نويسندگان
لینک دوستان

دیروز صبح یه فرشته کوچولو به جمع خونواده ما اضافه شد.

این شاهزاده کوچولو کسی نیست جز " آراد "

پسرر داداش کوچیکم.

 

آراد جونم برات بهترینها رو در این دنیای زیبا آرزو می کنم.ماچ

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

چهارشته هفته پیش امید آوینا رو برد کلاس نقاشی و رفت شهر محل کارش.

واسه برگشتنش من باید میرفتم دنبالش. 

ملینا رو برداشتم و رفتیم آموزشگاه نقاشی.

بعدش دوست داشتیم بریم خونه کسی. به چند نفر زنگ زدیم نبودن.

زنگ زدم زن داداش وسطی. (مامان دانیال) . خوشبختانه خونه بودن و با خوشحالی گفتن بیاین. 

رفتیم خونشون و بچه ها حسابی بازی کردن. شد ساعت 11 .

زن داداشم اصرار کرد بمونیم و این وقت شب خطرناکه تنهایی بریم. 

با زن داداشم تا چهار صبح سرگرم حرف زدن شدیم.

خیلی وقته زیاد واسم پیش میاد شبا تا دیروقت بیدار بمونم. اگه ادامه دار باشه  از لحاظ بدنی امکان داره  واسم مشکل ساز بشه.

صبح که بیدار شدیم زنداداش بزرگم زنگ زد که ظهر بیاین خونمون به صرف قورمه سبزی خوشمزه.

ما هم با خوشحالی پذیرفتیم و رفتیم. دو تا خواهرام و مامان هم اومدن.

تا عصر اونجا بودیم. بعدشم هر کس به راهی.

من و جوجه ها هم رفتیم بازارچه خیریه به نفع بیماران سرطانی.

نذری که داشتم رو ادا کردم و یه مقدار خوردنی از اونجا خریدیم.

هوا خیلی خنک بود. کلی با دخملی ها گشت زدیم و آوینا هم حسابی بدو بدو کرد واسه خودش.

زنگ زدم دوستم فرشته و خواهرم (مامان پردیس) اومدن.

تاا ده و نیم شب اونجا بودیم و بعدشم خونه.

صبح جمعه هم به تمیزی و خونه و پخت ناهار گذشت.

عصرش دوستم فرشته اومد خونمون و به اصرار من شب رو موند.

باز تا چهار و نیم صبح بیدار بودیم و روز بعد هم واسه ناهار موند.

عصرشم رفتن. 

شب دخملی ها رو فرستادم حموم حسابی آب بازی کردن و بعد حمومشون کردم.

فردا صبح هم ایشالله امید از اداره میاد.

فردا ملینای من 11 ماهش میشه. چقدر روزا زود میگذره.

انگار همین دیروز بود که فرشته ها گذاشتنش تو بغلم.

[ یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

شنبه این هفته امید عزیزم صبحش از سر کار اومد . همون روز آوینا و ملینا گلاب به روتون چندین بار استفراغ کردن. خودمم نفهمیدم به خاطر چی بود.

فکر کنم شیری که شب قبل باهاش حلوای شیر درست کرده بودم فاسد بود. شیره هم تاریخ داشت و هم تازه درشو باز کرده بودم.

وضعیت مواد غذایی توی این کشور افتضاحه. مسئولین هم که اصلا درست رسیدگی نمی کنن.

بگذریم ...

اون روز به خاطر حال بد آوینا رو  کلاس نبردم.

همون شب آوینا جونی و خواهرش حالشون خوب شد. اما از شانس بد ملینا فلاسک چای افتاد رو پاش و سه تا از انگشتای پاش سوخت. الهی بگردم که چقدر گریه کرد. کلی هم تاول زد.

یکشنبه : امید رفت دانشگاه و ما هم خونه موندیم. همون روز ملینا باز گلاب به روتون دچار اسهال شد.

دوشنبه :  با  بچه ها و باباشون رفتیم دکتر به خاطر پا و اسهال ملینا.

دکتر بهش شربت و پماد داد. الان خیلی بهتره و پاش رو به بهبوده.

بعدشم رفتیم بازار و یه مقدار خرید پوشاک و کفش واسه خودمون و بچه ها. یه سری هم پیش مامان امید رفتیم.

سه شنبه رو امید رفت شهر محل کارش و ما خونه موندیم.

چهار شنبه  : ظهر واسه ناهار دختر خواهرم اومد و عصر با همدیگه آوینا رو بردیم کلاس نقاشی و بعدشم بازار و یه مقدار خرید که بیشترش گیر و گل سر واسه دخملی ها بود.

بعدشم بچه ها رو بردیم پارک ولایت تا بازی کنند.

پنج شنبه عصر با خانواده خودمون همگی رفتیم پارک غدیر . قرار بود فقط ما خواهرا با مامانم و  عروسامون بریم مجردی اما به دلایلی آقایون هم اضاف شدن.

آوینا ناراحت بود میگفت بابای همه هست به جز بابایی من.

امروز عصرم باز با چند تا از دخترای فامیل رفتیم پارک غدیر و حسابی خندیدیم و خوش گذشت.    

خدای مهربونم  بابت خیلی چیزا ازت ممنونم ...

[ شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

پنج شنبه هفته پیش به یه تولد مجردی دعوت شدیم. 

تولد هستی دختر پسر عمم.

فقط  چند تا از خانومای فامیل بودن و بچه هاشون.

جشن خوبی یود . واسه ما بزرگترا هم مسابقه استپ رقص گذاشتن که من نفر دوم شدم .

شبم همونجا موندیم. طبق معمول وقتی ما خانوما دور هم باشیم شب زنده داری داریم دیگه. 

تا ساعت چهار شب بیدار بودیم . بچه ها هم همین طور.

تا بعد از ظهر روز بعد اونجا بودیم. کلی حرف زدیم.

خوبی این دور همیا اینه که چون هممون تقریبا بچه های همسن و سال داریم کلی اطلاعات رد و بدل می کنیم که واسه خودمون و بچه هامون مفیده.

[ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

چهارشنبه شب من و امید و بچه ها باتفاق خواهرم و خونواده شوهرش و دختر عموهای شوهرش به ولایت مادریم رفتیم.

فضای بیرون چادر زدیم.

طبق معمول آقایون دیگه طاقت نیاوردن و رفتن لالا.

اما ما خانوما تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم. یه عالمه حرف زدیم.

بعدش رفتیم بخوابیم.

من بخاطر خوردن کافی میکس هر کاری کردم نتونستم بخوابم و تا صبح بیدار بودم.

صبح زود هوا عالییییی بود. هنوز خورشید طلوع نکرده بود.

صدای آب جوب و  هوای کاملا تمیز واقعا دل انگیز بود.

 

با دختر عمم یه چرخی اون دور و برا زدیم .

 

از همه در حالخوابیدن عکس گرفتیم.

بعد از بیدار شدن همه صبحانه خوردیم و با امید و بچه ها اون اطراف یه دوری زدیم و یه عالمه عکس گرفتیم.

دختر عمو آش نذری باید میپخت که همگی کمکش کردیم .

آش بادمجون که تا حالا نخورده بودم و خیلی خیلی خوشمزه بود.

بچه ها هم حسابی آب بازی و خاک بازی کردن.

آوینا که کلی لباس کثیف کرد.

عصرشم رفتیم سر مزار دختر عمه و عمم و بقیه اموات.

بعدشم به یه امام زاده همون اطرف بود رفتیم . هواش خیلی خنک بود. اما واسه بچه ها سرد بود. یه 2 ساعتی رو اونجا موندیم و بعدشم حرکت بسمت خونه.

[ جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

امروز روز عاشورا بود و اولین سالی بود که تو عمرم این روز رو تو خونه بودم و نرفتم بیرون.ناراحت

دلیلشم این بود که امید رفته بود شهر محل کارش و ماشین رو هم برده بود. 

منم اگه می رفتم با دو تا بچه، هم خودم اذیت میشدم همه بچه ها.

خلاصه خونه رو دیشب حسابی تمیز کردم و با خیال راحت با این دو تا وروجک تا ساعت یازده و نیم ظهر خوابیدیم.

صبح پا شدیم و صبحانه خوردیم و به امید رسیدن غذای نذری همسایه خواهرم اینا نشستیم. نیشخند

رفتم یسر تو "واتساپ" دیدم دوستم بهاره اونم نرفته مراسم عاشورا.

بهش گفتم بیا خونمون . شوهرتم بگوو بیاد.

اونا هم غذای نذریشونو اوردن و با هم خوردیم.

کلی هم خوش گذشت بهمون. غذای نذری ما هم خیلی دیر رسید. موند واسه ناهار فردا.

دوستم و شوهرش تا عصر موندن و بعدش رفتن. خواهرم ( مامان یاسمین ) و شوهرشم اومدن.

بعدش داداش بزرگم و خانومش اومدن و واسمون پلو گوشت مخصوص عاشورا رو اوردن.

اون یکی خواهرم (مامان پردیس) که همسایمونه هم گفتم بیا .

خلاصه دور همی کلی خوش گذشت.

نیم ساعت پیشم همشون رفتن. 

الان خونمون در حد انفجار کثیف و بهم ریختست.گریه

بیچاره امید فردا صبح که از سرکار میاد با یه خونه داغون روبرو میشه.نیشخند

حس تمیزیش نیست. همون فردا دیگه..

[ چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آوینا ]

یکشنبه هفته پیش آوینا و ملینا رو گذاشتم پیش امید و به نیت گرفتن یک ماه مرخصی استحقاقی و بعدشم نوشتن استعفا رفتم اداره.

دلم حسابی واسه محیط اداره و همکارام تنگ شده بود.

با وجود اینکه همه فکرامو کرده بودم بازم تو آسانسور با خودم فکر می کردم دارم کار درستی رو انجام میدم ؟؟

اگه پشیمون شدم چی ؟؟؟

و ...

خلاصه رفتم اتاقمون و تصمیمو گفتم.  رییسمون لطف کرد یک سال مرخصی بدون حقوق بهم داد.

خیلی بهتر شد. چون یک سال  فرصت بهم داده شد برای گرفتن تصمیم نهایی.

همین جا از رییسمون کمال تشکر رو دارم.

***********************

پنج شنبه تولد دختر و پسر دختر عمه مرحومم بود. خیلی خوش گذشت.  خصوصا به آوینا و ملینا. اما حیف که مامانشون تو جمع نبود.

وقتی کادوی باباش به پسرش رو خوندن که روش نوشته بود "تقدیم به یادگار عشقم" به زور خودمو کنترل کردم که اشکم سرازیر نشه.

زینب عزیزم و عمه مهربونم خدا رحمتتون کنه.

***********************

جشن که تموم شد با خواهرم خواستیم بریم خونه که زن داداشم زنگ زود و ما رو دعوت کرد به خونشون واسه شب نشینی.

همه خواهر و برادرام و زن و بچشون بودن به جز یکی از خواهرام (مامان یاسمین)  و داداش کوچیکم.

آقایون که سریع لالا اما ما خانوما و بچه ها تا 5 صبح بیدار بودیم.

روز بعدشم مامان و بابا و بقیه اومدن و تا عصر اونجا بودیم.

**********************

امروز صبح میزبان یه دوست خوب و مهربون بودم. خانوم همکار امید و دخترش نیلوفر جون.

دخترش همسن آویناست.

 

ما کلی با هم حرف زدیم .

بچه ها کلی بازی کردن و البته خیلی هم دعوا.

اما بعد از ظهر موقع رفتن یادشون اومد که با هم مهربون باشن.

×××××××××××××××

الان که دارم این پست رو میزارم یه دلشوره خیلی عجیب اومده سراغم. نمیدونم شاید دلیلش کم خوابی باشه.رفتم و یه مقدار گلاب خوردم و رو بالشم یکم گلاب ریختم. میگن برای رفع دلشوره خیلی موثره. 

[ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

هفت مهر به مقصد اصفهان حرکت کردیم. با ماشین خودمون. با بچه ها اون جور که فکرشو می کردم سخت نبود .

ملینا جون که از نشستن تو ماشین زود حوصلش سر میرفت و همش می خواست چهار دست و پا بره و واسه خودش همه جا سرک بکشه..زبان

آوینایی هم که اگه واسش بستنی می خریدیم پایه بود و همه جور باهامون راه می یومد. یوقتایی هم خیلی حرف میزد و یه کوچولو اذیت میکرد. آخه از یه بچه سه سال و نیمه هم نمیشه توقع زیادی داشت که تو سفر اوکی باشه و اصلا اذیتمون نکنه.

تو این سفر فکر کنم یه سی تایی بستنی خورد.نیشخند

اصفهان شهر بسیار زیبا و جذابیه. با وجود اینکه ما یه بار همه جاشو گشته بودیم اما بازم به همونجاها رفتیم و حسابی لذت بردیم.

"باغ پرندگان - باغ گلها - تله کابین و شهر بازی صفه - بازار سیتی سنتر - میدان نقش جهان - بریونی معروف و خوشمزه اصفهان - عالی قاپو  - چهل ستون - موزه تاریخ طبیعی - پل خواجو - سی و سه پل"

بعضی از آثار باستانی رو نتونستیم بریم . آخه از حوصله این دو تا بچه خارج بود و اذیت میشدن. 

سفر کرمان هم به دلایلی کنسل شد. ایشالله تو یه فرصت بهتر میریم.

چهاردهم مهر هم برگشتیم به شهر عزیزمون بندرعباس.قلب

 

عکسها در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس