نويسندگان
لینک دوستان

سلام دوستان.

جمعه صبح زود ساعت 30/5 من و امید و مامان و بابا و دختر عمم رفتیم حاجی*آباد بعدشم رفتیم منطقه تزرج. اونجا یه آبشاری داره که خیلی زبیاست. در واقع آب یه چشمست که در نهایت به این شکل زده بیرون.

اونجا بساطمونو پهن کردیم . مامان برای صبحانه واسمون نون محلی پخت که با مهیاوه خوردیم.

واسه ظهر هم کباب مرغ زدیم که امید و بابام زحمتشو کشیدن. کلی هم گفتیم و خندیدیم. تازه گاوها هم اونجا بهمون حمله کردن و کلی باهاشون عکس گرفتیم.

عکسا در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

ساعت ٢ و ١١ دقیقه نصف شبه. گوشیم زنگ می خوره.  آهنگ تقدیر شادمهر. من عاشق این آهنگم. نوشته ...Azizam (این اسم مستعار امیده با سابقه 4ساله تو گوشیم)

با بی حالی تمام جواب میدم.

میگه خوبی ؟ درو واکن که من پشت درم. از خوشحالی خواب از سرم میپره و میرم درو وا میکنم. بهش سلام میکنم و خوشامد میگم. اونم با خوشحالی بیشتر سلام می کنه. میره تو آشپرخونه و یه تخم مرغ آبپز سرد (گذاشته بودم امروز بیارم اداره) رو از تو یخچال در میاره و میخوره.

با اشتیاق بهش میگم :  پس کی برمیگردی؟؟

آخه وسط شیفتش پا شده اومده و منم امروز از 7 تا 3 سرکارم. بعدشم بلافاصله تا 8 شب کلاس دارم یعنی شاید اصلا امروز نبینمش. چون امشب شب کاره و باید 6 عصر بره سر کارش.

ناراحت میشه و میگه هر وقت میام همین سوالو میپرسی. منم بهم برمیخوره و میرم . ولی دلم طاقت نمیاره و باهاش آشتی می کنم. با یک ساعت تاخیر میام اداره تا بیشتر ببینمش.

***  مرسی عزیزم که به خاطر من پا شدی اومدی . همین چند ساعتی هم که پیشم بودی واسم خیلی با ارزشه.

 

[ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام دوستان

دیروز امید از سر کار اومد. شب قبلش شب کار بود ولی با این وجود رفت یه سر به مامیش اینا زد بعدش ظهر اومد دنبالم رفتیم خونه. بازم نیم ساعت زودتر از سر کار  رفتم خونه . چی کار کنیم دیگه می تونیم.

ناهار میگو پلو پخته بودم. ناهارو خوردیم با داداشم و امید. بعدشم لالا تا ساعت٣٠/٧ شب. بیدار که شدیم هوا رو به تاریکی بود. (ما برای مدت ٨ ماه اومدیم که خونه مامانم اینا زندگی کنیم) ما فکر کردیم فقط  ما زیاد خوابیدیم. با شرمندگی تمام بیدار شدیم دیدیم نه بابا همه چراغا خاموشه و همه لالا تشریف دارن. بعد همه بیدار شدن.

یاسمین جیگملی (ناناز خاله)  هم اومد . بعدش ما آماده شدیم که بریم سینما . همون موقع یکی از دوستای خونوادگی قدیمی مامان اینا با خانومش و بچه هاش بعد از ۶ , ٧ سال اومدن خونه مامان اینا. دخترش عقد کرده بود. من فکر میکردم هنوز بچه هاش کوچولواند.

معذرت خواهی کردیم و پیش به سوی سینما. یه یک ماهی میشد نرفته بودیم. فیلم (پوپک و مش ماشاله) ولی ضایع شدیم چون نوشته بودن به دلیل ایام فاطمیه سینما تعطیل می باشد. بعدش رفتیم برنج فروشی شوهر دوستم یه بسته ۵ کیلیویی برنج هندی خریدیم. اینو آزمایشی خریدیم که اگه خوب دراومد بازم بخریم. بعدش رفتیم مغازه دوست امید واقع در پاساژ ستاره شهر. یه گیتار الکتریک سورمه ای رنگ خیلی خوچکل واسه امید خریدیم. خیلی وقت بود می خواست بخره .دست دوم بود و کمیاب. فابریکش میگفت ١ میلیون ولی مالکش زیاد اطلاعاتی نداشته انگار . قیمت زده بود ١۶٠ تومان که امید تو هوا زد. این سومین گیتار امیده. یه کلاسیک تو مجردی خریده بود. یه الکتریک هم پارسال خرید که ببره اونجا محل کارش . نیست از من دوره خواسته خودشو سرگرم کنه. این یکی هم که واسه اینجاست. چی کار کنیم  بچم اهل موسیقیه دیگه.

بعدش رفتیم خونه مامان امید . شام سمبوسه خوردیم. بعدش امید رفت پیش دوستش تا گیتارشو تائید کنه. وقتی اومد ٣٠/١٢ شب بود. مامانش واسه ناهار امروز دعوتمون کرد. بعدش رفتیم خونه. تو راه یه بستنی کره ای کاله گرفتیم. من تا حالا نخورده بودم ولی امید خیلی تعریفشو میکرد. خیلی خسته بودیم گذاشتیم واسه امروز عصر که با مامی اینا بخوریم.

امشب هم امید باید بره سرکار. خدا کنه با دوستش جابجا کنه و یه روز دیگه پیشم بمونه.

بعداً نوشت١ : امید دیروز عصر به دوستش زنگ زد و تونست جابجا کنه شیفتشو.  یه روز بیشتر پیشم موند. مرسی عزیزم. امروز عصر هم باید بره.

بعداً نوشت ٢ : بالاخره بستنی کره ای رو خوردیم. خیلی خوشمزست. حتما بخورین.

[ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام دوستان. اینم از رویدادهای هفته گذشته :

شنبه : صبح سر کار بودم ساعت ٣ رسیدم خونه . ناهار خوردم و ربع ساعت استراحت و بعد ساعت ۴۵/٣ حرکت به سمت دانشگاه. کلاس داشتیم تا ٨ شب

یکشنبه : از سر کار رفتم خونه . ناهار خوردم. خوابیدم. ساعت 7 پا شدم واسه فردا که قرار بود امید بیاد ناهار درست کردم (جغور بغور) . واسه خودمم یه مقدار برداشتم  که ببرم اداره واسه فرداظهر. چون یکسره تا 8 شب کلاس داشتیم. (دیگه ساندویچ تعطیل)

دوشنبه : از سر کار رفتم دانشگاه . امتحان ساختار فایل داشتیم. امتحانو خیلی خوب دادم. دیگه داشتیم هلاک می شدیم چون تا 8 شب کلاس داشتیم. بعد امید اومد دنبالمون. یه مقدار خرید کردیم. همش حالم داشت بد میشد تو ماشین. یه رانی خوردم بهتر شدم.

سه شنبه : زودتر از پایان وقت اداری امید اومد دنبالم. رفتیم توا*نیر خونه خواهرم اینا. یه سری از اسبابامون که خونه مامان اینا جا نشده بود رو می خواستیم ببریم خونشون بزاریم. ساعت 30/2 رسیدیم. یاسمین دختر خواهرم ماشالله خیلی شیرین زبونی می کرد. (الهی خاله فداش بشه) تا ساعت 30/6 اونجا بودیم و اومدیم خونه. امید یکم استراحت کرد و بعد آماده شد که بره سر کار. هیچوقت از دیدنش سیر نمیشم. چون هنوز نیومده باید بره.

چهارشنبه : اتفاق خاصی نیفتاد.

پنج شنبه : از سر کار اومدم خونه. ناهار + استراحت. ساعت 7 آماده شدم که برم جشن تولد اردشیر (نوه خاله امید) . مامان هم گفت منو تا خونه مادربزرگ برسون تو مسیرت. بعدش هم رفتیم دنبال مامان و خواهر امید. مامانو رسوندیم و رفتیم واسه جشن. خیلی خوش گذشت. بعدشم مامان امید اینا رو رسوندم و رفتم دنبال مامانم که از اونور رفته بود خونه عمم اینا. از اونطرف هم داداشم گفت بیا خونه دوستم تا کامپیوترو ببریم خونه. دیگه تا رسیدم خونه ساعت 1 شب بود.

جمعه : خیلی حوصلم سر رفته بود. خواهرم (مامان یاسیمن ) اومد و کلی با یاسمین نانازی بازی کردم . روحیم بهتر شد. خواهرم واسمون کیک پخت که خیلی خوشمزه شد.

پی نوشت : امید عزیزم مطمئنم به همین زودی این دوریها تموم میشه و من و تو همیشه در کنار هم می مونیم  .قلب

[ شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس