نويسندگان
لینک دوستان

این روزا حال و روزم خوبه. فقط نسبت به غذاها حساس شدم. هر غذایی رو می پزم تا چند روز از اون غذا بدم میاد.

اما به خاطر نی نی جونم ناز نمی کنم و هر چیزی رو که مفید باشه حتما می خورم.

به ترشی جات بیشتر علاقه مند شدم. تو بارداری قبلیم عاشق شیرینی جات بودم. 

به شدت خواب آلود شدم. اگه ظهرا 2 یا 3 ساعت بخوابم بازم موقع بیدار شدن خوابم میاد انگار که کوه کندم و یه هفتست نخوابیدم.

دیگه اینکه دیروز جواب آزمایشا رو نشون خانم دکتر دادم. گفت مشکوکم به "دیابت بارداری" برای اطمینان بیشتر باید آزمایش تکمیل تری رو انجام بدم.

خدا کنه دیابت نداشته باشم. اصلا حس و حال انسولین زدن و چک کردن قند خونمو هر روز ندارم. تو بارداری قبلیمم نداشتم.

از آوینا جونم بگم که این روزا یه کوچولو خانوم تر شده و بهتر حرفمو گوش میده. هوای نی نی رو هم حسابی داره. وقتی خوابیدم میگه " یواش ، آروم رد شم نی نی ناراحت نشه"

دیشب شیر انبه درست کردم . اصرار داشت از رو شیکمم به نی نی بدم.

دیگه اینکه امروز امتحانای امید تموم میشه و بهتر از قبل می تونه کمک حالم باشه.

آخه این چند وقت آوینا اصلا نمیزاشت امید خوب درس بخونه اما با این حال بازم کمک حالم بود و با آوینا بازی می کرد تا من ظهرا بخوابم.

مرسی همسر عزیز و دوست داشتتنیم.

[ دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

چهارشنبه صبح ساعت 8 آوینا رو رسوندم خونه مامان امید . بعدش رفتم آزمایشگاه برای انجام یه سری آزمایش های روتین بارداری.

بعدش واسه ناهار خونه مامان امید موندم. به صرف ماهی برشته (من عاشقششششششم)

به خاطر امتحانات امید خونه نرفتم. چون آوینا خیلی شیطونی می کنه و نمیزاره امید درس بخونه.

بعدش امید اس داد که اگه میشه بازم دیر تر بیاین.

آوینا هم تو اون هوای گرم تو حیاط با مبین پسر عمش مشغول خاک بازی بودن.

یه نیم ساعتی بازی کردن . بعدش تصمیم گرفتم برم خونه دوستم فرشته تا زمان بگذره.

ساعت 8 شب با آوینا برگشتیم خونه. تو ماشین سریع خوابش برد.

پنج شنبه صبح  امید رفت امتحان بده . ما هم خونه بودیم.

عصرش رفتم مراسم چهلم عموی شوهر خواهرم. نسبت فامیلی هم داشتیم.

بعدش رفتیم خونه عمم. بعد با خواهرم رفتیم بازار. می خواست پارکتا رو ببینه واسه خونش.

بعدش خونه مامان خودم. بعدش شب رو مجردی با خواهرم و جاریش خونه دختر عمم موندیم. از اونجا که داداش وسطیم همسایه دختر عمم میشد ناهار روز بعد رو هم به اصرار زن داداشم اونجا بودیم.

شب هم برگشتیم خونه.

امید کلی خوشحال بود از اینکه فرصت درس خوندن بهش دادیم.

امیدوارم امتحاناش رو به خوبی بده و موفق بشه.

[ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

ممنون از راهنمايي هاتون.

كلي رو حرفاتون فكر كردم و تصميم نهايي رو گرفتم. 

اداره مي مونم. فقط بايد يه ارده قوي داشته باشم تو اين زمينه.

سر كار رفتنم نبايد به زندگي و تربيت بچم خللي وارد كنه.

من از شروع بارداري تا امروز هر كاري رو واسه موفقيت آوينا و صحيح تربيت كردنش انجام دادم. هميشه سعي كردم با روشهاي علمي و بروز پيش برم.

شايد يه مواقعي موفق نبودم ولي مطمئنم در بلند مدت حتما جواب ميده. پس نبايد عقب نشيني كنم.

در همين راستا چند روزه وقتي كه از سر كار ميام ديگه اصراري به خوابيدن ندارم. هر چند واسم سخته . ولي دارم عادت مي كنم.

با آوينا بازي مي كنيم و كارتن تماشا مي كنيم.

دو روزم هست كه واسش با كتاب داستانهاي مختلف قصه مي خونم و اونم ساعت 5 يا 6 مي خوابه.

يه هفتست بصورت جدي برنامه از پوشك گرفتنش رو شروع كردم. خدا رو شكر پيشرفتش خيلي خوبه. فقط موقع خواب و مهد كودك پوشكه.

و اماااااااااااااااااااااااااااااااا

براي شنيدن اين خبر مهم و خوب مي تونين به اين آدرس مراجعه كنيد.

http://ninijoonema.niniweblog.com/

[ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس