نويسندگان
لینک دوستان

دوشنبه مهمون داشتم. همکارام اومدن دیدن فرشته کوچولوی ما. حدودا 20 نفر بودن. کادو واسش پول آوردن (415 تومان) تا هر چی دوست داشتیم واسش بخریم. دسشون درد نکنه.ماچ برم  بازار طلا ببینم می تونم یه طلای خوشل و موشل واسه طلا خانومی خودمون بخرم. قلب

با بچه واقعا مهمونداری سخته. واسشون شام سبک پختم . لازانیا + سوپ جو با شیر + دسر (پودینگ دورنگ با بیسکوئیت / کارامل رنگی / ژله با کمپوت هلو ) + میوه + شیرینی + لواشک لقمه ای و سایر مخلفات

یک تجربه هورا: از بس همه حرف رژیم و لاغری میزنن تصمیم دارم تو مهمونیام دیگه شکلات نزارم و شکلات خوریامو پر از لواشکای لقمه ای کنم.زبان خوشبختانه همشونم خورده شد.نیشخند

دیگه دیگه اینکه امید کلی کمکم داد و خیلی خسته شد. قربونت برم که اینقد مهلبونی و تو مهمونیا خوب درکم می کنی.ماچ فقط روز بعد از مهمونی بهت گفتم خونه رو جارو بکش بی خیال شدی. عوضش جریمه شدی و  مانتو شلوار ادارمو اتو زدی در حد المپیکچشمک انگار برده بودمش اتوشویی.نیشخند

دیگه اینکه آوینا خاونم رو هم رفته دختر خوبی یود ولی یه کوچولو اذیت کرد. تقصیریم نداره. تو شلوغی نه می خوابه و نه راحت شیر می خوره. فقط باید بغلش کنیم و همه چیز رو نشونش بدیم. در واقع سرگرمش کنیم.ابله

از تنها چیزی که تونستم عکس بگیرم این دو  تا دسر بود :

به زودی با عکسای تولد 8 ماهگی آوینا میام. تا پست بعدی باییییییییی بای بایبای بای

 

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

این وبلاگ در واقع مربوط به هر سه مون (من و امید و آوینا) میشه. اما الان که خوب دقت می کنم میبینم از زمانیکه باردار شدم 99 درصد مطالبش شده مربوط به خانوم خانوما.نیشخند اتفاقات خوب و بد زیادی هم تو زندگیمون برامون پیش میاد .( البته بیِِشتر خوبه هالبخند) اما احساس می کنم هیچ کدومشون درخور نوشتن نیستن و به اصطلاح نوشتنم نمیاد. نمی دونم چرا؟؟؟سوال قبلنا خیلی راحت در مورد خودمون می نوشتم.

سعی می کنم در مورد خودمون بیشتر بنویسم. چشمکلبخند

 

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

آوینا خانوم ما,  خوشکل خانوم ما, عسل خانوم ما 24 آبان 7 ماهش تموم شد و وارد 8 ماهگی شد.چشمک

تو این  مدت  لذت مادر شدن و با تو بودن رو با همه وجود حس کردم. (خدا جونم بی نهایت ازت ممنونم و ازت می خوام تمام خانومای منتظر رو  مادر کنی)لبخند

از امید عزیزم هم ممنونم .  نهایت همکاری رو با ما داره. یه وقتایی آوی رو نگهمیداره. بهش غذا میده. باهاش بازی می کنه. رو هم رفته کلی هوامونو داره.  عزیزترینم بوسسسسسسسسسسسماچماچ

راستی دیشب بندر بارون بارید و دل ما شاد شد. آوی برای اولین بار تو عمرش بارون میدید. با تعجب نگاه می کرد.

دیگه اینکه نفس مامی جدیدا خیلی شیطون بلا شده. هر جا میرم سریع اسباب بازیاشو میزاره کنار و خودشو میرسونه پیش من.  وقتی هم به شوخی باهاش صحبت می کنم  زود متوجه میشه و می خنده . بهش میگم آوینا دست دست , می خواد که من دستمو بیارم جلوش و رو دست من دست دست کنه. نانای نای که می کنم خوشحال میشه و تکون تکون می خوره.  موقعی که بهش آب میدم سعی می کنه آبا رو از دهنش بفرسته بیرون تا منو بخندونه. نیشخند

مکعبای رنگی رو دو تا دو تا بهم می کوبه و از تولید صداش لذت میبره.

حلقه های حلقه هوش رو فقط درشون میاره و تو دهنش می کنه.

90/7/27  : برای اولین بار گفت " بابا " . از اون موقع چپ میره و راست میاد همش میگه بابا بابا قلب

90/08/16  : برای اولین بار تونست چهار پا بره.

وزن : 7840

قد : 70

دور سر : 43

عکسا در ادامه مطلب چشمک


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس