نويسندگان
لینک دوستان

امروز امید به امید خدا برمیگرده محل کارش تا آخر هفته بعد.

نمیدونم این دوری ها کی می خواد تموم شه. اثرات این دوری ها کم کم داره خودش رو نشون میده. آوینا یه چند روزیه که  شدیدا به من وابسته شده. حتی موقع تعویض پوشک و لباسش همش به امید میگه مامانی بیاد. صبح زود که می خوام برم سر کار با گریه نمیزاره برم دستشویی یا مانتو شلوارمو بپوشم. موقع آشپزی میگه بغلم کن یا میگه بیا کنارم بشین .

 خدا جونم می دونم مشکل ما در برابر مشکلات دیگه اصلا عددی نیست. هر وقت خودت صلاح دونستی یه کاری کن امید برای همیشه منتقل شه اینجا.

×××××××××××××

دیگه اینکه آخر هفته آینده اگه خدا بخواد داریم میریم مسافرت. یه مسافرت 4 خانواده ایه 12 نفره 4 روزه به شیراز و سپیدان. برای دیدن برف میریم. آخه ما تو عمرمون برف ندیدیم بخدا.نیشخند

باید از همون شیراز واسه خودم و آوی لباس گرم بخرم.کلا ما اصلا لباس خیلی گرم نداریم. اخه اینجا هوا زیاد سرد نمیشه. بعدشم اینجا تنوع نداره و باید بگردم تا یه چیز خوب پیدا کنم.

 ×××××××××××××

چند روز پیش پسر همکارم فوت شد . در اثر بیماری سرطان. همش 17 سالش بود.

دختر یکی دیگه از همکارامم سرطان معده داره و داره شیمی درمانی میشه. معدش رو در اوردن. خدا کنه هر چه زودتر خوب بشه.

روحیم چند روزه خیلی داغونه .

خدایا ! آخه چرا ؟ نمی دونم حکمتت چیه ؟

×××××××××××××××

دیشب از طرف اداره امید اینا به مناسبت دهه فجر جشن گرفته بودن. ما هم رفتیم. پذیراییشون موقع ورود منظم و خوب بود. هر چند آوی تو سالن تمام دستمال کاغذی ها رو از جلدش در میاورد و میریخت کف سالن. تمام آبمیوه های ما رو هم خورد. دم به دقه هم آب میخواست بخوره. نه اینکه تشنش باشه ها نه فقط واسه بازی کردن. یه چند تایی هم کیک خورد . البته نصفه و نیمه

  موقع خروج از سالن به هر کارمند به تعداد اعضای خونوادش شام میدادن با مخلفات که ببره خونه بخوره. به خاطر کارای آوینا واسه ما خیلی خوب شد.  آوینا چون ظهرش نخوابیده بود یکم کلافه شده بود. 

جشنشون بد نبود. اولاش خیلی حوصله سر بر بود. ولی آخراش خیلی خوب شد. یه آقایی تقلید صدای خواننده ها رو میکرد. خیلی جالب بود کارش. وقتی ترانه راز رو از شادوران "ناصر عبدالهی" خوند یه بغض گنده تو گلوم گیر کرد. آخه من خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم و دارم. روحش شاد.

×××××××××××××

امروز صبح رئییسمون غافلگیرم کرد. یه پاکت بنفش خیلی خوشکل گذاشت رو میزم و گفت پیشاپیش تولدت مبارک. یه کلیپس قهوه ایه خیلی ناناز .

وای خیلی خیلی خوشحال شدم. دستش درد نکنه.

من 22 بهمن به دنیا اومدم. ( به نظرتون روز خوبی به دنیا اومدم؟؟؟؟؟ )مژه

[ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

هفته پیش عروسی داشتیم. دختر عَمَم .

البته با دختر عمم بیشتر فامیل شدیم. چون پارسال وقتی داداشم با خانومش ازدواج کرد خونواده زن داداشم دختر عمم رو واسه داداششون پسندیدن و اونم بعد از 2ماه تحقیق و پرس و جو و مشورت بالاخره عروسشون شد. بعلههههه به همین سادگی....

خلاصه عروسی خیلی خیلی خوش گذشت. اما وقت نشد آتلیه بریم . چون من دیر حاضر شدم. تا از آرایشگاه تو اون ترافیک اومدم خونه کلی وقتم گرفته شد. وقتی ام اومدم امید و آوینا حاضر نشده بودن. خلاصه تند تند حاضر شدیم و رفتیم تالار. عوضش اونجا چند تا دوربین حرفه ای دست خواهر و برادرام بود که با هر کدومشون یه چند تایی عکس گرفتیم. آوینا خانومم خیلی خوشکل شده بود. عکساشو تو پستای بعدی میزارم.

دیگه اینکه واسه پاتختی شون امید نیومد. گفت خودم شما رو میرسونم و بعد میام دنبالتون.  منم خیلی خیلی ازش ناراحت شدم و گفتم لازم نیست. خودم میرم و میام. تا دو روز باهاش قهر بودم. ولی بعد دیگه عشقولی شدیم و آشتی کردیم.

راستی تایم کاریمون عوض شده. از 45/6 تا 30/15 . پنج شنبه ها هم تعطیلیم.

اصلا  تایم خوبی نیست. چون کسایی که بچه شون دبستان میره تا پدر و مادر از سر کار بیان میشه حدودا 4 تا 15/4. تو این مدت بچه کجا باشه؟ چی بخوره؟

[ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس