نويسندگان
لینک دوستان

دیشب بارون بارید. به خاطر سرفه های خودم و آوی نتونستیم بریم زیر بارون. عوضش داداش و زن داداشم که دیشب مهمون ما بودن رفتن و حسابی لذت بردن.

این داداشم و خانومش آوینا رو خیلی دوست دارن. اگه بیشتر از 4 روز آوی رو نبینن دیوونه میشن. البته آوینا هم خیلی دوسشون داره و یه زندایی زندایی و دایی حسینی میگه. آخه داداشم ماشالله خیلی اکتیوه و کلی با بچه ها بازی می کنه. اصلا روحیش عالیه. آوینا هم عاشقشونه بد جور. وقتی میان اصلا سمت ما نمیاد. همش پیش اوناست.

صبح که خواستم بیام اداره خیابونا خیس بود. خدا جون مرسی از اینکه امسال بارون رحمتت رو چندین بار برامون فرستادی.

خبر بعدی اینکه امید دوباره داره برمیگرده محل کار قبلیش. موقتا اینجا اومده بود. ولی قرار بود بعد از 6 ماه دائم شه. ولی مسئولین این جوری تشخیص دادن و بعد از 4 ماه دوباره باید برگرده اونجا. تا اطلاع ثانوی هم اونجا باشه.

روزای اول که شنیدم خیلی داغون شدم. ولی باز باید تحمل کرد دیگه.

خودش همش اس ام اس میده که این چند وقت رو تحمل کن. همه چیز اوکی میشه.

میگه اگه لج و لج بازی نکنم و باهاشون همکاری کنم آینده بهتری در انتظارمه.

خدا جونم هر چی به صلاحمونه همون بشه.

به خاطر رفتن امید آوینا رو هم باید ببرمش مهدکودک. قبلنا امید چون 2 شب شبکار بود و و صبحش خونه بود و 4 روز بیکار. مجموعا 6 روز آوینا رو نگه می داشت. اون 2 روز روزکارش هم آوی رو میبردم پیش مامانش.

ولی حالا هم به خاطر وضعیت کاری امید و هم دور بودن خونه و محل کارم از خونه مامان امید اینا و هم به خاطر شیطنت زیاد آوینا که تو خونه اصلا قانع نمیشه و پدر وسایل خونه مامان امید و مادربزرگش رو در اورده مجبورم ببرمش مهد کودک. البته هنوزم مامان امید میگه بیارش مشکلی نیست. ولی می خوام یه چند وقتی آزمایشی ببرمش مهد ببینم چی میشه.

از الان خیلی ناراحتم. نمیدونم تو مهد خوب بهش میرسن یا نه؟ پوشکشو به موقع عوض می کنن ؟ اگه غذا نخورد بهم راستشو میگن ؟ اگه سرما بخوره چی؟

خدایا خودت کمکمون کن تا همه اینا به خوبی پیش بره .

** خانم هلن : چرا وقتتو میزاری پای وبلاگ من . آخه خودت اذیت میشی. با پستا و عکسایی که میزارم مشکل داری. کلی هم انرژی منفی میفرستی. منم که کامنتاتو هیچوقت تایید نمی کنم. خوب یه راه حل ساده دارم واست. دیگه این ورا نیا. اوکی ؟

خوب حالا بریم ادامه مطلب عکسای خوردنی .....


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

روز جمعه خونه خواهرم اینا مهمون بودیم.

هر چند وقت یک بار من و خواهرام و چند تا از دخترای فامیل دور هم جمع میشیم. (مجردی) نیشخند هر دفعه خونه یکیمون. 9 نفریم . البته با بچه ها میشیم 14 نفر. هممونم دختر دار. خیلی خوش می گذره. یه وقتایی از شب میریم شب نشینی تا عصر روز بعد.

خلاصه این دفعه که خونه خواهرم بودیم بعد از خوردن ناهار دیدیم هوا خیلی خوبه رفتیم پارک غدیر و عصرونه رو اونجا خوردیم. بچه ها هم کلی بازی کردن. آوینا که حسابی کیف می کرد. اصلا سرسره های بچگونه رو دیگه تحویل نمیگیره. همش از سرسره بلندا و پیچ در پیچ استفاده می کرد. وقتی هم میومد بیرون یه ذوقی می کرد . بعدشم بارون بارید و نتیجه این شد که من و آوینا آنفولانزا گرفتیم. البته قبلش استخون دردش رو داشتم. یعنی زمینه فراهم بود. خلاصه با اینکه رفتم پیش دکتر و با آوی مرتب داریم دارو مصرف می کنیم بازم بی حالم و بی حوصله و همچنان مریض.

دکتر همش یه روز واسم استعلاجی نوشت. کاش بیشتر مینوشت. آخه چی از اون کم میشد؟؟؟؟

باز خوبه دخترک از من خیلی بهتره و اکتیوتره. اصلا انگار نه انگار که سرما خورده. همچنان شیطونیاش سر جاشه. وقتی شیر می خوره خیلی بامزه میشه. چون راه بینیش بستست یه قلپ شیر می خوره بعد نفس گیری می کنه.

دیشب با امید و آوینا رفتیم بازار. یه قیچی کوتاهی مو خریدم که اینقدر این دخترو نبرم آرایشگاه و خودم به راحتی بتونم جلوشو چتری کوتاه کنم.

دیگه اینکه امید یه سری لباس واسه خودش خرید. آوینا خانومم صاحب 2 تا لباس گرم شد که خیلی خیلی نازن + چند تا گیر سر + بلوز یقه اسکی + 2 تا شورت سفید برای زیر پیرهن

قبلشم رفتیم پیرهن سفید آوینا رو که داده بودم عکسشو روش بزنن تحویل بگیریم. اصلا خوب نشده بود. آقاهه گفت با این جنس پارچه عکس زیاد خوب نمیشه. یادم رفت قبلش بهتون بگم.

حرصم گرفت . آخه پیرهنشو خیلی دوست داشتم. یه جنس نخی خیلی خوب بود.

دیگه اینکه امید امروز به همکاراش قول داده بود که صبحانه بیاره. اونم چی؟ صبحانه معروف بندری ها " بلالوت" . خلاصه دیشب واسش درست کردم و یه مقدارم زعفرون و پودر هل زدم. خوب شد. آقا امید تو جون بخواه.

یه موضوع دیگه هم اینه که من خواننده خاموش خیلی از وبلاگا هستم. اما زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستم. اصلنم توقع ندارم کسی واسم کامنت بزاره. پس مطمئن باشید که از گوگل ریدر همتونو می خونم.

[ سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

یکشنبه هفته پیش از "کیش" برگشتیم. 5 روز موندیم. هوا خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت. از ادارمون مهانسرا گرفته بودم. خوب بود. تمیز و مجهز بود.

 اولین سفر 3 نفرمون بود.

آوینا خانومم اونجا حسابی اکتیو شده بود و یه جاهایی هم خیلی اذیتمون کرد.

 همش می خواست دست تو شنای تو ساحل بیاره و  بره تو دریا . نیست که "بندرعباس" اصلا دریا ندیده بچم واسه همین.

یه بارم که ساعت 6 و نیم شب از "بازار پردیس" برگشتیم . اینقدر تو بازار بدو بدو کرد . همش می خواست دنبال بچه های دیگه بره و مسیر مخالف ما. تا هم دستشو میگرفتیم خودشو مینداخت رو زمین و گریه میکرد. کنار پله ها دوست داشت سُر بخوره. همش می خواست تنهایی تو خیابون بدو بدو کنه.  خلاصه اصلا نشد اون روز خرید کنم.

به این نتیجه رسیدیم که صبح روز بعد امید آوینا رو نگه داره و خودم تنهایی برم بازار.

خلاصه از ساعت 9 صبح تا 2 ظهر تو بازارا واسه خودم چرخیدم و هر چی دلم خواست با خیال راحت خریدم بعد واسشون ناهار گرفتم و رفتم پیششون. امیدم تو این فاصله آوینا رو حموم داده بود و حسابی ازش عکس گرفته بود.

جاهای مختلفی رفتیم : "پارک ساحلی و بازار مرجان, رستوران سنتی پوریا همراه با موزیک زنده امیر عبداله, کشتی یونانی, قنات کاریز, شهر حریره, درخت سبز, اسکله تفریحی , کشتی آکواریوم همراه با موزیک زنده, پارک هنر, پارک دلفین, بازار پردیس, پانیذ, پدیده"

عکسا در ادامه مطلب :


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس