نويسندگان
لینک دوستان

سلاممممممممم. Hello

نی نی نانازمون الان 13 هفته و 6 روزشه. بچم ماشالله بزرگ شده.

وایییییی وقتی با بابا امید در موردش حرف میزنیم کلی دلمون واسش ضعف میره. خوشمزه

کلی با امید داریم برنامه ریزی می کنیم واسه  روزی که به امید خدا می خواد به دنیا بیاد.

خداجون کمکمون کن که زود زود خونه خوشکلمونو بخریم و اتاق زیبایی رو واسش آماده کنیم.

راستی امید کلی مرخصی گرفته و 25 روز پیشم می مونه . هورااااااااااااااااااااااااا

تازه قرار بود امید یکشنبه صبح از سر کار بیاد اما کلی منو غافلگیر کرد و یک روز زودتر اومد.

مرسییییییییییییییییییییییییییییی اجیجم In Love 

خبر بعدی اینکه گفته بودم 13 آبان عروسی خواهر امیده . کارت عروسیشونو من طراحی کردم.

دیروز هم بردن واسه چاپ

اینم عکسش : 

Free Photo Sharing by ThumbSnap

راستی فرشته خواهر زادم که تو پست قبل گفته بودم نامزدی کرده. دیشب همه چیز بهم خورد و تموم شد. یه جورایی اصلا بهم نمی خوردن. خیلی خوشحالم.

قرار بود امروز عقدشون باشه. ولی با تلاش خونواده ما و خونواده بابای فرشته تا دقیقه 90 همه چیز تموم شد. فقط فرشته به زمان نیاز داره که با این موضوع کنار بیاد.

ایشالله تمام جوونا عاقبت به خیر بشن. الهی آمین.

[ سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

هورااااااااااااااااا این هفته وارد ماه چهارم بارداری شدم و 3 ماهه اول بارداری تموم شد.

تا الان که خدا رو شکر همه چیز خوب بود.

نی نی خوبم مرسی از اینکه تو این مدت مامان رو اذیت نکردییییییی. ماچماچ

از این به بعد هم همین طور باش. حسابی بخور تا سالم و تپلی بشی و بعد از 9 ماه بیای تو بغل مامی و بابی.

 پنج شنبه رفتم پیش دکی . بهم گفت چقدر شکمت بزرگ شده. خودم فکر می کردم که 2 قلو دارم.

رفتم رو تخت دراز کشیدم و معاینم کرد و گفت خانوم چقدر شکم بزرگ کردی . اینها همش نفخو چربیه.خنده نی نی هنوز همون پایینه.

علی رغم شکم بزرگ وزنم چند گرمی افت داشت که گفت زیاد مهم نیست.

راستی بالاخره طلسم شکسته شد و دکی 16 آبان واسم سونو نوشت و صدای قلب جنین.

مامان جون خوب خودتو نشون بده تا ما بفهمیم که دخملی یا پسملی 

Free Photo Sharing by ThumbSnap

 دوست دارم برم واست  خرید کنمممممممم.

قراره با بابا امید بریم و اگه دکتر اجازه داد عکس و فیلم بگیریم. آخه خیلی خیلی برام مهمه از این صحنه ها فیلم و عکس داشته باشم.

 

خبر بعدی اینکه فرشته خواهر زادم چند روز پیش نامزدی کرد و ایشالله تا آخر مهر ماه مراسم عقدشون برگزار میشه. Yah

13 آبان هم عروسی خواهر امید می باشد و بنده لباس نخردیم هنوز. گریه

اگه خدا بخواد با امید می خوایم بریم قشم البته با ماشین و از اونجا لباسای جیگولی خوشکل بخرم و یه مقدار وسیله واسه خونه جدید. قلب

(نخندین با ماشین هم میشه بری قشم) نیشخند

[ شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلامممممممممم.

عکسای جشن رو واستون گذاشتم. لطفا به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلامممممممم.

من و نی نی جون و امید عزیزم هر سه مون به لطف خدای مهربون خوب خوبیم.

نی نی مون الان بزرگ شده. دیگه الان 5 سانتی شده. قلبونش برم من.

دکی بهم گفته از 15 مهر به بعد بیا. اگه دیگه سونو واسم ننوییسه خیلی ناراحت میشمممممممم.girl_cray2.gif

اینم عکس مشابه نی نی  در هفته 12: 

Free Photo Sharing by ThumbSnap

راستی قرار وبلاگی رو رفتیم. من و شیما و فهیمه و نیلوفر دوست شیما.

خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم. خندهخنده

آزاده جون هم دقیقه نود اس ام اس داد که نمی تونه بیاد. الان میرم سر وقتش و حالشو میگیرم. عصبانی

اون شب که قرار داشتیم از پاساژ ستاره شهر یه مانتو واسه اداره و یه تونیک خیلی خوشمل بنفش و یه شال یاسی رنگ خریدم. تو پست بعد عکسشو میزارم.

راستی این چند وقته دوستای قدیمی به سراغم میان. چند روز پیش تو خونه نشسته بودم که تلفن خونه مامان اینا زنگ خورد . با من کار داشتن . الهام یکی از همکلاسیهای سال اول دبیرستان. یعنی 12 سال پیش . آخه شماره موبایلمو نداشت. چون اون موقع ها من موبایل نداشتم. از 12 سال پیش شماره خونه مامان اینا رو نگه داشته بود. جالب اینجاست که باهاش زیاد صمیمی نبودم و فقط همون یه سال با هم همکلاس بودیم.

خلاصه کلی ذوقیدم و خیلی خیلی از این کارش خوشحال شدم. قرار شد یه وقت بزاریم و با چند تا از بچه های همون سال بریم خونشون.

تو بازار که داشتم دنبال مانتو می گشتم دوست دوران راهنماییم رو دیدم. زیاد تغییر نکرده بود . واسه همین سریع شناختمش و گفتم خانوم خادمی ؟!!! اونم گفت بله.

اصلا منو نشناخت . خودمو که معرفی کردم شناخت و بهم گفت چقدر عوض شدی. اصلا نشناختمت.

حق داره آخه من اون موقع ها خیلی لاغر بودم و الان کلی تپلی شدم دیگه.

 و کلی از دیدن همدیگه خوشحال شدیم و تند تند همه سوالا رو پرسیدیم از هم. (کار و ازدواج و درس و .....)

وقتی فهمید نی نی دارم کلی ذوق کرد.

دیگه دیگه اینکه دیشب خواهرم واسه پردیس جشن ورود به دبستان گرفته بود. به مناسبت رفتن به کلاس اول .

ما هم رفتیم و یه کیک رنگین کمان واسش پختیم.

خیلی خوش گذشت . اکثر دوستاش اومده بودن .

(چیستان - مسابقه ماست خوری - بادکنک بازی - نقاشی - قایم موشک و .....) با کلی جایزه.

داداشم واسشون ارگ میزد و می خوند و اون کوچولو ها هم می رقصیدن.

آخرشم خواهرم واسه ما آدم بزرگا مسابقه ماست خوری برگزار کرد و بنده  چون داداشم کنارم بود و از عمد داشت با صدای بلند می خورد خیلی خندم گرفت قهقهه و متاسفانه از دور مسابقات حذف شدم. گریه

در اولین فرصت که رفتم خونشون عکسا رو میارم و اینجا واستون میزارم......

[ شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

نتیجه نهایی قرار وبلاگی :

زمان  : پنج شنبه مورخ ٠٨/٠٧/٨٩ - ساعت ٣٠/١٩

مکان : کافی شاپ ستاره شهر

(تینا - افسون - گوشی- فهیمه - آزاده - عسل - شیما - نی نی دوست )

 یادتون نره

بازم میام با یه پست جدید.

راستی خدا رو شکر نی نی حالش خوبه و داره روز به روز بزرگتر میشه.

[ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس