نويسندگان
لینک دوستان

دیشب قرار وبلاگی داشتیم با دوستان خوب وبلاگی.

من و آوینا کوچولو ، فهیمه ، افسون و پسر نازش یونا ، هنگامه و پسر گلش پرهام ، شیما ، طیبه و دختر خوشگلش رومینا 

هوا خیلی سرد بود. اما خیلی خیلی خوش گذشت. کلی خندیدیم.

[ سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلامممممممممم. من اومدم تا از اتفاقات این چند روزه بگم.

×× چند روز پیش ماشینم جلو مهد کودک آوینا خاموش شد و دیگه روشن نشد. امیدم جونم که سر کار بود . خلاصه ماشینو همونجا ولش کردم و دربست گرفتم رفتم اداره .  بعد مرخصی ساعتی گرفتم و با مجید همکارم رفتیم و یه نگاهی به ماشین انداختیم و یه مقدار وسایل خریدیم و همکارم لطف کرد درستش کرد. خدا خیرش بده.

×× جمعه دو تا از همکارام فهیمه و فرشته اومدن خونمون. واسه ناهار از رستوران غذا گرفتیم. عصرم واسشون کیک ناتلا پختم . تقریبا آخرای پخت بود که قهوه ترک رو رو حرارت ملایم گذاشتم تا درست شه.

×× یه چند دقیقه بعد برق رفت و فر خاموش شد نگاش کردم. یه مقدار خمیر بود. خلاصه نشستیم به حرف زدن دیدیم یه بوهایی میاد. کلا قهوه از قهوه جوش زده بود بیرون و ظرفش سوخته بود. فهیمه چون کار داشت دیگه رفت خونشون. بعد کیک رو در اوردیم دیدیم با حرارت تو فر پخته شده بود. زنگ زدیم بیاد ببره واسه خودش. اینم از بدشانسی های جمعه. فکر کنم اگه غذا رو هم درست می کردم می سوخت.نیشخند

×× دیگه اینکه شنبه شب بازم عشقم امید لطف کرد و مابین دو شیفتش اومد پیشمون. واسش کیک و قهوه درست کردم. دیروز عصر برگشت محل کارش.

×× دیروز عصر پردیس (خواهر زادم) و هستی دختر عموش اومدن پیش آوینا و کلا خونه شد بازار شام. شب رفتن و  تا یه ساعت فقط داشتم خونه رو مرتب می کردم.

×× دیگه اینکه امروز ساعت 4 و 10 دقیقه صبح  زلزله اومد. تقزیبا طولانی بود. من و آوینا تنها بودیم ولی خدا کمکم کرد اصلا نترسیدم. خودم داشتم از شجاعتم تعجب می کردم.زبان

[ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام سلام صد تا سلام.

امروز خیلی خوشحالم. آخه امید جونم بعد از 4 روز که از من و دخترش دور بودن دیشب تشریف آوردن. هر چند امروز عصر باید بره. ولی با این کارش کلی من و آوی خوشحال شدیم.

امروز که بره 4 روز دیگه میاد . آخه برنامش اینجوریه. 4 روز روزکاره. 4 شبم شبکاره. 4 روزم بیکاره. یعنی ما 8 روز امید رو نمیبینیم. یه وقتایی استثنائا بین دو شیفتش میاد و میره. مثل دیروز.

×××××××××××××××××××

شب یلدامونم حسابی بهمون خوش گذشت. با خانواده رفتیم پارک. آخه اینجا هوا اونقدر سرد نیست که تو خونه بشینیم.

پارک خیلی شلوغ شده بود. مثل سیزده بدر شده بود. یه نوع شیرینی هندونه ای هم درست کردم که عکسشو گذاشتم. آوینا رو هم برای اولین بار سوار این هلی کوپترا که می چرخه و بالا و پایین میره کردم. خودش میگفت (آمینا نانندگی تُنه) . یعنی آوینا رانندگی کنه.  از اول تا آخر فقط با تعجب نگاه میکرد. قربونش برم من.

×××××××××××××××××××

دیگه اینکه شنبه رفتم همایش "دکتر کردی" با موضوع خانواده های موفق - فرزندان خلاق. از طرف اداره امید اینا گذاشته بودن. ولی حیف که امید سر کار بود و نتونست بیاد. حرفاش خیلی جالب بود. اصلا کلیشه ای صحبت نمیکرد.

×××××××××××××××××××

آوینا رو هم 2 روزه میبرم مهدکودک. روز اول مرخصی گرفتم که اگه اذیت کرد پیشش باشم. صبحش یه مقدار بهم می چسبید ولی وقتی رفت پیش بچه ها و بازی کرد دیگه خوب شد و منم رفتم خونه. تا الان که همه چیز خوب پیش میره خدا رو شکر. فقط خدا کنه مریض نشه. از مربیشم خیلی خوشم اومد . خانم منظم و با حوصله ایه.

×××××××××××××××××××

راستی یه چیز دیگه. "دکتر کپی" عکس دخترمو نشون داد. البته اون عکس 6 ماهگیش بود. چون خیلی وقت بود فرستاده بودم. این جوری گفت : "آوینا از بندرعباس - رهبر ارکستر دکتر کپی"

×××××××××××××××××××

چند روز پیش با چند تا از همکارا رفتیم پیش یکی از همکارای سابقمون. خواهر شوهرش به دلیل تغییر شغل لباسای بچه گونه رو زیر قیمت میداد. منم کلی واسه آوینا پیرهنای خوشکل و شلوارک لی و  یکی دو تا لباس تو خونه ای خریدم که خیلی نانازن.

خیلی حرف زدم نه ؟؟؟


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس