نويسندگان
لینک دوستان

سه شنبه عصر قرار بود من بدون امید با خواهرم اینا و مامانم و چند تا از بستگان بریم به روستای "خورگو" به قصد تفریح و گردش.

امید یباره منو حسابی خوشحال کرد و  یه روز مرخصی گرفت و با هم رفتیم.

هوا خیلی خیلی خوب و خنک بود.

خودمون و بچه ها حسابی آب بازی کردیم. گوشواره آوینا هم موقع آب بازی گم شد.

شرط گذاشتم هر کس پیدا کنه همتون بستنی مهمون من.

یک درصدم فکر نمی کردم گوشواره پیدا شه. گوشواره به اون کوچیکی و حوض و جوی آب به اون بزرگی.

خلاصه گوشواره رو خدا رو شکر  پسر عمم با یه مشقتی پیداش کرد و با اجازتون 25 تا بستنی گرفتیم واسشون.

عصر روز بعدش قرار بود امید ما رو برسونه خونه و خودشم بره حاجی آباد.

همون موقع به دعوت کسی قرار شد تا ساعت 8 بریم روستای سیاهو به صرف نون محلی.

اما تا رسیدیم اونجا و نونای خوشمزه واسمون پختن و خوردیم شد 10 شب.

دیر وقت بود و امیدم نمی تونست ما رو برسونه و برگرده. واسه همین من و بچه ها هم رفتیم حاجی آباد .

تا یکشنبه صبح اونجا بودیم .

یه روزشم با دو تا از همکارای امید و خونوادشون رفتیم گردش آبشار تزرج و پارک جنگلی که حسابی خوش گذشت. مخصوصا به بچه ها که کنار آبشار آب بازی هم کردن.

 

[ دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

 

دو روز قبل از تولدم یعنی 20 بهمن امید و آوینا به بهانه خرید رفتن بیرون و با یه کیک و شمع اومدن خونه و منو حسابی عافلگیر کردن .

 

مرسی   عجیججمممم قلب

 

[ یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

*  دو هفته پیش شوهر خواهرم (بابای یاسمین) رگای قلبش گرفت و آنژیو شد و بعضی رگاشم با فنر باز شد.  الان خدا رو شکر حالشون خوبه.

*  آراد پسر داداش کوچیکه عفونت ریه گرفت و حدودا 5 روز بیمارستان بستری بود که اونم شکر خدا حالش خوب شد.

*  هفته پیش عقدکنون دختر خواهر بزرگم بود که اونم یه عقد ساده محضری بود. چون مادر شوهر خواهرم (مادر بزرگ عروس) تازه فوت شده بود و جشن نداشتن.

بعد از عقد اومدن خونه مامانم اینا و اونجا دور همی خوبی بود و خوش گذشت.

*  امید رنگ زدن خونه رو با رنگ "آکرولیک"  و به سلیقه خودمون شروع کرده. امروز رنگ اتاق خواب خودمون تموم شد. خیلی ناناز شده. یه دیوار زرد شاد و یه دیوارم سبز بهاری. سرویس خوابم قراره سفید بشه و روتختی و پرده اتاقم عوض شه. احتمالا سبز با طرحهای زرد.

با اینکه تجربه اولش تو رنگ کردن بود خیلی خوب تونست از پسش بر بیاد. رنگ بدست آوردنم که واقعا خوش میگذره. شدم عاشق این کار.

* هوای این روزای بندر دوباره گرم شده و دریغ از یه قطره بارون.

ولی خوبیش اینه که  بیرون میریم نیازی نیست بچه ها رو خیلی بپوشونیم. 

*  گواهینامه رانندگیم هم بعد از 10 سال اعتبارش تموم شده بود و کلی دوندگی داشت تعویضش که امروز تموم شد. سال 83 که موفق شدم گواهینامم رو بگیرم همش با خودم فکر می کردم که ده سال دیگه موقع تعویضش من دقیقا کجا هستم ؟  فکر نمیکردم به یه چشم هم زدنی بگذره.

اون موقع مجرد بودم و دو سال بود که تو اداره کار می کردم. اما الان متاهلم و با دو تا بچه ی دوست داشتنی که اداره هم دیگه کار نمی کنم.

 

 

[ سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس