نويسندگان
لینک دوستان

امروز 22/12/93 هفتمین سالگرد ازدواج من و امید بود ...

 

[ جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

سه شنبه عصر قرار بود من بدون امید با خواهرم اینا و مامانم و چند تا از بستگان بریم به روستای "خورگو" به قصد تفریح و گردش.

امید یباره منو حسابی خوشحال کرد و  یه روز مرخصی گرفت و با هم رفتیم.

هوا خیلی خیلی خوب و خنک بود.

خودمون و بچه ها حسابی آب بازی کردیم. گوشواره آوینا هم موقع آب بازی گم شد.

شرط گذاشتم هر کس پیدا کنه همتون بستنی مهمون من.

یک درصدم فکر نمی کردم گوشواره پیدا شه. گوشواره به اون کوچیکی و حوض و جوی آب به اون بزرگی.

خلاصه گوشواره رو خدا رو شکر  پسر عمم با یه مشقتی پیداش کرد و با اجازتون 25 تا بستنی گرفتیم واسشون.

عصر روز بعدش قرار بود امید ما رو برسونه خونه و خودشم بره حاجی آباد.

همون موقع به دعوت کسی قرار شد تا ساعت 8 بریم روستای سیاهو به صرف نون محلی.

اما تا رسیدیم اونجا و نونای خوشمزه واسمون پختن و خوردیم شد 10 شب.

دیر وقت بود و امیدم نمی تونست ما رو برسونه و برگرده. واسه همین من و بچه ها هم رفتیم حاجی آباد .

تا یکشنبه صبح اونجا بودیم .

یه روزشم با دو تا از همکارای امید و خونوادشون رفتیم گردش آبشار تزرج و پارک جنگلی که حسابی خوش گذشت. مخصوصا به بچه ها که کنار آبشار آب بازی هم کردن.

 

[ دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

 

دو روز قبل از تولدم یعنی 20 بهمن امید و آوینا به بهانه خرید رفتن بیرون و با یه کیک و شمع اومدن خونه و منو حسابی عافلگیر کردن .

 

مرسی   عجیججمممم قلب

 

[ یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

*  دو هفته پیش شوهر خواهرم (بابای یاسمین) رگای قلبش گرفت و آنژیو شد و بعضی رگاشم با فنر باز شد.  الان خدا رو شکر حالشون خوبه.

*  آراد پسر داداش کوچیکه عفونت ریه گرفت و حدودا 5 روز بیمارستان بستری بود که اونم شکر خدا حالش خوب شد.

*  هفته پیش عقدکنون دختر خواهر بزرگم بود که اونم یه عقد ساده محضری بود. چون مادر شوهر خواهرم (مادر بزرگ عروس) تازه فوت شده بود و جشن نداشتن.

بعد از عقد اومدن خونه مامانم اینا و اونجا دور همی خوبی بود و خوش گذشت.

*  امید رنگ زدن خونه رو با رنگ "آکرولیک"  و به سلیقه خودمون شروع کرده. امروز رنگ اتاق خواب خودمون تموم شد. خیلی ناناز شده. یه دیوار زرد شاد و یه دیوارم سبز بهاری. سرویس خوابم قراره سفید بشه و روتختی و پرده اتاقم عوض شه. احتمالا سبز با طرحهای زرد.

با اینکه تجربه اولش تو رنگ کردن بود خیلی خوب تونست از پسش بر بیاد. رنگ بدست آوردنم که واقعا خوش میگذره. شدم عاشق این کار.

* هوای این روزای بندر دوباره گرم شده و دریغ از یه قطره بارون.

ولی خوبیش اینه که  بیرون میریم نیازی نیست بچه ها رو خیلی بپوشونیم. 

*  گواهینامه رانندگیم هم بعد از 10 سال اعتبارش تموم شده بود و کلی دوندگی داشت تعویضش که امروز تموم شد. سال 83 که موفق شدم گواهینامم رو بگیرم همش با خودم فکر می کردم که ده سال دیگه موقع تعویضش من دقیقا کجا هستم ؟  فکر نمیکردم به یه چشم هم زدنی بگذره.

اون موقع مجرد بودم و دو سال بود که تو اداره کار می کردم. اما الان متاهلم و با دو تا بچه ی دوست داشتنی که اداره هم دیگه کار نمی کنم.

 

 

[ سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

خیلی وقته ننوشتم. یعنی حرفی خاصیم واسه گفتن نبوده .

این روزا امید درگیر امتحاناشه. بعضی روزا من و بچه ها میریم بیرون تا امید حسابی بخونه. آخه این دو تا جوجه اصلا نمیزارن باباشون درس بخونه.

مخصوصات ملینا که بدجور به باباش وابستست و همیشه بابایی باید اونو بغل کنه.

دو بارم نمایشگاه کتاب رفتیم با امید و بچه ها.

یه وقتایی هم درگیر درست کردن تم تولد آوینا جونم میشم.

واسه ملینا نمی خوام امسال جشن بگیرم . فقط در حد کیک و آتلیه.

واسه یک سالگی آوینا هم همین کارو کردم. پس نباید بینشون تبعیض قائل شم.

کلا جشن بزرگ رو واسه بچه یک ساله نمی پسندم. بچه درک درستی از جشن نداره و تو شلوغی بیشتر اذیت میشه. بیشتر جشن مال مهمونا میشه.

واسه چهار سالگی آوینا به انتخاب خودش تم مینی موس رو واسش در نظر گرفتیم.

یه جشن کوپچولو در حد دو خونواده . ولی همونم دوست دارم یه تمی داشته باشه.

بعضی وسایلاش مثل جعبه پاپ کورن و ریسه و ... رو دارم با کامیپوتر طراحی می کنم که بدم چاپخونه واسش چاپ کنن.

از سایتایی که تم آماده تولد رو میفروشن یه عالمه ایده گرفتم. دستشون درد نکنه .زبان

[ شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

دیروز صبح یه فرشته کوچولو به جمع خونواده ما اضافه شد.

این شاهزاده کوچولو کسی نیست جز " آراد "

پسرر داداش کوچیکم.

 

آراد جونم برات بهترینها رو در این دنیای زیبا آرزو می کنم.ماچ

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

چهارشته هفته پیش امید آوینا رو برد کلاس نقاشی و رفت شهر محل کارش.

واسه برگشتنش من باید میرفتم دنبالش. 

ملینا رو برداشتم و رفتیم آموزشگاه نقاشی.

بعدش دوست داشتیم بریم خونه کسی. به چند نفر زنگ زدیم نبودن.

زنگ زدم زن داداش وسطی. (مامان دانیال) . خوشبختانه خونه بودن و با خوشحالی گفتن بیاین. 

رفتیم خونشون و بچه ها حسابی بازی کردن. شد ساعت 11 .

زن داداشم اصرار کرد بمونیم و این وقت شب خطرناکه تنهایی بریم. 

با زن داداشم تا چهار صبح سرگرم حرف زدن شدیم.

خیلی وقته زیاد واسم پیش میاد شبا تا دیروقت بیدار بمونم. اگه ادامه دار باشه  از لحاظ بدنی امکان داره  واسم مشکل ساز بشه.

صبح که بیدار شدیم زنداداش بزرگم زنگ زد که ظهر بیاین خونمون به صرف قورمه سبزی خوشمزه.

ما هم با خوشحالی پذیرفتیم و رفتیم. دو تا خواهرام و مامان هم اومدن.

تا عصر اونجا بودیم. بعدشم هر کس به راهی.

من و جوجه ها هم رفتیم بازارچه خیریه به نفع بیماران سرطانی.

نذری که داشتم رو ادا کردم و یه مقدار خوردنی از اونجا خریدیم.

هوا خیلی خنک بود. کلی با دخملی ها گشت زدیم و آوینا هم حسابی بدو بدو کرد واسه خودش.

زنگ زدم دوستم فرشته و خواهرم (مامان پردیس) اومدن.

تاا ده و نیم شب اونجا بودیم و بعدشم خونه.

صبح جمعه هم به تمیزی و خونه و پخت ناهار گذشت.

عصرش دوستم فرشته اومد خونمون و به اصرار من شب رو موند.

باز تا چهار و نیم صبح بیدار بودیم و روز بعد هم واسه ناهار موند.

عصرشم رفتن. 

شب دخملی ها رو فرستادم حموم حسابی آب بازی کردن و بعد حمومشون کردم.

فردا صبح هم ایشالله امید از اداره میاد.

فردا ملینای من 11 ماهش میشه. چقدر روزا زود میگذره.

انگار همین دیروز بود که فرشته ها گذاشتنش تو بغلم.

[ یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

شنبه این هفته امید عزیزم صبحش از سر کار اومد . همون روز آوینا و ملینا گلاب به روتون چندین بار استفراغ کردن. خودمم نفهمیدم به خاطر چی بود.

فکر کنم شیری که شب قبل باهاش حلوای شیر درست کرده بودم فاسد بود. شیره هم تاریخ داشت و هم تازه درشو باز کرده بودم.

وضعیت مواد غذایی توی این کشور افتضاحه. مسئولین هم که اصلا درست رسیدگی نمی کنن.

بگذریم ...

اون روز به خاطر حال بد آوینا رو  کلاس نبردم.

همون شب آوینا جونی و خواهرش حالشون خوب شد. اما از شانس بد ملینا فلاسک چای افتاد رو پاش و سه تا از انگشتای پاش سوخت. الهی بگردم که چقدر گریه کرد. کلی هم تاول زد.

یکشنبه : امید رفت دانشگاه و ما هم خونه موندیم. همون روز ملینا باز گلاب به روتون دچار اسهال شد.

دوشنبه :  با  بچه ها و باباشون رفتیم دکتر به خاطر پا و اسهال ملینا.

دکتر بهش شربت و پماد داد. الان خیلی بهتره و پاش رو به بهبوده.

بعدشم رفتیم بازار و یه مقدار خرید پوشاک و کفش واسه خودمون و بچه ها. یه سری هم پیش مامان امید رفتیم.

سه شنبه رو امید رفت شهر محل کارش و ما خونه موندیم.

چهار شنبه  : ظهر واسه ناهار دختر خواهرم اومد و عصر با همدیگه آوینا رو بردیم کلاس نقاشی و بعدشم بازار و یه مقدار خرید که بیشترش گیر و گل سر واسه دخملی ها بود.

بعدشم بچه ها رو بردیم پارک ولایت تا بازی کنند.

پنج شنبه عصر با خانواده خودمون همگی رفتیم پارک غدیر . قرار بود فقط ما خواهرا با مامانم و  عروسامون بریم مجردی اما به دلایلی آقایون هم اضاف شدن.

آوینا ناراحت بود میگفت بابای همه هست به جز بابایی من.

امروز عصرم باز با چند تا از دخترای فامیل رفتیم پارک غدیر و حسابی خندیدیم و خوش گذشت.    

خدای مهربونم  بابت خیلی چیزا ازت ممنونم ...

[ شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس