نويسندگان
لینک دوستان

یه چند وقتیه که خیلی زود خسته و عصبی میشم. 

دلیلش اینه : من همیشه ظهرا که از سر کار میومدم بعد از ناهار حتما باید می خوابیدم. از وقتی که آوینا خانومو می برم مهد دیگه ظهرا یه خواب درست و حسابی به چشام نیومده.

مهدشو که عوض کردم یه چند روزی خوب بود ولی دوباره شد همون آوینای قبلی.

با وجود اینکه ظهرا تو مهد جدید نمی خوابه بازم تا 12 شب یسره بیداره. حتی ما اگه بخوابیم اون بازم بیداره و به سختی می خوابه.

 حتی پنج شنبه و جمعه ها هم با کوچکترین صدایی صبح زود بیدار میشه و دیگه نمی خوابه.

آوینا از کوچیکی همیشه کم خواب بوده.

وقتی از سر کار میام می خوام بخوابم. اصلا نمیزاره. همش باید با من بازی کنه. من حرف بزنم و حضور داشته باشم. همزمان کل خونه رو هم بهم میریزه.

اصلا حس تمیز کردن خونه و بازی با آوینا و آماده کردن صبحانه و میان وعده واسه آوینا و آشپزی واسه ناهار روز بعد و تهیه شام رو ندارم.

من حاضرم آوینا کل خونه رو بهم بریزه . فقط اجازه بده من بخوابم. بعد که پا شدم کل خونه رو تمیز کنم.

از یه طرفم دوست ندارم یه مادر بی حال و بی حوصله و عصبی واسه بچم باشم.

اینا همه باعث شده که جدیدا عصبی بشم و سرش داد بزنم. می دونم کارم کاملا اشتباست. 

تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم. با یه حقوق تا یه زمانی یکم واسمون سخت میشه . ولی خوب چاره ای نیست انگار.

از اونجائیکه سابقه کارم  10 سال و 7 ماهه .اونم تو یه اداره معتبر دولتی. (البته 7 ماهش بیمه نبودم میشه 10 سال) پی گیر بازخریدی شدم گفتن بابت 10 سال سابقه همش بهت 5 میلیون میدیم. دیگه هیچ حقوقی نداری . خیلی پول کمیه. اگرم بخوام بیمه مو خودم پرداخت کنم فکر کنم حداقل تا 10 یا 20 سال دیگه باید پرداخت کنم. چون شرایط بازنشستگی تامین اجتماعی اینو میگه.

حالا  موندم بر سر دو راهی که برم یا بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ممنون میشم راهنماییم کنید.

[ یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

شنبه ظهر که از اداره خواستم برم دنبال آوینا اگه گفتین کیو دیدم ؟ 

بعللله آقا امید رو دیدم که میرفت سمت خونه. منم از این ور خیابون ذوق کنان بهش بوق میزنم و دست تکون میدم. 

بعد سوار ماشین میکنمش و کلی جفتمون خوشحال میشیم. البته من بیشتر . چون منو غافلگیر کرد و قرار بود ساعت 10 شب بیاد.

***************

دیروز صبح ساعت 6  امید رفت شهر دانشگاهیش و 9 شب اومد.

آوینا هم با هزار مکافات ساعت 5  عصر خوابید. منم همون لحظه از خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدیم ساعت 8 شب بود. 

سریع رفتم آشپزخونه. اول ظرفای ناهارو شستم. بعد ناهار امروزو درست کردم. بعدش کیک پختم. بعدشم امید زنگ میزنه و میگه : سلام عزیز دلم. چیزی لازم نداری بخرم. دارم میام. منم نیشم تا بناگوش باز میشه . میگم نه.

سریع یه آب هویج خنک درست می کنم تا اومد بخوره. وقتی میاد 2 کیلو انبه سبز دستشه با یه گردنبند گل رازقی واسه آوینا خانوم. بوش خیلی خوب بود. تازه خیلی هم خوشحاله . چون امتحان عملی Auto cad  از 10 نمره 10 گرفته بود.

واسه ناهار پلو گوشت درست کرده بودم. سریع 3 تا انبه رو پوست می کنم و میزارم لای برنجا که همزمان دم بکشه. خوب میشه. حتما امتحان کنید.

بعدشم  ریخت و پاشای خوشکل خانومو جمع می کنم. خانومی 2 پیمانه برنج رو با چند تا کاسه و یه سینی برداشته بود تا یه چیزایی رو کشف کنه واسه خودش.

بعدشم امید کانال تی وی رو عوض میکنه. میگم وای امروز دوشنبست می خوای کانال 3 رو بگیری؟ آوینا پاشو بریم بخوایم.

امید میگه وای مگه امشب برنامه "نود" داره. اصلا یادمم نبود. منم از برنامه نود متنفرممممممممممممممم.

[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

دیروز ظهر مهمون داشتم.

الهام عزیز دوست 15 ساله من با دو تا دختراش + خواهرم و پردیس + سارا دختر همسایمون.

کلی یادی از گذشته کردیم. آلبوم عکس دیدیم و به یاد ایام کلی خندیدیم.

خیلی خیلی خوش گذشت. البته به بچه ها بیشتر. خونه هم که طبق معمول شد میدون جنگ.

من همیشه عادت دارم قبل از اومدن مهمون خونه رو حسابی تمیز می کنم و  همه جا رو برق میندازم . بعد از اومدن مهمون دیگه اصلا برام مهم نیست خونه به هم ریخته باشه. دوست دارم بیشتر پیش مهمونم باشم. بچه ها هم باید آزاد باشن و حسابی با هم بازی کنن. البته دعوا هم یه وقتایی هست بینشون و فقط نباید برای همسایه ها مزاحمت ایجاد کنن. 

تا ساعت 8 و نیم شب موندن. خواهرم آوینا رو برد خونشون . منم افتادم به جون خونه.

جارو زدم. ظرف شستم. واسه تولد رئیسمون که امروز باشه 2 تا کیک پختم.

همه جا رو دستمال کشیدم. به امید زنگ زدم. کلی با امید حرف زدم و از مهمونا واسش گفتم. 

همین لحظه بود که پردیس زنگ زد و خوشکل خانومو رسوند و رفت.

تا اومد شروع کرد به ورجه وورجه کردن و شیطونی کردن. برنامه "شعر یادت نره" رو نگاه می کرد و میگفت بیا با هم برقصیم. مگه میشه به درخواست خانومی نه گفت . نمیدونم این همه انرژی رو از کجا میاره. (هزار ماشالله)

شام خورد و بعدش تا رفت رو تخت خوابش برد. منم تو این فرصت کیک رو با شکلات آب شده تزئین کردم.

امروز صبح که پا شدم برم اداره زلزله اومد با تکونای درشت. تموم شدنی هم نبود.

باور می کنید اصلا نترسیدم. دیگه به این چیزا در نبود امید عادت کردم . بعدش آوی رو بردم مهد و خودمم اداره.

همین چند لحظه پیش یه جشن مختصر با همکارا واسه رئیس گرفتیم.

**  امروز خیلی خیلی خوشحال میباشم. آخه امروز امید بعد از 8 روز میاد پیشمون و 8 روزم پیشمون می مونه. ( آخ جون آخ جون )نیشخند

[ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

چهارشنبه هفته پیش تو مهد کودک آوینا اینا ساعت 5 عصر یه جلسه گذاشتن و از مادرا خواستن که حتما شرکت کنن.

یه خانوم روانشناس خیلی مهربون اومده بود و کلی حرفای مفید و خوب زد. 

قرار شد هر چند وقت یک بار همچین جلسه ای برگزار شه.

خانومه میگفت : تو تربیت بچه ها سه روش وجود داره :

1- روش مستبدانه : یعنی والدین تحت هر شرایطی چه حال خودشون خوب باشه؟ چه بد باشه؟ چه حق با کودک باشه ؟ چه نباشه ؟ بصورت تند و خشن از کودک می خوان اون لحظه اون کار رو که از نظر خودشون اشتباست رو انجام نده که بعضاً با تنبیه بدنی هم همراهه.

2- روش منفعلانه : یعنی اینکه یه وقت که حالمون خوبه سعی می کنیم به روش کاملا علمی و صحیح با کودک رفتار کنیم. یه وقت که حالمون بَده یا کودک امونمونو بریده یا وقتی کم میاریم  از روش های غلط در تربیتشون استفاده می کنیم.

3- روش قاطعانه (بهترین روش) : یعنی اینکه اگه کودک کار اشتباهی رو انجام داد و ما قطعا میدونیم که این لحظه کودک نباید فلان درخواست رو بکنه یا فلان کار رو انجام بده خیلی مهربون و با آرامش بهش بگیم "نه عزیزم " و خیلی خونسرد کار خودمون رو انجام بدیم. 

حتی اگه تو بازار باشیم و ده بارم کارشو تکرار کنه یا خودشو به زمین بزنه و ... نباید خسته بشیم و رو حرفمون باقی بمونیم. 

بعد از موفق شدنمون باید خیلی مختصر بهش توضیح بدیم که کارش اشتباه بوده. (از توضیحات طولانی خودداری کنیم) بعدش بچه رو در آغوش بگیریم و  کلی بهش امید بدیم که خیلی خیلی دوسش داریم و اینکه خودش خیلی خوبه . اما کاری که کرده بد بوده.

هیچوقت در مورد کار اشتباه بچه ها از کوره در نریم. عصبانی نشیم. و داد و بیداد راه نندازیم. چون کودک این لحظه احساس قوی بودن میکنه و کارش رو شاید مقطعی قطع کنه. اما دوباره همونو انجام میده.

در مورد کار اشتباهشون نباید هی بهش توضیح بدیم. باید عملی بهش نشون بدیم که کار صحیح اینه.

مثلا در مورد تمیز کردن اتاقش کلی توضیح ندیم که "ببین اتقات چقد شلختست؟ اگه شلخته باشه این جور میشه . اون جور میشه."

باید ما هم چند تا وسایل تو اتاق رو سرجاش بزاریم و بعد به کمک اون همراه با خوندن شعر و آواز و حرفای خنده دار اتاق رو مرتب کنیم.

هیچوقت به بچه ها نگیم که " خواهش می کنم اتاقتو مرتب کن." " خواهش می کنم شیطونی نکن" و ...

این جمله " خواهش می کنم" باعث میشه که کودک به عجز و ناتوانی شما پی ببره و کار مد نظر شما رو انجام نده. چون فکر می کنه خودش پیروز شده که مادرش با التماس داره ازش میخاد اون کار رو نکنه.

به کودکمون به هیچ عنوان نگیم " دیگه دوست ندارم " حتی اگه بدترینو خطرناکترین کار ممکن رو انجام داده باشه.

یه تکنیک :

اگه کودک هر کار اشتباهی رو انجام بده این بازی رو انجام بدیم.

بهتره همسرمونم باشه. کودک ، پدر و مادر و تمام عروسکا دور هم جمع میشیم و میگیم و می خندیم. شعر می خونیم. (والدین باید هم رده کودک باشن و نقش بزرگتر رو ایفا نکنن) 

بعدشم یکی از عروسکا که کودکمون اونو خیلی دوست داره میزاریم جدا از عروسکا.

اون عروسک جدا اون کار اشتباه رو انجام بده. (یکی از والدین صدای اونو دربیاره) . 

یکی دو تا عروسک میگن چرا اون تو جمع ما نیست؟ 

عروسک های دیگه کاری رو که عروسک جدا انجام داده رو بازگو می کنن و به این نتیجه میرسن که چون کار بدی کرده تو جمع ما نیست. (در مورد کار اشتباهش نباید توضیح بدیم و تحلیل کنیم) 

بعدش اون عروسک جدا متوجه اشتباهش میشه و از دوستاش میخواد که اونو هم بازی بدن.

(در این لحظه هیچ حرفی در مورد کار اشتباه عروسک زده نمیشه و همشون با هم بازی می کنن و دیگه هیچ فرقی بین اون عروسک با بقیه عروسکا نیست) 

بعدش برای اینکه بدونیم کارمون جواب داده یا نه ؟

از کودک بخوایم نتیجه گیری کنه . اگه اونو عملی نشون داد یعنی خوب جواب داده و تو ضمیر ناخودآگاهش نقش بسته. ولی اگه فقط توضیح داد یعنی خوب جواب نداده.

[ دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

هفته گذشته هفته خیلی خوبی بود. چون امید همش پیشمون بود. 

چهارشنبه شب به اتفاق خواهرم اینا (مامان پردیس) و داداشم اینا رفتیم خونه خواهرم (مامان یاسمین). همون که تو شهرکشون دریا دارن. 

بعد از خوردن یه شام سبک و تنقلات با بچه ها رفتیم ساحل. آوی هم با پردیس و یاسمین کلی خاک بازی کرد.

بعدش نشستیم به حرف زدن تو آلاچیق تا آوینا تو بغلم خوابش ببره و منم با خیال راحت برم تو آب. حالا مگه خانومی خوابش میومد. 

خلاصه گفتیم خواهرم رو ببریم خونشون شاید تو ماشین خوابش ببره و این جوری شد که خوشکل خانوم ما تا ساعت 2 شب بعد از مقاومت زیاد تو ماشین خوابش برد.

امید نشست پیش آوی. من و داداش و زنداداشم رفتیم تو آب. جاتون خالی حسابی آب بازی کردیم.

بعدشم دادشم اینا رو رسوندیم خونشون و رفتیم خونه خودمون. وقتی رسیدیم خونه ساعت 5 صبح بود.

پنج شنبه رو خونه بودیم. ناهار قلیه ماهی پختم. عصرش رفتیم بازار. 

واسه آوینا یه جوراب شلواری مشکی خریدم واسه لباس تولدش.

اصلا اینجا جوراب شلواری مشکی و جنس خوب گیر نمیاد. اینو هم بعد از کلی گشتن پیدا کردیم. خلاصه کارت عابربانکم دستش بود که خودش بده به فروشنده. موقع  حساب کردن، خانومی کارت رو گم کرده بود. هر چقدر ما و فروشنده مغازه رو گشتیم پیدا نشد. تازه  آوینا میگفت : یه کارت دیگه بهم بدین.

خلاصه پولش رو دادیم و رفتیم سراغ خریدای بعدی. جوراب رو هم به اصرار خودش دستش گرفته بود.

خریدا رو که انجام دادیم. سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مغازه الکتریکی که امید لامپ بخره. هر چقدر ماشین رو گشتم جوراب شلواریش رو هم ندیدم.

بعلللله خوشکل خانوم اونو هم گم کرده بود. 

جمعه ظهر هم با خرید 2 شاخه گل رز و کادو وجه نقد رفتیم پیش مادربزرگ و مامان امید. 

آوینا گلا رو بهشون داد و روز مادر رو بهشون تبریک گفت. وای که من عاشق این کارم.

عصرش تو راه برگشت به خونه دوباره رفتیم همون مغازه و یه جوراب شلواری دیگه واسش خریدیم.

خونه که اومدیم بعد از خوردن یه لیوان شیرموز شروع کردیم به نظافت خونه. امید عزیزم این جور مواقع مگه منو تنها میزاره؟

خلاصه امید کل خونه رو جارو کشید. منم دستشویی شستم و خونه رو گردگیری کردم. بعد از تمام شدن کار خونه سریع رفت شهر محل کارش. خدا به همراش.

امید جونم تو بی نظیری. مرسی که همیشه در کنارمی. 

[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

دیشب با امید و  آوی رفتیم جواب دومین آزمایش آوینا رو گرفتیم. تو آزمایش اول خدا رو شکر همه چیزش نرمال بود ولی آهن خونش بالا بود. باید بین 7 تا 140 باشه . روی 200 بود. 

دکتر آزمایش مجدد و دقیقتر واسش نوشت. دیروز که جوابشو گرفتیم همش نرمال بود. ولی تا نشون دکتر بدم یکم دلشوره دارم.

ممنون میشم اگه کسی اطلاعاتی در رابطه با این موضوع داره راهنماییم کنه.

بعد از گرفتن آزمایش رفتیم بازار به قصد خریدن گوشی واسه من. برای آوی هم 3 تا کتاب می می نی خریدم. آوینا هم تو بازار حسابی شیطونی کرد. اول دوغ خورد. بعدش گفت آبمیوه بخر. بهش میگم عزیزم دوغ و آبمیوه با هم بخوری حالت بد میشه.. اما خوشکل خانوم و کو گوش شنوا ؟؟؟؟

بعدشم گفت سیب زمینی سرخ کرده واسم بخر. کلی هم تو بازار بدو بدو میکرد و از دست ما در میرفت.

 اینم گوشی خوشکل من :

پ.ن :  روز زن و مادر رو به تمام مادران ایران زمین تبریک میگم. 

[ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

شنبه هفته پیش با آوی رفتیم بازار و واسه تولدش کلی خرید کردیم. شمع. فشفشه. بمب شادی. پوشال و بالاخره بادکنک متناسب با تم تولدش گیر اوردم. 

2 تا استیکر واسه سالن و دستشویی خریدم.

2 تا شورت آموزشی هم واسه از پوشک گرفتن آوی خریدم. جنس پارچه توش حوله ایه و بیرونش پلاستکیه. باعث میشه وقتی داری به کودک آموزش میدی یوقتایی که از دستت در میره خونه رو کثیف نکنه. 

احتمالا از ماه بعد شروع می کنم. چون تازه از شیر گرفتمش. هضم هر دوتاش باهم واسش سخت میشه.

یکشنبه و دوشنبه رو خونه بودیم.

سه شنبه با یه دوست خوب و پسرش بچه ها رو بردیم "قلعه سحرآمیز" 

دختر خانوم ما هم بداخلاق شده بود و یکم قُلدری میکرد. تو خونه همش اسم پسر دوستم رو می آورد. اما تو پارک اصلا پیشش نمیرفت. با هر چیزی هم که بازی می کرد بیشتر از چند ثانیه طول نمیکشید.

هر بچه ای هم که میومد پیشش با ناراحتی میگفت بچه ها نیان. مال آویناست.

تو ماشینم کلی شیطونی کرد و میخواست بیاد رو پام بشینه.

بعدشم شام رفتیم بیرون و بعدشم پارک سر کوچه خونه دوستم.

اونجا هم کلی خاک بازی کرد. (با این مورد اصلا مشکل ندارم اگه خاک خشک باشه)

اونا رفتن خونشون. ما هم به اصرار آوی رفتیم مغازه بستنی خریدیم و رفتیم خونه خوردیم.

از رفتار آوینا خیلی ناراحت بودم.چون سری های قبل بهتر بود. صبح روز بعد کلی تو نت سرچ کردم. به این نتیجه رسیدم که بچه های با این مشخصه : 

((تو شکم مادر خیلی تکون می خوردن. دوران نوزادی خیلی گریه می کنن . شیطونن . بد میخوابن. بد غذا میخورن. خوابشون سبکه. بهونه گیر و لجبازن ولی توجه و هوششون بالاست) که البته آوی در مورد غذا خوردن خدا رو شکر خوبه و در مورد خوابشم اونقدرا بد نیست. شبا خیلی کم منو اذیت میکنه. کلا کم خوابه. اما بد خاب نیست.

در کل این مدل بچه ها در دوران کودکی خیلی والدین رو اذیت می کنن ولی درآینده موفق تر از بقیه هستن)

 اینم پاسخ یه روانشانس در نینی سایت :

 میخوام بهتون بگم که این رفتار صد در صد پیش میاد در این سن ، احساس مالکیت شدید نسبت به هر چیز دارند ، زورگو میشن ، و در علم روانشناسی میگن بچه های دو ساله احساس میکنند که خورشید صبح به خاطر اونا طلوع میکنه و شب به خاطر وجود و فرمان اونا غروب میکنه 

یعنی حس میکنند باید تمام کائنات در بست در خدمتشون باشه ، اگه کسی کوچکترین رفتاری خلاف این اخساسشون انجام بده آشفته و خشمگین میشن 


اینی که میگی خیلی کوتاه از هر چیز استفاده میکنه ، هم به این خاطره که مثلا روی سرسره است یهو تاب رو میبینه که بچه های دیگه هستند سریع میخواد بره سمت اونا و خیالش راحت شه که اونا هم ماله خودشند و هیشکی مزاحمش نیست 

واسه همین فقط با محبت باهاش حرف بزن ، واسش توضیح بده 

بهترین کار اینه که در جمع بچه های ترجیحا هم سن و هم جنس قرار بگیره و بدونه که باید به اشتراک بگذاره 

نکته دیگه اینکه متاسفانه در این سن باید با طعم تلخ از دست دادن و نداشتن هم آشنا بشن 

مثلا اینکه باید منتظر بمونه تا بقیه هم از سرسره استفاده کنند و فقط ماله اون نیست 

یا اینکه منتظر تاب باشه ، یا اینکه اسباب بازی دیگری رو بهش پس بده و اگه گریه کرد باید درکش کنید و بگید کاملا جق داری ناراحت بشی ، ولی این ماله شما نیست ، ماله نی نیه

چهارشنبه هم با دو تا از دوستام فرشته و فهیمه رفتیم کافی شاپ. بعدشم تو محوطه بازش که موسیقی زنده سنتی بود یه چرخی زدیم. فرشته رو رسوندیم مغازه شوهرش. اونجا کلی سر به سر شوهرش گذاشتیم و بعدش با فهیمه رفتیم "ساحل غدیر" رو شنای خنک نشستیم و کلی حرف زدیم. بعدشم تو ساحل پیاده روی کردیم.

پنچ شنبه صبح با هزار مکافات واسه چکاپ 2 سالگیش نمونه های آوی رو تهیه کردم و با هم رفتیم آزمایشگاه . ازش خون گرفتن . خوشکل مامان یه عالمه گریه کرد و دل منم کباب شد.

بعدش رفتیم دنبال زن داداشم. ناهار رو خونه مامانم بودیم. عصرش جواب آزمایش رو گرفتیم و با مامانم و مهسا (دختر داداشم) یه سر پیش مادربزرگ امید و مامانش اینا رفتیم.

امید زنگ زد . انگار تو جاده بود. بهش میگم داری میای خونه؟ آخه قرار بود شنبه بیاد. گفتش نه . تو محوطه ام . اینم صدای باده.

بعدش رفتیم بازار و اولین مغازه، کیف و کفش واسه اداره خریدم. اونجا هم جیگر طلا از شیطونی کم نذاشت.

امید زنگ زد و  گفت کی میری خونه؟ منم گفتم شیطون؛ خونه ای؟؟؟؟

خلاصه مامان و مهسا رو رسوندم خونه. اونجا یه شیرموز زدیم به بدن و دوباره به اصرار آوینا 3 تا بستنی خریدیم و پیش به سوی خونه.

جمعه ظهر خونه بودیم و ناهار خورشت سبزی پختم. عصرش دوباره شیرموز خوردیم. (تو این هوا میچسبه) بعدشم کیک واسه خواهر و مادربزرگ امید پختم . رفتیم پیششون.

بعدشم آوی رو بردیم پارک. دوباره سوار ماشین شارژی شد و کلی کیف کرد.یه عالمه هم تاب تاب کرد و سرسره سوار شد. این دفعه خیلی خانوم شده بود. و حرفام روش تاثیر گذاشته بود. 2 تا دوستم اونجا واسه خودش پیدا کرد.

امیدم رفت واسمون سمبوسه بخره. بعد از نیم ساعت به خاطر  شلوغی و ترافیک دست خالی اومد. آوی هم اینقدر سمبوسه سمبوسه کرد . رفتیم فلافل لبنانی و از اونجا فلافل خریدمو رفتیم خونه خوردیم.

اینم از هفته قبل ما.

امیدوارم هفته جدید هفته خیلی خوبی برامون باشه.

خیلی خوشحالم آخه امید هفته جدید رو کلا پیشمونه. 

[ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

آوینا سه روزه داره میره مهد جدید.

تمیزتره و به خونمون نزدیک تره. یه وقتایی میتونم پیاده برم و بیام.

آموزش رنگ و نقاشی و زبان انگلیسی رو هم به صورت تفریحی دارن.

و یه خوبیش اینه که  اتاق خواب مجزا دارن واسه بچه هایی که دوست دارن بخوابن. 

از اونجائیکه تو مهد قبلی از ساعت 1 ظهر بچه ها رو  می خوابوندن وقتی با آوی برمیگشتیم خونه، خانم خانوما قبراق و سرحال بود و میخواست همش باهاش بازی کنم. منم خسته و خواب آلود دوست داشتم فقط 10 دقیقه بخوابم که همینم امکان پذیر نبود.

اما دیروز داشتم از خوشحالی بال در میاودم. آخه خانومی تا ساعت 5  عصر مقاومت کرد و بعدش تا ساعت 7 ونیم خوابید. 

خدا کنه همیشه همین طور باشه.

دیگه اینکه زن داداشم به دلیل معالجه مادرش رفته بودن یزد و 2 هفته بود که آوی رو ندیده بود. کلی دلش واسه آوی تنگ شده بود. ما هم همین طور. 

دیشب با داداشم اومدن خونمون و شب روموندن. واسشون سالاد ماکارونی درست کردم. 

و اما یه خبر خیلی خوب. امید 8 به 8 شد. یعنی اینکه 8 روز کار و 8 روز استراحت . قبلنا 8 روز کار و 4 روز استراحت بود.

خداجونم خیلی خیلی ازت ممنونم.

[ سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس