما حیف که مامانشون تو جمع نبود.

وقتی کادوی باباش به پسرش رو خوندن که روش نوشته بود "تقدیم به یادگار عشقم" به زور خودمو کنترل کردم که اشکم سرازیر نشه.

زینب عزیزم و عمه مهربونم خدا رحمتتون کنه.

***********************

جشن که تموم شد با خواهرم خواستیم بریم خونه که زن داداشم زنگ زود و ما رو دعوت کرد به خونشون واسه شب نشینی.

همه خواهر و برادرام و زن و بچشون بودن به جز یکی از خواهرام (مامان یاسمین)  و داداش کوچیکم.

آقایون که سریع لالا اما ما خانوما و بچه ها تا 5 صبح بیدار بودیم.

روز بعدشم مامان و بابا و بقیه اومدن و تا عصر اونجا بودیم.

**********************

امروز صبح میزبان یه دوست خوب و مهربون بودم. خانوم همکار امید و دخترش نیلوفر جون.

دخترش همسن آویناست.

 

ما کلی با هم حرف زدیم .

بچه ها کلی بازی کردن و البته خیلی هم دعوا.

اما بعد از ظهر موقع رفتن یادشون اومد که با هم مهربون باشن.

×××××××××××××××

الان که دارم این پست رو میزارم یه دلشوره خیلی عجیب اومده سراغم. نمیدونم شاید دلیلش کم خوابی باشه.رفتم و یه مقدار گلاب خوردم و رو بالشم یکم گلاب ریختم. میگن برای رفع دلشوره خیلی موثره. 

[ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس