نويسندگان
لینک دوستان

سلام. امیدوارم خوب خوب خوب باشین. من که عالیم.

یکی از امتحانامو دادم. امتحانش عملی بود. کلی به خودم تلقین مثبت فرستادم و بهتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم امتحان دادم. طوری که 10 دقیقه ای تونستم تمرین رو حل کنم و اولین نفر بیام بیرون. ( مرسی یاسی جون. کلی از وبلاگت مطالب مثبت یاد گرفتم )

فردا هم باید پروژه ای که استاد چند وقت پیش بهمون داده و 4 نمره داره رو تقدیمش کنیم. گروهمون 3 نفرست . تا جایی که تونسیتم  روش کار کردیم. خدا کنه هر 3مون 4 نمره رو بگیریم. سه شنبه هم همین درس رو امتحان کتبی داریم.

*****************************

امروز صبح ساعت 30/10 امید از سر کار اومده. هنوز ندیدمش . آخ جون 2 ساعت دیگه می بینمش. ناهار واسش خورشت بادمجون درست کردم. یادتونه چند وقت پیش پختم ، قسمت نشد بخوریم ، حالا یه بار دیگه واسش درست کردم.

خدا جون شکرت بابت تمام چیزای خوبی که تو زندگیم دارم.

****************************

پ.ن1: از آدمهای بی کاری که مامور شدن برای ایجاد فتنه در وبلاگ اشخاص متنفرم.

[ شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلامممممممممممممممم و صبح بخیر.

امروز 25/3/89 چهارمین سالگرد نامزدی من و امیدههههه. هورااااااااااااااااااااااااااا.

عزیزم تو این 4 سال عشق رو به معنای واقعی فهمیدم.

دوست دارم یه دنیااااااااااااااااااااااااااااا

اینم روزشمار مناسبتهای مربوط به من و امید :

* در ابتدا یه توضیح بدم که دختر خاله امید همکارم بودند و ایشون واسطه ازدواج ما شدند.

31/1/85 : به پیشنهاد دختر خالش رفتیم بانک کنار ادارمون به بهانه کار بانکی تا من امید رو ببینم . نمی خواستم همکارا بفهمن . امید با مامان و باباش اومده بود. باباش همون بانک کار بانکی داشت. من امید رو  دیدم. اما آقا امید اینقدر محجوب تشریف داشتن که منو نگاه نکردن. (از اینکه یه طرفه شد و  فقط من نگاش کردم خیلی حرصم گرفت ولی با همون نگاه اول خیلی ازش خوشم اومد)  .  مادرشون منو دیدن .

7/2/85 :   امید می خواست منو ببینه.  با خواهرش اومدن و منو دیدن.  تا چند روز با خودم فکر میکردم . چون زهره (دختر خالش) تمام مشخصاتشو بهم گفته بود بعدش خانوادم رو در جریان گذاشتم.  گفتن امید و خانوادش برای صحبت بیان خونه.

14/2/85 : مراسم خواستگاری

25/2/85 : بعد از کلی تحقیق و پرس و جو جواب مثبت رو به امید دادم. شبش اولین مکالمه تلفنیمون برقرار شد. (جالب اینجاست که امید منو به نام خانوادگی خطاب کرد)

25/3/85 : مراسم نامزدی

20/5/85 : مراسم عقدکنون

19/5/86 : اولین سفر دو نفرمون به مشهد مقدس. (امید به مدت 8 ماه اونجا واسش دوره آموزشی گذاشته بودن . هر 2 ماه یه بار به مدت 1 هفته میومد واسه استراحت. اواسط این دوره بود که امید استراحت یه هفتش رو نیومد و جاش من رفتم) . اولین سالگرد عقدمونو اونجا برای خودمون یه جشن توپ دو نفره گرفتیم که خیلی خوش گذشت.

22/12/86 : مراسم عروسیمون

** امید یادته روز نامزدی اولین بار که کنارت نشستم چقدر خجالت کشیدم. تو عمرم اینقدر خجالت نکشیده بودم. حتی موقعی هم که خواستیم با هم عکس بندازیم کلی باهات رودروایسی داشتم. اصلا فکر نمیکردم یه روزی باهات راحت باشم. همش تو این فکر بودم "یعنی می تونه منو خوشبخت کنه".  مرسی از اینکه خوشبختم کردی.

[ سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

وای.......................

خسته شدم از بس تمام سایتهای "آپلود

عکس" رو ''فیلتر‍‍" کردن.

(اینم یه نمونه از نقض حقوق بشره)

[ یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

دیروز ظهر از اداره با سرویس رفتم خونه. واسه ناهار میگو پلو درست کرده بودم.  ناهارو خوردیم . بعدش یه خواب کوچولویه ٢ ساعت و نیمه. بعد پا شدیم و حاضر شدیم بریم بیرون. اول رفتیم یه دستگیره واسه در اتاق گرفتیم. آخه صبحش که می خواستم بیام سرکار , اومدم درو وا کنم دستگیره ، بالا گیر کرده بود که کار امید بود بعد هم شیکست . هنوز مشخص نشده مجرم واقعی منم یا امید ؟؟؟؟؟؟

بعدش دور بندر رو چرخیدیم به خاطر اجرای طرح ترافیک تا تونستیم خودمونو به ستاره جنوب برسونیم و بریم سینما. فیلم «طلا و مس» سانس 9 شب . فیلمش بد نبود. استنباط من از این فیلم این بود : یه هشدار بود که هنوزم میشه زندگی ساده و عاشقانه داشت و به هم دیگه احترام گذاشت. این دو تا زن و شوهر اینقدر به هم احترام میزاشتن که همش همدیگرو تو خونه ‹‹ شما ›› خطاب می کردن. البته این شرم و حیا دیگه زیادی بود چون شوهرش هنوز روش نشده بود بهش بگه ‹‹ دوست دارم ›› اما همدیگرو یه دنیا دوست داشتن. 

Free Photo Sharing by ThumbSnap

بعدش از سینما که خارج شدیم کنار در  خروجی داشتن انبه می فروختن. 5/1 کیلو خریدیم که امروز واسه امید شیر انبه درست کنم. خیلی دوست داره. بعد واسه شام رفتیم کباب ترکی شمس. خیلی خوشمزست. اما خیلی شلوغ بود . میز و صندلی ها همه بیرون بود. هوا هم گرم بود. این شد که صرف نظر کردیم و رفتیم پیتزا پرتقال داماهی. من هات داگ پنیری خوردم و امید پیتزا سوسیس و قارچ. پنیرشو خیلی زیاد ریخته بودن. انگار فقط داشتی پنیر می خوردی.  به این نتیجه رسیدیم که دیگه اینجا نریم.

بعدشم اومدیم خونه و زمانیکه رسیدیم ساعت 1 شب بود.

امید عزیزم مرسی از اینکه بعد از 4 سال با هم بودن هنوزم موقع رانندگی دستمو تو دستت میگیری و حتی موقع تعویض دنده و یا چرخوندن فرمون هم دستمو ول نمی کنی.

(این یعنی اینکه عشق همچنان در جریان است)

 

[ چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام و صبح بخیررررررررر

دیروز اداره واسمون جلسه گرفت. جلسه روز زن نبود. یه جلسه داخلی بود برای کارکنان حوزه اداری و مالی. ما همیشه ٢٠/٢ تعطیل میشیم. سرویس ها هم همین ساعت میان و نهایتا تا ٣٠/٢ می مونن. خلاصه رئیس جلسه تا ساعت ٢٠/٢ فقط راجع به شخصیت حضرت فاطمه (س) صحبت کرد و گفت این مقدمست. با اجازتون تا ساعت ٣ نشست به صحبت کردن و تمام همکارا از سرویس جا موندند. امید که از ساعت ١۵/٢ منتظر من ایستاده بود حسابی عصبی شده بود . اگه می دونستم که دقیقا جلسه کی تموم میشه بهش میگفتم بره. بیچاره ۴۵ دقیقه فقط منتظرم ایستاده بود. (مرسی جیگر).

با امید رفتیم خونشون برای ناهار. مامانش گفته بود که بیایم . خودم ناهار خوشت بادمجون درست کرده بودم . دیگه قسمت نشد بخوریم . به مامانم اینا گفتم بخورن. ناهارو خوردیم و ساعت ٣٠/۴ رفتیم خونه خودمون که آماده شیم واسه رفتن به محضر. تند تند رفتیم حموم و من لباسامو اتو کردم و آرایش کردم . امید هم لباساشو اتو کرد و تا ٣٠/٧ آماده شدیم. رفتیم دنبال عروس خانوم آرایشگاه. من رفتم عروس رو تحویل گرفتم  و حرکت کردیم به سمت محضر. آقا داماد با خانوادش هم قرار بود از همون طرف بیان.  اینا ساعت ٨ شب نوبت داشتن. تو شهر ما چند روزه که داره طرح ترافیک اجرا میشه. چشمتون روز بد نبینه. تمام خیابونا قفل شده بود و کلی تو ترافیک موندیم. وقتی رسیدیم به خاطر تاخیرمون, نوبتشونو گرفته بودن و یه گروه دیگه رفته بودن محضر. خلاصه ساعت ٩ نوبت ما شد. رفتیم و صیغه عقد خونده شد. بعدش ما عروس و داماد رو بردیم خونه خودمون تا خواهرم که عکاس هستش ازشون عکس بگیره. تندی عکساشونو رو گرفتن و منم لباسامو عوض کردم و آماده شدم. تو همین فرصت امید کلی ازم عکس گرفت . بعدش رفتیم خونه آقا داماد . اونجا یه جشن کوچولویی داشتن. رسیدیم و پذیرایی شدیم تا ساعت ١١. بعدشم من به مامان امید گفتم شما  برین. عروس رو ما میاریم خونه. ما هم از فرصت استفاده کردیم و من و امید کلی با عروس و داماد عکس انداختیم. تازه  یه چندتایی سوژه های آتلیه ای روشون پیاده کردم. چی کار کنیم دیگه خواهرمون عکاسه.

بعدشم عروس رو برداشتیم و صحیح و سالم تحویل مامانش دادیم. آخی آقا داماد هم اومد همرامون . موقعی که ما برمیگشتیم خونمون تو مسیر در خونشون پیاده شد.

روزهایی سرشار از عشق واسشون آرزو می کنیم.

 

 بعداً نوشت :

** امید روز زن یه ربع سکه بهم کادو داد.  (قربونت برم عشق من)

[ پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه مادر است. زیباترین خطاب “مادر جان” است. “مادر” واژه ایست سرشار از امید و عشق. واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید.

"  روزت مبارک مادر  "


Free Photo Sharing by ThumbSnap

روز مادر رو پیشاپیش به تمام مادران ایران زمین خصوصا مادر خودم و مادر امید تبریک میگم.

 

[ چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام . امیدوارم حالتون خوب خوب خوب باشه.

پنج شنبه ظهر امید اومد دنبالم. باباش بعد از 2 ماه از تهران اومده بود. به همین خاطر مامانش گفت که برای ناهار بریم اونجا. جاتون خالی قلیه ماهی واسمون پخته بود و کلی هم خوشمزه شده بود. خداییش دست پخت مامان امید حرف نداره. خلاصه ناهار خوردیم و استراحت کردیم. بعد از ظهر رفتیم (سیتی سنتر) و من 6 تا لاک ناخن + 2 تا لاک طراحی خیلی خوشکل و مامانی +  یه رژ ملایم واسه اداره +  نرم کننده بناول هلو (استفاده کردم عالی بود) رو خریدم. امید هم یه اسپیکر خرید که با فلش و مموری و موبایل میشه آهنگ گوش داد با کیفیت عالی. آقاهه می گفت ٢۵ تومان. فقط گوشش یه خراش ظریف برداشته بود که آخرش ١٠ تومان داد و ما هم کلی کیفور شدیم.

بعدش رفتیم بازار واسه جمعه که قرار بود با امید بریم کوه خرید کردیم. یه دونه از این بازی های فکری 13 تایی هم خریدیم که وقتی تنهایی میریم جایی حوصلمون سر نره. خونه که رسیدیم مرغا رو تو پیاز و آبلیمو و مخلفات خوابوندم. میوه ها رو شستم. تمام وسایلا رو جمع و جور کردیم و خوابیدیم. جمعه ساعت ٧ از خواب بیدار شدیم. تندی آماده شدیم. وسایلا رو تو ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم و حدودا ساعت ١٠ رسیدیم. هوا خوب بود. یعنی خنک بود. اسپیکرمون رو هم بردیم و کلی آهنگای با حال گوش دادیم. 

عکسا در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

امروز امید از سرکار میاد.( آخ جونننننننننننننننننن) تا شنبه هم پیشم می مونه. شاید جمعه تهنایییییییییی با امید بریم کوه گ*نو. نمیدونم هوا چطوره. یه پرس و جو بکنم اگه زیاد گرم نیست یه سر بریم. دلم لک زده واسه یه خلوت دو نفره. ( آخه ما دو ماهه که داریم با مامان اینا زندگی می کنیم. (همون قضیه خرید خونه)). راستی این صابخونه نامرد ما هنوز پولمونو نداده. کلی هم داریم پیگیری می کنیم. اما انگار نه انگار. خلاصه خیلی بابت این قضیه عصبیم. یادم میاد واسه اجاره خونه حاضر نشد حتی 10 تومن هم پایین بیاد. خدا ازش نگذره.

دیگه دیگه اینکه تو فکرم یه قرار  وبلاگی بزاریم با بر و بچه های بندرعباسی. اونایی که مایلن بیان بهم اطلاع بدن تا هماهنگی کنیم.

 یهو هوس کردم این عکسو بزارم (ادامه مطلب) 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس