نويسندگان
لینک دوستان

یکشنبه هفته پیش آوینا و ملینا رو گذاشتم پیش امید و به نیت گرفتن یک ماه مرخصی استحقاقی و بعدشم نوشتن استعفا رفتم اداره.

دلم حسابی واسه محیط اداره و همکارام تنگ شده بود.

با وجود اینکه همه فکرامو کرده بودم بازم تو آسانسور با خودم فکر می کردم دارم کار درستی رو انجام میدم ؟؟

اگه پشیمون شدم چی ؟؟؟

و ...

خلاصه رفتم اتاقمون و تصمیمو گفتم.  رییسمون لطف کرد یک سال مرخصی بدون حقوق بهم داد.

خیلی بهتر شد. چون یک سال  فرصت بهم داده شد برای گرفتن تصمیم نهایی.

همین جا از رییسمون کمال تشکر رو دارم.

***********************

پنج شنبه تولد دختر و پسر دختر عمه مرحومم بود. خیلی خوش گذشت.  خصوصا به آوینا و ملینا. اما حیف که مامانشون تو جمع نبود.

وقتی کادوی باباش به پسرش رو خوندن که روش نوشته بود "تقدیم به یادگار عشقم" به زور خودمو کنترل کردم که اشکم سرازیر نشه.

زینب عزیزم و عمه مهربونم خدا رحمتتون کنه.

***********************

جشن که تموم شد با خواهرم خواستیم بریم خونه که زن داداشم زنگ زود و ما رو دعوت کرد به خونشون واسه شب نشینی.

همه خواهر و برادرام و زن و بچشون بودن به جز یکی از خواهرام (مامان یاسمین)  و داداش کوچیکم.

آقایون که سریع لالا اما ما خانوما و بچه ها تا 5 صبح بیدار بودیم.

روز بعدشم مامان و بابا و بقیه اومدن و تا عصر اونجا بودیم.

**********************

امروز صبح میزبان یه دوست خوب و مهربون بودم. خانوم همکار امید و دخترش نیلوفر جون.

دخترش همسن آویناست.

 

ما کلی با هم حرف زدیم .

بچه ها کلی بازی کردن و البته خیلی هم دعوا.

اما بعد از ظهر موقع رفتن یادشون اومد که با هم مهربون باشن.

×××××××××××××××

الان که دارم این پست رو میزارم یه دلشوره خیلی عجیب اومده سراغم. نمیدونم شاید دلیلش کم خوابی باشه.رفتم و یه مقدار گلاب خوردم و رو بالشم یکم گلاب ریختم. میگن برای رفع دلشوره خیلی موثره. 

[ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

هفت مهر به مقصد اصفهان حرکت کردیم. با ماشین خودمون. با بچه ها اون جور که فکرشو می کردم سخت نبود .

ملینا جون که از نشستن تو ماشین زود حوصلش سر میرفت و همش می خواست چهار دست و پا بره و واسه خودش همه جا سرک بکشه..زبان

آوینایی هم که اگه واسش بستنی می خریدیم پایه بود و همه جور باهامون راه می یومد. یوقتایی هم خیلی حرف میزد و یه کوچولو اذیت میکرد. آخه از یه بچه سه سال و نیمه هم نمیشه توقع زیادی داشت که تو سفر اوکی باشه و اصلا اذیتمون نکنه.

تو این سفر فکر کنم یه سی تایی بستنی خورد.نیشخند

اصفهان شهر بسیار زیبا و جذابیه. با وجود اینکه ما یه بار همه جاشو گشته بودیم اما بازم به همونجاها رفتیم و حسابی لذت بردیم.

"باغ پرندگان - باغ گلها - تله کابین و شهر بازی صفه - بازار سیتی سنتر - میدان نقش جهان - بریونی معروف و خوشمزه اصفهان - عالی قاپو  - چهل ستون - موزه تاریخ طبیعی - پل خواجو - سی و سه پل"

بعضی از آثار باستانی رو نتونستیم بریم . آخه از حوصله این دو تا بچه خارج بود و اذیت میشدن. 

سفر کرمان هم به دلایلی کنسل شد. ایشالله تو یه فرصت بهتر میریم.

چهاردهم مهر هم برگشتیم به شهر عزیزمون بندرعباس.قلب

 

عکسها در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

من و بچه ها هر سه مون سرما خوردیم. اونم ویروسی. نمیدونم از کی گرفتیم؟؟

پریروز متوجه آبریزش بینی ملینا شدم و بهش یه مقدار داروی گیاهی دادم بهتر شد . اما از روز دوم من و آوینا هم درگیرش شدیم. فهمیدم ویروسه. 

دیروز عصر استخون درد شدید و کسالت و آبریزش بینیم شروع شد.

امیدم سرکار بود. مجبور شدم خودم با بچه ها بریم پیش دکتر. هر 3 مون معاینه شدیم و دارو بهمون داد.

الان شکر خدا بهتریم.

فقط دلم واسه ملینایی می سوزه بینیش کیپ شده و هر چقدر قطره میریزم باز میشه اما زود کیپ میشه. واسه همین شیر خوردن واسش خیلی سخته .

یک ساعت پیش اینقدر گریه کرد تا خوابید. الهیییییی

آوینا هم که خدا رو شکر شربتش چون خواب آوره روش تاثیر گذاشته و بعد از ماهها امروز بعد ازظهر رو خوابیده.

*****************************

اگه خدا بخواد هفته آینده عازم سفر هستیم. اصفهان و کرمان.  بچه مدرسه ای نداریم. امیدم ترم تابستونش تموم شده و حالا فرصت مناسبیه واسمون که بریم سفر.

اصفهان رو یه بار با امید کامل گشتیم ولی الان تو این فصل که هوا رو به سردیه و ما هم دو تا کوچولوی شیطون داریم بهتره همین شهرو بریم. واسه آوینا هم شهر جذابیه و تا حالا ندیده.

کرمان رو هم تا حالا نرفتیم . گفتیم حالا که فرصت مهیاست بریم یه دوری بزنیم و از آثار باستانیش دیدن کنیم.

دیروز آوینا به آقای دکتر میگه اگه خوب نشم منو باغ پرندگان راه نمیدن ؟؟؟

*****************************

دیگه اینکه ماه بعد انشالله میرم اداره واسه تصفیه حساب. البته اگه موافقت کنن.  

فکرامو کردم و تصمیم نهاییم رو به کمک امید گرفتم. از اداره میام بیرون.

تو یه پست ویژه به همه توضیح خواهم داد دلیل نرفتنمو سر کار. مخصوصا به کسایی که خواننده خاموش وبلاگم هستن و هیچوقت غرورشون بهشون اجازه نمیده که وقتی حضوری منو می بینن بهم بگن ما هم وبلاگتو می خونیم.

آخه هر کسی منو می بینه بدون اینکه دلیلشو ازم بپرسه میگه حیفه با این سابقه کار و همچین اداره دولتی و ...

[ چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

این چند روزه همش سرم گرم بود به جایی رفتن و اومدن کسی به خونمون.

یه روز با با خواهرم و خواهر امید و بچه هاش رفتیم تئاتر ضامن آهو که با وجود ملینا نمیشد و نصفش رو بیرون سالن بودم. همون روزم از شانس بدم خلخال طلام (پابند) گم شد.

بعدشم خونه داداش وسطی و بعد خونه داداش کوچیکه رفتیم.  

عصر روز بعدشم یکی از دوستان صمیمیم اومد خونمون . شب که شوهرش اومد دنبالش اصرار کردم که شب رو پیش من بمونه و مجردی خوش باشیم. کلی مخ زدیم تا شوهرش راضی شد. بعدشم زنگ زدم به خواهرم (مامان پردیس) اونم اومد و اون شب تا 5 صبح بیدار بودیم. بچه ها هم مثل ما بیدار بودن و بازی می کردن.

شب بعدشم دو تا خواهرای امید اومدن که یکیشون شب رو موند و بازم تا ساعت 3 و نیم بیدار بودیم.

ظهر روز بعدشم مامانش اینا ناهارشونو برداشتنو اومدن خونه ما. امید جان هم عصر ما رو عافلگیر کرد و سه رور زودتر اومد خونه. 

روزای بعد هم به بازار و خرید گذشت. با پولهایی که همکارا به عنوان کادو واسه ملینا اورده بودن یه مقدار پول روش گذاشتیم و واسه خانومی 3 تا النگو خریدیم.

یه شبم با امید و خواهرش سینگو (خرچنگ) گرفتیم و رفتیم خونه خواهرم "توانیر" و حسابی زدیم به بدن که خیلی چسبید. بچه ها هم  تو ساحل حسابی آب بازی و خاک بازی کردن.

شب رو اومدیم خونه و روز بعدم با خواهرم (مامان پردیس) دوباره رفتیم "توانیر" به صرف کله پاچه. آییی چسبید. شبشیم تولد داداش وسطیه امید بود که رفتیم و یه جشن خودمونی و کوچیک بود.

دیروز رو خونه بودیم و به تمیزی خونه گذشت. اگه دو روز رو پشت سر هم تو خونه بمونم داغون میشم.

دیگه اینکه الانم امید و آوینا دارن تو بالکن ماهی برشته می کنند که من عاشقشمممم.

[ یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

 

×  این روزا اصلا فرصت نمی کنم بیام پای لپ تاپ. یعنی با این دو تا فسقلی نمیشه.

 همش با گوشیم میرم تو نت. با گوشی وبلاگ نوشتن خیلی سخته. پس عذر منو بپذیرین اگه دیر به دیر میام. 

 ×  این روزا همه چیز امن و امانه و روزای گرم تابستون هم دارن میگذرن. 

×  منم  که با دخترای گل و دوست داشتنیم سرگرمم.  

×  تئاتر ضامن آهو هم چند روزه که شروع شده. آوینا یه روز با عمش رفت و حسابی خوشش اومده بود. اگه شد با آوینا و ملینا و خواهرم اینا بازم میریم. 

×  دوره ی 63 روزه ی ریاضی رو هم که واسه دخترا گذاشته بودم تموم شد خدا رو شکر. 

 ×  دیگه اینکه زن داداشم که بارداره بچش پسره. قند عسله....

×  و یه خبر خیلی خوب : خواهرم و شوهرش سرپرستی غزل جون دختر دختر عمه مرحومم رو به عهده گرفتن. شوهر خواهر من دایی غزله. من که از این بابت خیلی خوشحالم. چون با شناختی که از خواهرم دارم میدونم با غزل مثل دختر خودش پردیس رفتار می کنه. امیدوارم خدا کمکشون کنه. داداش غزلم الان یک سال و 1 ماهشه و پیش عمش بزرگ میشه. وقتی مامانش فوت کرد همش دو ماه و نیمش بود. الان فکر می کنه عمش مامانشه. 

دلم خیلی واسه عمه و دختر عمه نازنینم تنگ شده. امیدوارم جاشون بهشت باشه.

 ×  یه شبم با خونواده ی امید اینا رفتیم آبگرم " گنو " . هوا نسبتا خوب بود. خوش گذشت . اونجا شهربازی هم داره. بچه ها بازی کردن. من و خواهر و برادر امید سوار کشتی شدیم و به غلط کردن افتادیم. چند سال بود که نرفته بودم. فکر کنم ترسو تر از قبل شدم. ولی به هیجانش می ارزید.

 ×  آخر هفته ی پیش هم چند تا از همکارا اومدن خونمون که یه جمع کوچیک دوستانه بود. حسابی خندیدیم و خوش گذروندیم. اگه وقت شد عکسای خوردنی ها رو در ادامه مطلب میزارم.

 ×  امید هم از وقتی 8 به 8 شده خیلی واسه ما بهتر شده. بیشتر پیشمونه و میتونیم همه جا بریم .  امروزم برگشت محل کارش. خدا همیشه پشت و پناهش باشه.

×  امروز بعد از ظهرم یه استراحت توپی کردم. خواهر کوچیکم خونه دوستش دعوت بود. آوینا هم اصرار کرد که خالش ببرتش. دوستش یه دختر 5 ساله هم داره. اونجا حسابی سرگرم شده بود و با دوست جدیدش کلی بازی کرده بود. منم اینجا کیف کردم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

عیدتون مبارک...

نماز و روزه هاتونم قبول باشه...

ماه رمضون امسال به من که خیلی خوش گذشت.

روزه نمی گرفتم و همش تو مهمونیا و افطاریا بودم.

امسالم عید فطر خدا رو شکر امید مثل سالهای قبل سر کار نبود و پیشمون بود.

این چهار روز تعطیلی هم جایی قرار نیست بریم. آخه هوا خیلی گرمه و با دو تا بچه اذیت میشیم.

شاید آخر هفته شبش با خانواده امید اینا بریم کوه گنو .

**********************

الان که دارم اینا رو تایپ می کنم خونه داره در آرامش بسر میبره. امروز که خونه مامان امید اینا بودیم آوینا اصرار داشت که بمونه اونجا. 

برای من که خیلی لازم بود یه دو روزی رو اونجا بمونه.

آخه آوینا با این که تو یسری موارد خیلی خانومتر و عاقل تر شده ولی هنوز شیطنت داره و هر روز کل خونه رو ریخت و پاش می کنه. از اتاق خودش بگیر تا آشپزخونه و سالن و اتاق ما.

یه بار در اتاقشو قفل کردم که مثلا تنبیه بشه و بمدت یک روز از اسباب بازیا و عروسکاش استفاده نکنه. 

کلی گریه و زاری راه انداخت و قول داد که دیگه هر چیزی رو که استفاده می کنه سر جاش بزاره. من رو قولم موندم و یه روز کامل درو قفل کردم.  اما بعد از اون آوینا فقط یه روز دووم اورد و رو قولش موند.

حالا خوبیش اینه که خونه خواهرم و داداشم و مامان امید اینا می مونه که یوقتایی منم یه استراحت توپی بکنم.

ملینا کوچولوو هم خوبه . الان میشینه و چهار دست و پا میره. فرنی و حریره بادوم و سوپ رو هم چند روزه که دارم بهش میدم. البته سوپ رو دقیقا از امروز بهش دادم.

کلی واسمون دلبری می کنه و دل همرو برده قربونش برم من.

***********************

دیگه اینکه خدا رو شکر همه چیز آرومه و من خوشحالم.

 

[ سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

* اینجا هوا همچنان گرمه. اصلا نمیشه بیرون رفت. فقط باید تو ماشین باشیم و خونه کسی بریم . برای خرید هم فقط  تو پاساژا میشه رفت.

* ماه رمضون امسالم یواش یواش داره میاد. امسال پنجمین سالیه که روزه نمیگیرم.نیشخند

* هفته آینده عروسی داداش امیده. دقیقا اول ماه رمضون. (انشاالله)

امروز زنگ زدم آرایشگاه و نوبت گرفتم. فقط موهامو میخوام درست کنه. خودم آرایش صورتمو انجام میدم. درسته آماتورم ولی اگه برمم ملینا خیلی اذیت میشه.

آوینا خانومم که عشق آرایشه اصرار داره ببرمش ولی می خوام خودم موهاشو درست کنم.

* امیدم یه چند روزی رو مرخصی گرفته به خاطر امتحاناتش. به نفع ما شده. چون بیشتر می بینیمش.  

×  دیگه اینکه این روزا به لطف تکنولوژی با امید سرگرم (واتس آپ) بازی با فک و فامیل هستیم. خانوادم و فامیلا هم که تازه ساعت یک شب یادشوون میفته بیان . خلاصه خیلی حال میده و کلی میخندیم.

یه چند وقتیم هست که عجیب معتاد (بی تالک) شدم. تازه دارم از دنیای دهه هفتادیا سر در میارم. با واژه هاشون آشنا شدم. میشه گفت تقریبا 90 درصدشون از نظر فکری با ما دهه ی شصتیا تفاوت دارن. همشون عاشق پیشه ان و شکست عشقی خوردن. رابطه هاشونم که از مرز خیلی چیزا گذشته.

همش به خودم میگم وقتی بچه هام بزرگ شدن و به این سنا رسیدن حتما با تکنولوژی اون روزا باید خودم و وفق بدم و عضوشون باشم. اینجوری از دنیاشون بهتر با خبر میشم و بهتر می تونم درکشون کنم و اگه مسیری رو اشتباه میرن بهشون توضیح بدم. 

 * این روزای تابستونی هم بیشتر تو خونه ام و با این وروجکا سرگرمم. بچه داری حس خیلی خیلی شیرینیه. روزی هزار بار خدا رو به خاطر داشتن این دو تا فرشته شکر می کنم و صد البته به خاطر همراه و همدم زندگیم امید جوننننننن قلب

به تمام کسایی که شرایط منو دارن و دوست دارن بچه ی دوم بیارن توصیه می کنم که این کارو بکنن. چون من خدا رو شکر خیلی راضیم و به نظرم بهترین اختلاف سنیه دو بچه همین حالته. 

* دیگه خبر قابل عرضی نیست.

همیشه شادکام باشید ماچماچ

[ پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]

دیدید بعضی موقعها خیلی خیلی خیلی خسته این ولی هر کاری می کنین خوابتون نمیبره.

منم الان همین جوریم. 

دیشب یه مهمون عزیز داشتم. همکار و دوست خوبم که با پسرش اومدن خونمون. تو تدارکات مهمونی بودم که خواهرم زنگ زد و گفت پدر زن داداشم فوت شده.

خیلی ناراحت شدم. چون آقای بسیار مومن و مهربونی بودن.

از اونجا که زنداداشم بارداره و فوق العاده احساسی بهش گفته بودن که بابات تو بیمارستانه و حالش تقریبا رو به بهبوده.

داداشمم گفت که خانومش چون من مهمون دارم بیاد خونه ما . گفت حسابی روحیشو شاد کن که تو فکر باباش نره. آخر شب میام خونتون و  آروم آروم بهش میگم.

خیلی حس بدی بود. چون زنداداشم خیلی اوکی بود . آرایش کرد. موهاشو سشوار کرد. ولی همون لحظه من میدونستم که باباش فوت شده.

خلاصه بعد از تموم شدن مهمونی داداشم اومد خونمون و بعد از 2 ساعت موفق شد بهش بگه.

خیلی صحنه بدی بود. همش جیغ میزد و گریه می کرد. اصلا نمیتونست باور کنه.

بهش گفتیم تو رو خدا به فکر خودت و بچت باش.  اصرار داشت بره خونه مامانش..

رفت اونجا و شب تا صبح بیدار موند و همش گریه کرد. .

امروز ظهر بعد از مراسم خاکسپاری با داداشم اومدن خونمون . خوابید و بعد از خوردن ناهار دوباره اصرار داشت بره خونه مامانش.

خونه هم فوق العاده ریخت و پاش بود.

آوینا رو بردم خونه مامان امید اینا و بعدش رفتیم خونه مامان زنداداشم. هنوز نرسیده بودیم گریه هاش شروع شد.

بعد از گفتن تسلیت مامان و بابام رو رسوندم خونشون.

بعدش یادم اومد که زنداداشم دامن مشکی لازم داشت. رفتم بازار و واسش خریدم. کلیم واسه خودمون خرید کردم.

دامن رو بردم بهش دادم. یادم اومد جواب آزمایشش رو هم برم بگیرم. بعد از آزمایشگاه رفتم دنبال آوینا . ملینا جیگری هم که همش دنبالم بود اصلا اذیتم نکرد..

بعد خواهرم زنگ زد که یکی از دختر دایی هام از شهرستان اومده. بیا خونه مامان دور هم باشیم. دوباره رفتم خونه مامانم اینا.

اونجا موندیم و ساعت حدودا یازده و نیم با این دو تا فسقلی رفتم سمت خونه. حالا ملینا ول کن نبود و همش گریه می کرد. یه عالمه واسش لالایی خوندم. آوینا خوابش برد. ولی ملینا نه. با کلی شعر و لالایی بالاخره خوابید.

حالا که رسیدم خونه هر کاری کردم آوینا بیدار نشد. مجبور شدم از پارکینگ تا خونه رو با دو تا بچه ی خوابیده و ساک ملینا و خریدام برم .

الانم که دارم می نویسم کم کم داره خوابم میاد. خونه هم در حد انفجار شلخته و بهم ریختست.

آخه امید کاش زود تر منتقل شی بیای اینجا و همیشه پیشمون باشی. دیگه رسما دارم کم میارم.

[ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مامان آوینا ]
درباره وبلاگ

من و امید (همسر عزیزم) پیمان عشقمونو 20 مرداد ماه 85 بستیم و زندگی مشترکمونو از 22 اسفند 86 آغاز کردیم. دختر بزرگمون آوینا خانوم در تاریخ 24/01/90 پا به این دنیای زیبا گذاشت و ما را غرق در شادی کرد. دختر کوچیکمون ملینای نازنازی در تاریخ 24/10/92 به دنیا اومد و جمع 4 نفره ما رو کامل کرد.
موضوعات وب
 
امکانات وب

کد آهنگ در موزیک رضا


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
مدل لباس