نويسندگان
لینک دوستان

سلام دوستان. مطمئنم که همتون خیلی خوبید. خوب خدا رو شکر. می خوام از سفر به جزیره هرمز براتون بگم. چهارشنبه (عید غدیر) صبح زود ساعت 8 ما حرکت کردیم با اتوبوس دریایی و ساعت 30/8 ما اونجا بودیم. رفتیم خونه مادرزن بابک . خیلی خوش گذشت. اول رفتیم بزرگترین فرش خاکی جهان رو که به همت دانشجویان هرمزگانی بر روی ساحل کنار دریا کشیده شده بود نظاره کردیم. بعدش هم رفتیم قلعه پرتقالی ها رو دیدیم . خیلی جالب بود. عصری هم با قایق برادرزن بابک رفتیم ماهیگیری . راستی یه وقت فکر نکنین که چون ما بندری هستیم پوستمون تیره هستا. نه بخاطر عدم امنیت مجبوریم چهره های زیبا و سفیدمان را سیاه کنیم. چاره چیست دیگر؟؟؟ اینم عکساش :

 Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

Image Hosting by PictureTrail.com

[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام خانوما و آقایونلبخندقلب . خوب هستین دیگه. مرسی. من که خیلی خیلی خیلی خوب می باشم. آخه امروز رفتم    ای میل اداری امید رو چک کردم با صحنه بسی زیبا روبرو شدم.تعجب این امید جون ما هیچ چیزی رو تو زندگیش از من مخفی نمی کنه . هر چند امید یه بار هم فیش حقوقی منو ندیده آخه طفلک اصلا اهل مخفی بازی و این برنامه ها نیست. ای میل با پسوردش رو به من داده و چون حقوقش رو هر ماه براش ای میل می زنن به من گفته هر ماه برو نگاه کن.زبان اخه تو تنها محرم اصرار و سنگ صبورمی . به تو نگم به کی بگم.( امید من خیلی زیاد دوست دارم. بی تو هرگز) .خوب دیگه پرچونگی بسه. خلاصه ما رفتیم و نگاه کردیم بله مبلغ 400 هزار تومان به آقا پاداش داده بودند ( حالا پولیم نیستشا) و من هم با   اس ام اس های بسیااااااااااااار رمانتیکقلب قربون صدقه آقامون رفتم و امید هم در روزهای آینده قراره دیگه از خجالت من در بیاد و دیگه ............بامن حرف نزنماچ

[ سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

اینم عکسای خونه جدیدمون که قولشو داده بودم. البته این خونه خودمون نیست. ایشالله وقتی خونه خودمونو ساختیم یک دکوراسیونی بچینم خفن. در ضمن این خونه 2 خوابست و عکس یکی از خوابا رو نزدم. چون فقط کامپیوترمون اونجاست. آخه فعلا نمی خوام برای اون اتاق کاری بکنم . ایشالله وقتی نی نی دار شدیم حسابی خوشکلش می کنم. و عکسشو براتون میزارم.  

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

Image Hosting by PictureTrail.com

[ پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلاااااااااااااااااام . خوب هستین. عید قربان رو به همتون تبریک میگم. خوب بریم سر اصل مطلب . دوشنبه شب من ، امید ، فرشته ، حمید ، اعظم ، مهدی ، حسین ، پردیس ، مطهره ، مریم ، بتول ، سمیه ، محمد و هستی کوچولو رفتیم آبگرم گنو . خیلی خوش گذشت. اول آقایون رفتند شنا بعدشم ما رفتیم . البته بعضی از خانوما نیومدند. خیلی حال کردیم. قرار شد تا ما میایم کبابارو آماده کنن. وقتی اومدیم دیگه آخراش بود که اماده شه. خیلی خوب شده بود . دست اعظم خانوم هم درد نکنه که از صبح مرغارو تو یه عالمه آبلیمو و کیوی و 1000 چیز دیگه خیسونده بود. همیشه این اعظم مادر خرج و رئیس تدارکات ماست بنده خدا. آخه ما هر جایی میریم دنگی خرج می کنیم و اصلا و ابدا هم با کسی تعارف نداریم و تا قرون آخر رو از همه می گیریم. خلاصه وقتی داشتیم می خوردیم. کبابا از حد معمول خیلی کمتر شده بود و ما خانم ها به این نتیجه رسیدیم که این آقایون با انصاف در حین انجام کار یه چند سیخی رو هم قاچاقی به رگ زده بودند. حقیقتش ما خودمونو کشتیم و اینا اعتراف نکردند و همش انکار می کردند و تقصیر ما مینداختند ولی ما خانوما چون ذاتا انسان های باهوشی هستیم خیلی زود ته و توی مسئله رو در آوردیم. خلاصه جاتون خالی هوا هم حسابی سرد شده بود . حسین هم که با گیتار آهنگای بسی شاد از خودش ارائه می داد. خلاصه بعد از کمی استراحت دیگه گفتیم بریم خونه که دیروقته و بعد خداحافظی و هر کس هم خونه خودش. با اجازتون ما تا ساعت 11 ظهر خوابیدیم. اخه من کلاسام جمعه ها  از 8 صبح شروع میشه و این برام عقده شده بود که تا 11 ظهر بخوابم. بعدشم رفتیم امیرآباد . ناهار رو هم اونجا زدیم به رگ و ساعت 3 عصر هم رفتیم خونه بابای امید . داداشش از خدمت اومده بود. شب هم شام خونه پسر خاله امید (بابک) دعوت بودیم و اونها هم باز ما رو هفته بعد (عید غدیر) به جزیره هرمز دعوت کردند. آخه خانمش هرمزیه. میگن اونجا بزرگترین فرش جهان با خاکهای رنگی رو کنار دریا نقاشی کردند که واقعا قشنگه . خدا کنه تا اون موقع بارون نیاد و ما بریم ببینیم. امید میگفت اگه یکی با موتور روش ویراژ بده چی میشیه. وای خدا نکنه. عکساشو حتما میزارم.

 

Image Hosting by PictureTrail.com

Image Hosting by PictureTrail.com

[ چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

با سلام . خوب هستین؟  خوب خدا رو شکر . ما هم خوبیم. روز پنج شنبه با اجازتون ما 2 بار تصادف کردیم . هر دو بار هم شبیه هم . تصادف اول : داشتم از اداره می رفتم خونه . با سرعت 60 دنده 3 تو خط سبقت. یه یارویی مثل جن یهو پرید جلوی ماشین و سریع رفت. منم سریع یه ترمزی گرفتم با صدای بلند. بعدش یه صدای وحشتناکی شنیدم . بله یه وانت محکم زد به پشت و فرار کرد. منم گیج و ویج . تو عمرم اصلا تصادف ندیده بودم . فکر کردم پشت ماشین داغون شده . با دستان لرزان و گریه کنان راهنما زدم سمت راست. پارک کردم. دیدم سپر عقب فقط یکم خراشیده شده. گفتم خدا رو شکر . همین که به اون آقاهه نزدم باید روزی 1000 بار خدا رو شکر کنم. خلاصه همین جور گریه کنان رفتم خونه. همه که تو خیابون منو می دیدن فکر می کردن شکست عشقی خوردم که این جوری دارم گریه می کنم.

خلاصه رفتیم خونه و ناهار رو هم تند تند نوش جان کردیم و رفتیم دانشگاه. موقع برگشتن از دانشگاه خواهرم با مریم سوار ماشین بودن . تصادف دوم : از تقاطع که دور زدیم یه پژو سر پیچ به خاطر یه مسافر ایستاد . منم با رعایت فاصله قانونی سریع ایستادم . باز دیدم یه صدای وحشتناکی اومد. دوباره راهنما و  پارک. بله این دفعه یه پژو با سرعت خیلی زیاد از پشت زده بود به وانت. وانتی هم زد به من . خدا رو شکر که من نزدم به اون پژو جلوییه. نمی دونم چرا همش این وانتا باید ماشین منو بزنن. این دفعه چراغ عقب خورد شد.  خلاصه اون پژو اولیه که مقصر بود با اجازتون فرار کرد. دوباره با دستان لرزان از خیر خسارت گرفتن اون وانتی هم گذشتیم رهسپار خونه شدیم. همش پیش خودم می گفتم که امروز خدا کلی به من رحم کرد. خدایا واقعا ازت ممنونم. خطر 2 بار از بیخ گوش ما رد شد.

بعدشم شب مریم ، فرشته ، مطهره ، مامان پردیس و پردیس کوچولو اومدن خونه ما(مجردی) آخه اینا وقتی امید شیفت باشه خیلی میان خونه ما. ایشالله بعدا جبران می کنم. خلاصه بارون اومد Weather Man. ما هم چنان بارون ندیده ClapYahبا اصرار مامان پردیس که اردک ها پاشین بریم بیرون . هوای به این خوبی. همیشه عقاب باشین و اردک نباشین (از سخنان گوهر بار جناب دکتر آ ز م ن د ی ا ن)  و از این حرفا . ما همه جوگیر شدیم و رفتیم تو بارون . با اجازتون دوباره ماشین سواری تو این خیابونای خیس. اگه مامانم می فهمید ما رو می کشت. خیلی وسواسیه. خلاصه خیلی حال کردیم. بعدش بارون بند اومد و رفتیم خونه. بعد 1 ساعت دوباره بارون بارید ساعت 1 شب بود.  مریم به اعظم گقت : این دفعه اردک که هیچ ، اگه به من موش صحرایی هم بگی دیگه نمیام. می خوام بخوابم. خوب د یگه قصه ما به سر رسید...... بای

[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

چند وقته عجیب دلم هوس یه نی نی سالم و تپل مپل و خوشکل (اگه خدا بخواد ترنم) رو  کرده. با امید همش اسم بچه میاریم. توی اس ام اس ها همش امید می نویسه مامان ترنم. البته هنوز واسه نی نی دارشدن هیچ اقدامی نکردیم. آخه من دانشجوی رشته کامپیوتر ترم یک هستم. رشته سختیه. از طرفی هم یکی از همکلاسیامون بارداره . 3 ماهشه. ویار و حالت تهوع بسیار شدید داره . میگه سر کلاس هیچی حالیم نمیشه. همیشه گلاب به روتون.............. . حالا با در نظر گرفتن این وضعیت ها دو دل شدم که نی نی دار بشیم ، نشیم. همش دوست دارم اتاق بچه درست کنم. واسش عروسک بخرم. تختخواب بخرم. وای چه سرویس خوابای خوشکلی اومده واسه بچه. بازار که میریم همش با امید میریم این مغازه ها. یه جوری با اطمینان از فروشنده ها می پرسم که فلان چیز چنده؟ کار کجاست ؟ جنسش خوبه؟ که این فروشنده ها اول نگاه شکمم می کنن . بعد یه جوری نگام می کنن ؟؟؟؟

خدایا : هر وقت خودت دوست داشتی و صلاح دونستی ، یه نی نی به ما بده .

Image Hosting by PictureTrail.com                 Image Hosting by PictureTrail.com              Image Hosting by PictureTrail.com

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

 امروز هوا کمی تا قسمتی ابریست و دریا کمی مواج. ما دلمون خوش بود که امروز بارون میاد. فکر کنم بارون چهار روز پیش اولین و اخرین بارون امسال بود (وای خدا نکنه).

خلاصه ما امروز خیر سرمون نوبت دندونپزشکی داشتیم. از اداره 1 ساعت مرخصی ساعتی گرفتم. و به امید گفتم 9:15 بیا دنبالم. این اقا امید خوش قول ما هم بیچاره وقتی رفتم ربع ساعت بود که منتظرم ایستاده بود. ما هم با عجله رفتیم درمانگاه (صنعت نفت). رفتیم قسمت دندونپزشکی هیچکی نبود . رفتیم اتاق منشی در زدیم . در رو باز نکردند و صدای یه موزیک خارجی باحال از اتاق می یومد بیرون. به امید گفتم فکر کنم................. . امید هم گفت همش داری تو افکار منفی سیر می کنی. البته این چیزا رو از خوش یاد گرفتما. خلاصه رفتیم پایین جریان رو پیگیر شدیم گفتن دکترمون رفته و دنبال دکتر جدید هستیم. منم اعتراض کنان که چرا به بیماراتون جلوتر اطلاع نمی دین که نوبتا cancel شده (البته این نوع اعتراض رو از خواهرم ، مامان پردیس یاد گرفتم). بعدشم رفتیم کتابفروشی استاد که کتاب زبان انگلیسی عمومی رو بخریم. اتفاقا مریم جون با مامی جونش رو هم اونجا دیدیم. بعدشم با اجازتون یه شیرموز بستنی مشت با پیراشکی زدیم به بدن و دوباره اومدیم اداره.

 

[ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام. صبح زیبای پاییزی تون بخیر.

امید جان. عزیزم یه دنیا دوست دارم . به خاطر تمام مهربونیات. محبتات.وقتی که نیستی اصلا حس کار کردن تو خونه رو ندارم . آخه کسی نیست بهم روحیه بده. اذیت کنه . مسخره بازی دربیاره. یواشکی منو بترسونه و .... تو زندگیمو رنگین کمان کردی با عشقت. با تو خیلی خوشبختم. تو خیلی مرد عاقل ، منطقی و با احساسی هستی. خیلی چیزا حالیته. دیگه برام عادی شده که هر مشکلی رو دارم به تو بگم تا یه راه حل خوب جلو پام بزاری.

خدایا ازت می خوام که همیشه این عشق ما تا ابد پایدار بمونه و هیچ مشکلی ما رو از هم جدا نکنه.

    عشق من هیمشه عاشقتم . تو هم همیشه عاشقم باش....

[ شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

آخ جون. امروز فکر کنم برای اولین بار در امسال بندر می خواد بارون بیاد.Weather Man الان ساعت 30/7 صبحه. منم اداره تشریف دارم. همکارا هم هنوز نیومدن. اسم من بد در رفته. وگرنه بقیه از منم دیرتر میان. خلاصه هوا به قول ما ملس شده یا دو نفرست. حیف شد امید نیست وگر نه اخر وقت جیم میزدم با امید می رفتیم زیر بارون بدون چتر قدم می زدیم. این برنامه جدید کاری امید هم اعصابمون رو بهم ریخته. قبلنا 4 به 4 بودند حالا اون رئیسشون که خدا بگم ..... گفته 6 به 2 باشه. آخه من دیگه خسته شدم از دوری. فکر می کردم 1 سال بگذره وضع بهتر میشه . دیدیم نه بابا وضع بدتر شد. نه خدا جون . ناشکری نمی کنم یه وقت دیدیم اوضاع شد 6 به صفر. ما قانع شدیم.Gemini ایشالله همش به سلامتی بره و برگرده این امید جون ما.  

Image Hosting by PictureTrail.com

[ پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

سلام  . همتون خوبین که. مرسی از کامنت هایی که میزارین. این پردیس رو که می بینین. دختر خواهرمه. خیلی بامزست. خیلی هم به من وابسته شده. به من میگه مامان . تازه به امید قبلنا میگفت دایی امید حالا میگه (بابا دایی امید). عزیزم از همین جا می بوسمت

Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com Image Hosting by PictureTrail.com

[ دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس