نويسندگان
لینک دوستان

برین ادامه مطلب :

 البته هنوز خیلی کارا مونده. خرید قاب ، یه سری دکوری و لوستر و از همه مهمتر رنگ خونه .

از زمانیکه آوینا خانوم شروع به راه رفتن کرد همه دکوری ها جمع شد و خیلیاشونم داغون شد.

خیلی دوست داشتم خونه رو رنگ کنم. اما سقف تو راهرو به دلیل اشکال در لوله آب همسایه بالایی گچش کنده شده . همسایه یالایی هم زیر بار نمی رفت که ایرادشو رفع کنه تا ما هم سقفمون رو تعمیر کنیم و رنگ بزنیم.

بالاخره بعد از 2 ماه راضی شده. در ضمن خریدای ملینا جونمو تو وبش گذاشتم.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

هفته پیش با آوینا و خواهرم و پردیس چند شب رفتیم هیئتهای پیش خونمون.

آوینا جونممم که عاشق سنج و دمامه. هر وقت میزدن از خوشحالی و هیجان آروم نمی نشست . تازه کلی اون وسطا می رقصید واسه خودش.

روز عاشورا هم حدودا ساعت یازده صبح با امید و آوینا رفتیم بیرون. تجربه خیلی خوبیه که این ساعت بریم. هم بچه خسته نمیشه. هم خیلی از مراسمای سنتی رو می بینیم و بعدشم که اذان و نماز و ناهاره.

مخصوصا تو شهر ما که بیشتر شربت میدن و آوینا خاونمم که عاشق نوشیدنی و شربته هر لحظه امکان داره که جیشش بگیره.

من خودم با وجود اینکه زیاد مذهبی نیستم ولی عاشق روز عاشورا و دیدن مراسمای عزاداریم. از بچگی تا به الان یادم نمیاد که سالی رو نرفته باشم.

با مامان امید اینا ناهارمونو گرفتیم و رفتیم خونشون خوردیم.

عصرشم رفتیم خونه عمه جون مرحومم. هر سال عمم کلی غذا و شربت و شله زرد نذری می گرفت و هممون میرفتیم اونجا و کلی نوش جان می کردیم. اما امسال دیگه خبری از نذری نبود.

درسته خونشون دیگه صفای اون موقع ها رو نداره ولی هر وقت میرم  اونجا یه آرامش خاصی بهم دست میده.

خدا رحمتشون کنه.

*******************

دیگه اینکه هوای بندرعباسم بالاخره خنک شد . دیروز یکمی بارون بارید. 

دیروز ساعت 2 از اداره مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه خواهر امید اینا که غذای نذری بیارم واسه نارهارمون. 

امید نرفت غذا بیاره. به این دلیل که کل خونه رو جارو و بخارشو کشیده بود. فرش جدید رو پهن کرده بود . میز ناهار خوری رو جابجا کرده بود. خلاصه کلی کار کرده بود و خسته بود.

راستی خونمون بالاخره با فرش جدید و پرده جدید تغییر دکورش کامل شد. سر فرصت عکساشو میزارم.

دیگه اینکه عصر شنبه با امید آوینا رو بردیم آزمایشگاه . دختر نازم همکاریش عالی بود. تا زمان بستن دستش واسه خونگیری اصلا گریه نکرد . فقط وقتی سورنگ رو تو رگ دستش فرو کردن گریه کرد. الهی قربونش برم . اصلا طاقت دیدن اشکای آوینا رو ندارم.

بعدش رفتیم چند تا فروشگاه سیسمونی همون اطراف.

آوینا هم پیش باباش بود ولی کلی شیطونی کرد. اونا رو فرستادم خونه مامان امید و خودم تنهایی و با خیال راحت کلی خرید کردم واسه نی نی نازمون.

دیشبم یه سر رفتیم خونه داداش کوچیکه که خونشونو بینیم. تازه اجاره کردن. خوب و جا دار بود. فقط کابینتاش خیلی کم بود.

شب که اومدیم خونه با وجود خستگی زیاد از ترس اینکه مبادا فردا امید ناهار از بیرون بگیره ( از غذاهای آشپزخونه های بیرون خیلی بدم میاد. فقط غذاهای رستوران طرف قرارداد اید اینا رو قبول دارم. معمولا غذاهاش سالمه و استاندارد پخت میشه و با مواد مرغوب ) ماکارونی درست کردم و بعدشم آشپزخونه رو مرتب کردم و سریع خوابیدم.

گوشیم دست آوینا بود. شارژشم تموم شده بود. نتیجش این شد که امروز دیر از خواب بیدار شدم..

[ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

دوشنبه هفته پیش امید از سرکار اومد. عصرش آوینا رو پیش باباش گذاشتم و رفتم پیش دکترم.

 واسم آمپول رگام نوشت. چون گروه خونیم o منفیه و باید تو این ماه میزدم. یکیم روز زایمان باید بزنم.

به خاطر کمرددم خانوم دکتر دو روز واسم استعلاجی نوشت. خیلی خوب شد. چون 4 روز رو حسابی استراحت کردم و خوابیدم و بازار رفتم. وزنم خیلی بالا رفته. گفت کمردردت به خاطر افزایش وزنته. اگه همین جور پیش بری باید به کارشناس تغذیه معرفیت کنم.

دلیلش رو هم میدونم. خوردن زیاد شکلات و شیرینی جاته که اصلا و ابدا نمی تونم ازشون دل بکنم.

بعدشم واسم صدای قلب ملینا جونمووووووووووو گذاشت که حسابی لذت بردم و ذوق کردم.

بعد که رفتم خونه با امید و آوینا رفتیم بیرون.

صبح روز بعد آوینا رو بردیم متخصص اطفال. معاینه شد. گفتم واسش آزمایشای کامل رو بنویسه تا کاملا چکاپ شه.

وقتی اومدم واسه ناهار برای اولین بار بادمجون شکم پر درست کردم. طعمش خوب شد.

اینم عکسش :

عصرش آوینا لباس بیرون پوشید که همگی بریم بیرون. اما امید حالش خوب نبود و سردرد داشت. رفت تو اتاق خوابید تا صبح روز بعد. بیرون رفتنم کنسل شد.  آوینا هم که خیلی عشق بیرون رفتنه خیلی ناراحت شد و  با جدیت بیست بار اینا رو ازم پرسید :

مامان چرا الکی گفتی بریم بیرون ؟؟؟

مامانی چرا الکی گفتی لباس بپوشم ؟؟؟ 

تا زمان خوابش اینا رو میگفت. صبح روز بعدم به محض باز شدن چشماش دوباره همین سوالا رو پرسید.

واسه ناهار پلو میگو درست کردم. عصرشم اگه بیرون نمیرفتیم آوینا پدرمونو در می آورد.

خیلی وقت بود دنبال یه جاکفشی ایستاده بودم. اما چیزی جشمو نمیگرفت. 

سر راهمون یه سر "مبل علیزاده" رفتم و جاکفشی مورد علاقمو پیدا کردم.

بعدش رفتیم سونو گرافی دوست داشتنیم. (همون که یه مانیتور جلوی بیمار داره) و بدون هیچ چک و چونه ای واسه آخر همین ماه نوبت گرفتم. چون دکترش تازه از مکه اومده اکثر روزا نوبت خالی داشتن. اصلا برام باورکردنی نبود.

بعدشم زنگ زدم رستوران طرف قرارداد امید اینا و واسه روز بعد ناهار رزرو کردم. خودمو با فامیل امید معرفی کردم.

آوینا هم با تعجب برگشته بهم میگه :مامانی چرا میگی ب......... ام ؟؟؟ (فامیل خودش و امیده) میگه : من ب..........ام . تو  ح..........ی (فامیل من)

موقع برگشتن هم جاکفشی رو خریدیم و گفتیم ساعت 10 شب برامون بیارن.

صبح روز بعدم به تمیز کردن خونه گذشت . عصر روز بعدم برای اولین بار کیک کارامل درست کردم که خیلی خوب نشد. بعدشم امید رفت محل کارش. خدا همیشه همراهش باشه.

اینم عکسش :

شبشم مامان پردیس و خواهر کوچیکم و پردیس اومدن خونمون و تا دو شب خونمون بودن.

پردیس پیشمون خوابید و اونا رفتن. واسه ناهار کوکو سبزی درست کردم. عصرشم یه عالمه کیک خرس و میکی موس و قلبی درست کردم (عکس یادم رفت بگیرم) و با خواهرم اینا و جاریش و غزل (دختر دختر عمم) رفتیم پارک.

اینو چند روز پیش درست کرده بودم.


خدا رو شکر آوینا بزنم به تخته خیلی خانومتر و عاقل تر شده و اصلا  تو پارک منو اذیت نکرد. برای اولین بار همش تو پارک نشستم و کلی هله هوله خوردم.

[ شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

دیشب تولد 7 سالگی مبین خواهر زاده امید بود. یه جشن خیلی کوچیک در پارک جنگلی با خانواده امید اینا.

از این چیزا خیلی استقبال می کنم تا روحیم بهتر شه .

خوب بود و خوش گذشت. بچه ها هم حسابی بازی کردن.

یه کادو هم واسه دختر نازم خریده بودم که اونجا بهش دادیم. 

دوست ندارم تولد هر کس میره واسه آوینا هم کادو بخریم.

بهش گفتم این کادوی تولد نیست یه جایزست به این دلیل که دختر خوب تری شده و حرف مامان و بابا رو بهتر گوش میده.

***********************

دو روز پیش دختر عمم (دختر عمه مرحومم) که ماه چهار بارداری بود بچشو از دست داد.

خیلی واسش ناراحت شدم. اما کلی بهش دلداری دادم. 

با قسمت و سرنوشت نمیشه جنگید.

باید به خدا پناه برد.

چند شب پیش خواب عمم رو دیدم. خیلی دلم واسش تنگ شده بود. خیلی خیلی خوشحال بود و واسه هممون کلی ماهی های بزرگ اورده بود.

میگفت قلیه ماهی هم براتون درست کرده بودم و یادم رفت بیارم.

خودشم همش می خندید و هی سجده شکر می کرد.

منم حسابی بغلش کردم و فشارش دادم.

وقتی بیدار شدم عجیب حالم خوب بود.

اینم چند تا عکس از تولد دیشب که با گوشیم گرفتم و زیاد خوب نشده :

 

[ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

چهارشنبه شب خانواده ما و خانواده عمه مرحومم تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه هوایی عوض کنیم.

بعد از مدتها و دور از چشم مامانم خارج از شهر رانندگی کردم. هر چند وقتی مامانم اومد و فهمید کلی سر و صدا کرد که با این وضعیت بارداری ......

رفتیم ساحل شهرک "توا.نیر" . به صرف ماهی برشته. آخه فصل صید این ماهی رو به اتمامه. باید نهایت استفاده رو ببریم.

بیشتر برای تجدید روحیه مون بود.

آب دریا هم خوشبختانه بالا بود. اکثرا رفتن تو آب. چون امید نبود داداشم اینا  آوینا رو هم با خودشون بردن.

دخترم حسابی وسط دریا کیف کرد و تو ساحل هم با بچه ها آب بازی کرد.

ملینا خانومم حسابی بهش خوش گذشت. آخه همش از تو شیکمم داشت لگد میزد. قربونش برم الهیییییییییییی.

به ما هم خیلی خوش گذشت و حسابی گفتیم و خندیدم. هر چند از درون روحیه هممون داغون بود و همش میرفتیم تو فکر که کاش عمه بود. کاش زینب بود....  ولی هیشکی دوست نداشت روحیه کسی رو خراب کنه.

تا دیروقت اونجا بودیم. با داداش و زنداداشم و پردیس برگشتیم خونه. ساعت 3 شب رسیدیم. 

آوینا و پردیسم از خستگی تو ماشین خوابشون برد.

********************

دیروز غزل دختر دختر عمم قضیه فوت مامانش رو فهمید. قرار بود باباش بهش بگه. اما هر کاری کرده بود نتونسته بود بگه. در نهایت خواهرم مامان پردیس که عروس این خانوادست مجبور شده بود بگه. 

وقتی فهمیده بود کلی گریه کرده بود و به خواهرم گفته بود که کاش بهم نمی گفتین تا همیشه.

********************

روحیه خودمم خیلی خوب شده. اما غروب به بعد بدجوری داغون میشم. همش میرم تو فکر و کلی غصه می خورم.

به خاطر آوینا و ملینا حسابی باید با خودم بجنگم و هر طور شده به خودم بقبولونمش.

واسم دعا کنین.

[ شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس