نويسندگان
لینک دوستان

سلام عزیزم. Helloخوش میگذره نی نی جون ؟؟؟؟؟؟؟؟

این اولین پستی هست که واست می نویسم. می خوام یه خاطره بنویسم از زمانی که از وجود نازنینت باخبر شدیم.

از چهارشنبه ٢٠/۵/٨٩ به شک افتادم که شاید وجود داشته باشی (دقیقا چهارمین سالگرد عقدمون) واسه همین دیگه روزه نگرفتم و صبر کردم تا جمعه.

جمعه صبح ساعت ٨ یه بی بی چک معمولی گذاشتم و بعد از ۴ دقیقه یه خط پررنگ و یه خط خیلی کم رنگ نمایان شد.

سریع رفتم پیش مامانم و حسابی ذوق زده شده بودم و هر دومون چشامون پر از اشک شد.give_heart.gif

دوباره یه بی بی چک خارجی گذاشتم و سریع ٢ خط پررنگ نمایان شد.

بابا امید اون موقع سر کار بود و سریع یه اس ام اس از طرف نی نی بهش دادم :

"  سلام بابا امید

من با دو تا خط خودمو به مامانی نشون دادم

از طرف نی نی  "زبان

خلاصه بابا امید هم که اصلا باور نمیکرد چند بار ازم خواست دوباره واسش اس ام اس بفرستم و کلی ذوق زده شد.

شنبه صبح هم بابا امید برای چند روزمرخصی گرفت تا بیشتر پیشم بمونه. 

عصرش هم رفتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و با  کلی شیرینی پیش به سوی مادربزرگا.

عزیزم از خدا می خوام که سالم سالم باشی و خوب رشد کنی و تپلی بشی و بعد از ٩ ماه بیای تو بغلم.connie_rockingbaby.gif

دکتر ١٣ شهریور واسم آزمایش و سونو نوشته. امیدوارم که هیچ مشکلی نداشته باشی عزیز دل مامان.

بازم خدا رو شکر می کنم از اینکه این هدیه با ارزش رو در وجود من قرار داد. ماچ

[ سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام دوستان .

بعلللللللللللله تقریبا همتون درست حدس زده بودین.

 

من و امید داریم مامان و بابا میشیم.

خدا جون ممنون بابت این هدیه با ارزش

اینم عکس بی بی چک که جمعه صبح گذاشتم و مثبت شد. 

Free Photo Sharing by ThumbSnap

***  خدایا ازت می خوایم نی نی مون سالم سالم سالم باشه .

[ یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام . فردا میام با یه خبر خوبببببببب.

اگه گفتین چه خبر خوبی براتون دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام.

ممنون از تبریکاتون.

شخصی با نام " سندی" این کامنت رو واسم گذاشته .

"  چقدر پوچ مینویسی و بی محتوا سبز  "

به نظر شما درست گفته ؟ اصلا ناراحت نمیشم اگه ازم انتقاد کنین.

خودم از نوع نوشتنم تقریبا راضی ام.

اگه راهنماییم کنین ممنون میشم در مورد اینکه چی کار کنم که بهتر بتونم بنویسم ؟

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

فردا ١۴/۵/٨٩ میشه دومین سالگرد تولد وبلاگم. هورااااااااااااااااااااا. 

( آخه فردا به نت دسترسی ندارم. امروز نوشتم )

Free Photo Sharing by ThumbSnap

از اینکه اینجا دوستای زیادی پیدا کردم خیلی خوشحالم.

از اینکه از وبلاگ دوستام خیلی چیزا یاد گرفتم خیلی خوشحالم.

 

[ چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلاممممممممم به همگی.

یکشنبه امید از سر کار اومد. طبق برنامه شیفتش باید چهارشنبه برمیگشت. اما چون من خیلی خانوم خوبی هستم واسش تا جمعه مرخصی گرفت و پیشم موند. خیلی خوش گذشت این چند روز . البته یکی دو بار هم یه کوچولو با هم دعوا کردیم که زود آشتی کردیم.

 

**************************

دوشنبه فقط برای چند ساعت رفتم سر کار. یعنی این روز رو مرخصی ساعتی گرفتم و با همکلاسیم رفتیم مرکز علمی کاربردی و زیرآب استادمونو زدیم. یه برگه ای رو قبلش تهیه کرده بودم . روز قبلش که کلاس داشتیم همه بچه های کلاس به جز جند نفر سوسول زیرشو امضا کردن که ما همچین استادی رو نمی خوایم. خلاصه روز بعدش برگه رو بردیم مرکز و نشونشون دادیم و کلی از استاد بد گفتیم. ولی همش واقعیت بود. نتیجه این شد که چون پودمان تابستونه و وقت تنگه و استاد هم سراغ نداشتن, با استاد صحبت کنن که بهتر شه. خلاصه عصر همون روز با همون استاد کلاس داشتیم. اینقدر اخمو و جدی شده بود. میگفت از من راضی نیستین. رفتین شکایتمو کردین. من و دوستم هم انگار نه انگار . اصلا به روی خودمون نیاوردیم.

 

**************************

سه شنبه که تعطیل بود . با خواهرم رفتیم خونه اون یکی خواهرم و ماهی کباب کردیم. کلی خوش گذشت.

 

**************************

چهارشنبه رو هم اینجانب مرخصی گرفتم و با امید رفتیم سراغ یه سری از کارهای عقب افتاده و بانکی.

عصرش هم با امید رفتیم سیتی سنتر و یه مانتو طوسی خوشکل + شلوار مشکی پارچه ای واسه اداره خریدم.  

 

**************************

پنج شنبه رو که جدیدا واسمون تعطیل کردن. به درخواست امید واسش آبگوشت پختم که خیلی خوشش اومد. اولین بار بود آبگوشت می پختم.

 

**************************

جمعه هم بابای امید بعد از چند وقت از تهران اومده بود . ما هم رفتیم واسه ناهار به صرف قلیه ماهی خوشمزه مامان امید.

 

**************************

جمعه عصر با بر و بچ (همکارامون که یه گروه 7 نفری هستیم) رفتیم پیتزا پرتقال. دعوت یکیشون. کلی خندیدیم.

 

**************************

تا پست بعدی باییییییییییییییی بای بای

[ شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس