نويسندگان
لینک دوستان

یه چند روزیه که هوا خیلی گرم شده. کارت عابربانکمو تو ماشین گذاشته بودم  قشنگ قوس پیدا کرده بود.

این روزا همش سرگرم بچه داریم. خیلی خیلی شیرینه.

وقتی شیرین زبونی های آوینا و شیرین کاریهای ملینا رو میبینم فکر می کنم بهشت دقیقا تو خونه ماست.

این وضعیت رو با تمام مشکلات و سختی هاش  خیلی دوست دارم. اما هیچ علاقه ای به رفتن سر کار ندارم. یعنی فکر کنم با دو تا بچه اگه سر کار برم دیگه هیچوقتی واسه خودم نمی مونه.

وقتی یادم میاد که ساعت 11 شب از جایی میومدیم و سریع باید ناهار روز بعد و صبحانه و میوه خودم و بچه رو حاضر میکردم حالم بد میشه.

آدم پول بیشتر و استقلال مالی داشته باشه اما به چه قیمتی ؟؟؟

دوست ندارم جوانیمو و لذت بودن در کنار بچه هام رو  با رفتن به اداره هدر بدم.

××××××××××××××××××××

راستی یه خبر خوب و اونم اینه که زن داداشم بارداره. اول که رفته بود دکتر بهش گفته بود مشکوکه به بچه خوره و باید سقطش کنه اونم سریع با خانوادش میره یزد و اونجا بهش میگن نی نی در سلامت کامله و جای خوبی قرار گرفته. امان از دکترای اینجا که اصلا فکر روحیه آدمو نمی کنن.

دیگه اینکه دوره 64 روزه ی ریاضی (تقویتی نیمکره راست کودکان) رو واسه آوینا و ملینا دو روزه شروع کردم. بچه ها خیلی دوستش دارن. ملینا که همش با تعجب نگاه می کنه.

×××××××××××××××××××

دلم یه سفر توپ می خواد. چهار ساله که مسافرت تابستونی نرفتم. ایشالله قسمت بشه تابستون امسال بریم.

××××××××××××××××××

وبلاگ ملینا جونم بروز شد.

 

[ دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

الان یه خانم سرماخورده داره واستون مینویسه که دو تا بچه ی مریض هم تو دستشه. هر سه مون سرما خوردیم. 

دیروز اوینا رو بردم کلاس بعدش هر سه مون رفتیم پیش دکتر و معاینه شدیم. کلی هم دارو واسمون نوشتن. داروها رو گرفتیم و اومدیم خونه. 

الان خدا روح شکر بهتریم. 

جمعه شبم رفتیم شهر محل کار امید و چون امید کلاس داشت دو روز اونجا موندیم و پریشب برگشتیم. خوبیش اینه که اونجا ناهار و شام واسمون میارن و بنده خیلی بهم خوش میگذره. آخه دیگه که آشپزی نمیکنم .

دیگه اینکه چهارشنبه هفته پیش با دو تا از همکارام و خواهرم و داداشم و دوست داداشم متاهلی رفتیم محتمع تفریحی «بادگیران» که تازه افتتاح شده. غذاهاش خیلی خوشمزه بود و به من یکی از بس شکموام خیلی چسبید. بعدشم موسیقی زنده داشتن. خوانندهه داداشمو شناخت و همونجا هم کلی ازش تعریف کرد و  ازش خواست که چند قطعه پیانو واسه مهمونا بنوازه. داداشمم  با کمال میل پذیرفت.

 

[ سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

تولد رنگین کمونیه آویناخانومم خدا رو شکر بخوبی و خوشی برگزار شد. کلی رقصیدیم. بچه ها هم حسابی سرگرم بودند با هم.

عکساشم تو وبلاگشه.

این چند وقت حسابی اکتیو شدم و از تو خونه نشستن بدم میاد. این دو تا وروجکو میزارم تو ماشینو این ور و اون ور میرم. 

آوینا رو پارک میبرم. خونه فک و فامیل و دوستام میرم. کافی شاپ میرم.و ...

امروزم اآوینا رو بردمش خونه ژیمناستیک و ثبت نامش کردم. از سن 4 سال به بالا بود ولی دیدنش و قبولش کردن. چون جلسه اول بود مربیش آزادش گذاشت که زده نشه یوقت. فقط با محیط اشنا شد و با بجه ها بازی کرد. 

بعدشم گفتیم کجا بریم؟؟؟ زنگ زدم دخترعمم جواب نداد. به زن داداش دومیم زنگ زدم گفتش بیا خونه ام. خلاصه رفتیم و آوینا هم با  برادرزادم دانیال حسابی بازی کرد. وسط بازی دامن لباس ژیمناستیکشو با قیچی پاره کرده بود.

****************

راستی الان خیلی خیلی خوشحالم. چون فردا صبح امید میاد خونه. هوراااااااااااا

[ دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس